بایگانی ماهیانه: ژوئن 2011

گم‌گویی‌ها- ۲

در این هوای مجعد دم کرده
روی علف‌های باغ مجاور
که سال‌هاست
سال‌هاست
چنین نوری به خود ندیده بود
پشت پلک‌‌هایم عجیب با لذت
بیگانه شده‌ بودند
و آن چند خط محو کناری که
چون رودی گود و کور
به باتلاق می‌ریزند هر روز و
هر هفته
عمیق‌تر می‌شوند یعنی که

پیر می‌شوم بعد از آن فروپاشی نابهنگام
و حالا چی؟
حالا که هیچ
هیچ‌کس دیگر
ارزش هم‌زیستی با یک جفت چشم مست
و یک مشت استخوان ورم‌کرده را
نخواهد داشت

گُم‌گویی‌ها-۱

یک روز
اگر باشیم
دوباره به یاد می‌آوریم
روزی را که تنها کارمان
تکه تکه افتادن از دهان عقاب بود.
و خزیدن به سوراخی
و پیش کردن مرگ
از سوراخی
به سوراخ دیگر،
وقتی
هر بار
ناگهان
یکی از ما را می‌برد.
یک روز
خواهند گفت عده‌ای که
مرگ
دهان‌های گرسنه‌‌شان را ‌بلعید
و آن‌ها به جای اسلحه
تمام وجودشان با گرسنگی
تیرباران می‌شد
آن‌ها، ما بودیم
هر سحرگاه
لب جوخه
ما که سال‌ها نمی‌دانستیم به درستی
زنده‌ایم
یا مرده.

یکی از دوازده‌نفر

پیاده‌رو خیس بود. باران تندی زده بود نزدیک ظهر و باید برای یک دیدار می‌رفتم مرکز شهر. دو سه سالی هست که یکی دو روز مانده به تولدم را در بغض مدام می‌گذرانم. چم شده؟؟ دل‌زدگی شاید؟
از صبح هی پیام فرستاد که جا بگیریم و جمع بشیم دور هم فردا شب. آخرسر گفتم من با این وضع و حال لندن‌بیا نیستم. بی‌خیال تولد. بعد هم بدون چتر زدم بیرون. نه توی خواب، نه توی بیداری راه فراری نمانده برایم که فکر نکنم به این‌که ثانیه به ثانیه چه دارد بر جسم آن‌ دوازده‌ نفر می‌رود. دیشب خواب می‌دیدم. خواب بدی بود. یک نفر تویش مرده بود. از سختی زندان. و من زار می‌زدم و دست می‌کشیدم به بازوهای بی‌جان طرف. صبح آشفته بودم. چشم‌هایم توی خواب به هم چسبیده بودند.
در راه یاد مادر عماد بهاور افتادم. شبی که از سفر رسیده بود و دل‌نگران پسرش بود که آن موقع هم زندانی بود. فکر می‌کنم در کل دو سال و نیم گذشته عماد چند روزش را آزاد بوده؟ چند روزش را کنار مریم بوده؟ یادم می‌آید که مریم، مریم کوچک و ظریف با شال سبز و لباس سیاه ایستاده بود جلوی در. در آن خانه‌ی دو نفره که کتابخانه‌اش قرمز بود. مریم نقاشی می‌کشد. عماد را کشیده بود یک بار کنار آن کتابخانه‌ی قرمز. آن روز ساکت نشسته بود آن گوشه. بی‌خبر. نگران. مادر عماد آن طرف‌تر. دخترک مهدی معتمدی مهر با پیرهن‌ قشنگ‌اش آن وسط می‌چرخید دور پدرش که تازه همان شب آزاد شده بود. مادر عماد نگران بود. بغض داشت ولی می‌خندید. دلم می‌خواست بهش بگویم حداقل جلوی من مجبور نیستی نقش آدم مقاوم و خوش‌روحیه را بازی کنی. خودت باش و بگذار دل‌ات سبک شود. نشد. این جور وقت‌ها نمی‌شود. خودم بوده‌ام در چنین وضعیتی که باید هر روز صبح گریه‌هایت را خاک کنی توی رختخواب و نقاب مبارزه بزنی به صورتت و بیایی میان جماعتی که منتظرند بیفتی، بشکنی و دوره‌ات کنند و بگویند از تو انتظار شکستن نداشتیم… تو باید می‌ایستادی.. تو تو تو… لعنت به این منِ تو! آن زن هم مثل خیلی از ماها آن شب گریه نکرد.


