از گور دسته‌جمعی ما یک نفر پرید

از تنگنای پنجره‌ها یک نفر پرید
بی‌تاب و بی‌قرار و رها یک نفر پرید
باری… دروغ بود! کسی خودکشی نکرد!
از گور دسته‌جمعی ما یک نفر ‘پرید.’


به روح بزرگ سیامک پورزند و عزیزان داغ‌دار بازمانده‌اش که گرفتار تبعیدند:
کسی نمانده ببندد دوباره پنجره‌ها را
به خنده‌ باز کند بغض کور حنجره‌ها را
کسی که نقشه‌ی جغرافیای خستگی‌اش را
به دوش خود بکشد، بشکند محاصره‌ها را
کنار آن همه تنها‌یی ‌اش ستاره بکارد
به گوش نور بخواند سرود زنجره‌ها را
به درد، زنده بماند، به شوق، قصه بخواند
به کور چشمی دستی که کشته شاپره‌ها را
نگاه کن که چه خالیست پای پنجره امشب
فشرده‌اند عقابان، گلوی هوبره‌ها را
کسی نمانده و پایینِ پای پنجره‌ امشب
تنی خریده به جان- سرخی‌اش مخاطره‌ها را
کسی به شیوه یوسف پر از اصالت ِ بودن
به رفتنش ابدی کرده طعن ناسره‌ها را
پریده مثل پرستو کسی که بال ندارد
پریده… شسته به بارانِ اشک، خاطرِ(ه) ما را
*: کاریکاتور رستگاری اثر مانا نیستانی است که پس از مرگ سیامک پورزند برای او کشید.