چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟


دو سال پیش همچین روزی آن‌ها بودند. همه. یا رای داده بودند و برگشته بودند به خانه یا ستاد. یا هنوز توی راه بودند که بروند و رای‌ بدهند. به میر، یا شیخ. سهراب و کیانوش بودند.عزت‌الله و هاله بودند. صانع و محمد و ترانه بودند. هدی صابر هم بود. او همین امروز رفت. آن دوتا به یک ماه نمی‌کشد که رفته‌اند. بچه‌های هم‌قد و قواره ما هم که…
ولی قرار بر بودن و ماندن بود. قرار بر رای وصندوق بود نه گلوله و باتوم و کهریزک. قرار بر خیابان و کوچه و هوای خوب بود نه زندان و سلول داغ و کهریزک. قرار نبود در دومین سالگرد آن روز روی دست هر کس یک جنازه بندازند. یکی از درد اعتصاب، یکی از دق کردن و ترکیدن قلبش به خاطر ضرب و شتم، یکی از دوری و فاصله و ندیدن. دو سال پیش این همه درد و خشم انباشته نبود. می‌شد توی چشم‌شان هنوز نگاه کرد. هنوز امید به حرف زدن داشت. امروز ولی دیگر راهی نمی‌بینم. امروز از ابتذال کلمه‌ها در مرگ و سوگ آدم‌هایی که جانشان از دست می‌رود فرار می‌کنم و به باز می‌خورم به یک بن‌بست مبتذل دیگر. توی دنیای من مغازه‌ها بسته است. کوچه‌ها عزادارند. خانه‌ها عزادارند. دوستانم عزادارند. خودم عزادارم. هر آنچه عزیز و با عزت گرفتند و بردند و کشتند. توی زندان، تا سر کوچه و گذر در روز روشن.
عمری که به مغول و خون‌کاری‌شان قد نمی‌داد را به قدر طول تاریخ کش آوردند. استخوان‌هایم چندان کشیده شد و بلند که توانستم ببینم آنچه کردند که اگر نه بدتر، کمتر از آن‌ ویرانگری‌ها نبود و نیست. پاشیدند و فرو ریختند و کشتند و بردند.
من؟ من بیش از هر وقت دیگری خشم دارم. بیش از هر وقت دیگری. من دیگر سکوت نمی‌کنم. می‌دانم که با همین ذره ذره‌ی خشم‌ها یک روزی این ننگ را پاک می‌کنیم از تن و روی آن خاک. خفقان است ولی مشت می‌کوبیم همچنان. دوستانم رفته‌اند امروز. همین ینی مشت می‌کوبیم همچنان بعد از دوسال. چه با میر و شیخ. چه بی میر و شیخ. مث هدی صابر. که ایستاد و مشت کوبید. تا آخر خط.
آی! با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می‌گردم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته‌ی چند!
چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟*
* تکه‌ای از شعر فریدون مشیری