چه دارم می‌نویسم؟ تصاویر در هم… کلمه‌های درهم‌تر. شاید چون نزدیک تولدم شده و همیشه این جور وقت‌ها فکر می‌کنم مامان چه حسی داشت وقتی داشت یکی را می‌آورد توی این دنیا. وقتی درد می‌کشید، داد می‌کشید حتمن همه‌ی دادهایی که قرار بود من بعدن سر این روزها بکشم را جای من کشیده بود. وقتی داشت یکی را می‌آورد وسط این بلوا. یکی که من شدم. یا شاید چون مامان وقتی خبر ناخوشی‌ام را می‌شنود صدایش یک طور دیگری می‌شود. مریض می‌شود آن سر دنیا و تب می‌کند و من وادار می‌شوم به این‌که دروغ بگویم که خوبم من. خوبم مامان جان. دستی چنگ می اندازد وسط حنجره‌ام. سه روز است مادر عماد چنین اوضاعی دارد. داغ است، چیزی نمی‌خورد، اعتصاب کرده. عین پسرش که دست از غذا کشیده. پنج روز می‌شود که عماد غذا نخورده و ته ته این رنج را فقط دو نفر می‌فهمند. یکی آن مادر و یکی آن دخترک نقاش که نمی‌دانم با آن تن ظریف و کوچک‌اش چه‌طور این همه دلواپسی و فشار را با خودش جابه‌جا می‌کند.
باز هم دیر جنبیدم. چشم‌ها کار خودشان را کرده بودند. صورت نتکانده رفتم تو. خوب بود که طرف همه چیز را می‌دانست و نیازی به توضیح دادن نبود.

-عکس اول: طرح مریم از عماد
-عکس دوم: عروسک دست‌ساز عماد در زندان برای مریم

صداهای سبز در حمایت از اعتصاب‌کنندگان اوین


در پست قبل راجع به کمپین هر ایرانی یک صدا نوشته بودم. خوشبختانه امروز یکی از دوازده زندانی اعتصاب‌کننده (عمادالدین باقی) آزاد شد ولی به جای ایشان، مهدی اقبال به جمع اعتصابیون پیوسته و با این حساب هنوز دوازده نفر در اعتصابند. امروز سومین روز از اعتصابشان بود. به گواهی پزشکان بعد از سه روز اعتصاب غذای نامحدود وارد فاز خطرناکی می‌شود و هر یک ساعت‌اش می‌تواند کلی آسیب جدی به بدن اعتصاب‌کننده وارد کند. عده‌ای از اعتصاب‌کننده‌ها مثل آقای قدیانی دچار مشکل قلبی‌اند و به شدت این اعتصاب برای سلامتی‌شان خطرناک است. با این حال تا این لحظه از شکستن این اعتصاب یا آزادی این عزیزان خبری نیست. یک مشت صدای خوب در پاسخ به کمپین حمایت از اعتصابیون اوین جمع شده که می‌گذارم اینجا. بیشتر این پیام‌ها خطاب به زندانی‌های اعتصاب‌کننده است. برای روزی که آزاد و سلامت بیایند بیرون و ببیند روزهایی که نبودند این بیرون صدایشان شنیده شد و یک عده صدا شدند و به یادشان چند دقیقه‌ای حرف زدند. برای شنیدن صداها روی پلی‌یر زیر کلیک کنید.این لیست به تدریج تکمیل خواهد شد.

این هم لینک صفحه فیس‌بوک و یوتیوب کمپین. ویدئوها و اخبار کمپین این دو جا منتشر می‌شن

هر ایرانی یک صدا در حمایت از اعتصاب غذای زندانیان سیاسی


از امروز قرار است هر کدام از ما یک تصویر، یک صدا بشویم در حمایت از اعتصاب‌کنندگان. این پیام‌های صوتی و تصویری کوچک شاید تنها کاری باشد که می‌شود الان در حمایت و همدلی با این عزیزان و خانواده‌هایشان انجام داد. فایل‌های صوتی دو یا سه دقیقه‌ای حاوی پیام‌های حمایت از این زندانیان را می‌توانید به آدرس
[email protected]
چیزی که روشن است این است که ما در جایگاهی نیستیم که برای این زندانیان تعیین تکلیف کنیم و امر به ادامه یا شکستن این اعتصاب بدهیم. ولی شاید فقط چند دقیقه حرف زدن با آن‌ها و اعلام حمایت از مبارزه‌شان و دعا برای سلامتی‌شان تنها کار کوچکی باشد که از دست ما ساخته است. کاری به صدای آن‌ها را بلندتر به گوش دنیا خواهد رساند.
لینک کمپین در سایت کلمه
پیام حمایت مسعود بهنود
پیام حمایت حمید دباشی
پیام حمایت ابراهیم نبوی
پیام حمایت مازیار بهاری
پیام حمایت فرخ نگهدار
پیام حمایت محسن کدیور
پیام حمایت شیرین عبادی
پیام حمایت علی علیزاده
پیام حمایت یک شهروند آمریکایی

پیام حمایت یک ژورنالیست بلژیکی
پیام حمایت مهدی جامی
پیام حمایت مهرانگیز کار و شماری از فعالان سیاسی
پیام‌های دیگر هم به تدریج اضافه خواهند شد

