برای زهرا


پارسال همچین شبی حال ما خوب نبود. دوتامون توی زندان بودن. خودت هم تازه در اومده بودی. خیلی دل و دماغ تولد نداشتیم.
امشب دوباره نشستم هی این تقویمه رو ورق زدم دیدم من از پارسال تا حالا ندیدمت. داره می‌شه کم کم دو سال و من نمی‌دونم کی دوباره ببینمت. دلم می‌خواست شب تولدت کنارت می‌بودم. مثل هر آدم دیگه‌ای. انتظار زیادی نیست فکر کنم دیدن تو. فردا هم دلم می‌خواست کنارت می‌بودم و خیلی روزهای دیگه. ولی خب نیستم. واسه همین از دور می‌بوسمت. بدیش اینه که اینجا هم دیگه حال ندارم خیلی بنویسم. واسه همین بی‌ شعر و بی موسیقی بی‌حرف، با همین چهارتا کلمه‌ی ناقابل و همین احوال فکسنی، فقط می‌نویسم که تولدت مبارک.