سلامتی همه‌ شهدای سی‌ام خرداد و مابقی


سلامتی تک تک جوونایی که رفتن و برنگشتن. سلامتی دل تنگ و عزادار خانواده‌هاشون. سلامتی اون دوتا مرد بزرگی که گرچه راهشون به بیرون بسته‌س ولی چشم و دلشون با ماهاست. خیلی حرف‌ها هست برای نوشتن و گفتن. همه رو قلم می‌گیرم. همین قدر می‌نویسم که ما، بله همین ما حق نداریم بنشینیم و دست روی دست بگذاریم و بگیم بریدیم و نمی‌شه کاریش کرد. ما حق نداریم به خاطر تک تک خون‌هایی که ریخته‌ شد، به خاطر تک تک مادرانی که عزادار شدند، زنان و مردانی که بی‌همسر شدند و بچه‌هایی که بی مادر یا پدر. عزاداری بسه! پاشیم! اشکامون رو بتکونیم و راه بیفتیم دوباره. توی چشم این عکس‌ها، (صانع ژاله و محمد مختاری و هاله سحابی و هدی صابر نیستن توی این) نگاه می‌کنم. غم رو می‌ذارم کنار و دوباره پا می‌شم.

>پ.ن. همچین روزی تنها از فرودگاه پریدم. شد دو سال

برای زهرا


پارسال همچین شبی حال ما خوب نبود. دوتامون توی زندان بودن. خودت هم تازه در اومده بودی. خیلی دل و دماغ تولد نداشتیم.
امشب دوباره نشستم هی این تقویمه رو ورق زدم دیدم من از پارسال تا حالا ندیدمت. داره می‌شه کم کم دو سال و من نمی‌دونم کی دوباره ببینمت. دلم می‌خواست شب تولدت کنارت می‌بودم. مثل هر آدم دیگه‌ای. انتظار زیادی نیست فکر کنم دیدن تو. فردا هم دلم می‌خواست کنارت می‌بودم و خیلی روزهای دیگه. ولی خب نیستم. واسه همین از دور می‌بوسمت. بدیش اینه که اینجا هم دیگه حال ندارم خیلی بنویسم. واسه همین بی‌ شعر و بی موسیقی بی‌حرف، با همین چهارتا کلمه‌ی ناقابل و همین احوال فکسنی، فقط می‌نویسم که تولدت مبارک.

چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟


دو سال پیش همچین روزی آن‌ها بودند. همه. یا رای داده بودند و برگشته بودند به خانه یا ستاد. یا هنوز توی راه بودند که بروند و رای‌ بدهند. به میر، یا شیخ. سهراب و کیانوش بودند.عزت‌الله و هاله بودند. صانع و محمد و ترانه بودند. هدی صابر هم بود. او همین امروز رفت. آن دوتا به یک ماه نمی‌کشد که رفته‌اند. بچه‌های هم‌قد و قواره ما هم که…
ولی قرار بر بودن و ماندن بود. قرار بر رای وصندوق بود نه گلوله و باتوم و کهریزک. قرار بر خیابان و کوچه و هوای خوب بود نه زندان و سلول داغ و کهریزک. قرار نبود در دومین سالگرد آن روز روی دست هر کس یک جنازه بندازند. یکی از درد اعتصاب، یکی از دق کردن و ترکیدن قلبش به خاطر ضرب و شتم، یکی از دوری و فاصله و ندیدن. دو سال پیش این همه درد و خشم انباشته نبود. می‌شد توی چشم‌شان هنوز نگاه کرد. هنوز امید به حرف زدن داشت. امروز ولی دیگر راهی نمی‌بینم. امروز از ابتذال کلمه‌ها در مرگ و سوگ آدم‌هایی که جانشان از دست می‌رود فرار می‌کنم و به باز می‌خورم به یک بن‌بست مبتذل دیگر. توی دنیای من مغازه‌ها بسته است. کوچه‌ها عزادارند. خانه‌ها عزادارند. دوستانم عزادارند. خودم عزادارم. هر آنچه عزیز و با عزت گرفتند و بردند و کشتند. توی زندان، تا سر کوچه و گذر در روز روشن.
عمری که به مغول و خون‌کاری‌شان قد نمی‌داد را به قدر طول تاریخ کش آوردند. استخوان‌هایم چندان کشیده شد و بلند که توانستم ببینم آنچه کردند که اگر نه بدتر، کمتر از آن‌ ویرانگری‌ها نبود و نیست. پاشیدند و فرو ریختند و کشتند و بردند.
من؟ من بیش از هر وقت دیگری خشم دارم. بیش از هر وقت دیگری. من دیگر سکوت نمی‌کنم. می‌دانم که با همین ذره ذره‌ی خشم‌ها یک روزی این ننگ را پاک می‌کنیم از تن و روی آن خاک. خفقان است ولی مشت می‌کوبیم همچنان. دوستانم رفته‌اند امروز. همین ینی مشت می‌کوبیم همچنان بعد از دوسال. چه با میر و شیخ. چه بی میر و شیخ. مث هدی صابر. که ایستاد و مشت کوبید. تا آخر خط.
آی! با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می‌گردم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته‌ی چند!
چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟*
* تکه‌ای از شعر فریدون مشیری