یکی از دوازده‌نفر

پیاده‌رو خیس بود. باران تندی زده بود نزدیک ظهر و باید برای یک دیدار می‌رفتم مرکز شهر. دو سه سالی هست که یکی دو روز مانده به تولدم را در بغض مدام می‌گذرانم. چم شده؟؟ دل‌زدگی شاید؟
از صبح هی پیام فرستاد که جا بگیریم و جمع بشیم دور هم فردا شب. آخرسر گفتم من با این وضع و حال لندن‌بیا نیستم. بی‌خیال تولد. بعد هم بدون چتر زدم بیرون. نه توی خواب، نه توی بیداری راه فراری نمانده برایم که فکر نکنم به این‌که ثانیه به ثانیه چه دارد بر جسم آن‌ دوازده‌ نفر می‌رود. دیشب خواب می‌دیدم. خواب بدی بود. یک نفر تویش مرده بود. از سختی زندان. و من زار می‌زدم و دست می‌کشیدم به بازوهای بی‌جان طرف. صبح آشفته بودم. چشم‌هایم توی خواب به هم چسبیده بودند.
در راه یاد مادر عماد بهاور افتادم. شبی که از سفر رسیده بود و دل‌نگران پسرش بود که آن موقع هم زندانی بود. فکر می‌کنم در کل دو سال و نیم گذشته عماد چند روزش را آزاد بوده؟ چند روزش را کنار مریم بوده؟ یادم می‌آید که مریم، مریم کوچک و ظریف با شال سبز و لباس سیاه ایستاده بود جلوی در. در آن خانه‌ی دو نفره که کتابخانه‌اش قرمز بود. مریم نقاشی می‌کشد. عماد را کشیده بود یک بار کنار آن کتابخانه‌ی قرمز. آن روز ساکت نشسته بود آن گوشه. بی‌خبر. نگران. مادر عماد آن طرف‌تر. دخترک مهدی معتمدی مهر با پیرهن‌ قشنگ‌اش آن وسط می‌چرخید دور پدرش که تازه همان شب آزاد شده بود. مادر عماد نگران بود. بغض داشت ولی می‌خندید. دلم می‌خواست بهش بگویم حداقل جلوی من مجبور نیستی نقش آدم مقاوم و خوش‌روحیه را بازی کنی. خودت باش و بگذار دل‌ات سبک شود. نشد. این جور وقت‌ها نمی‌شود. خودم بوده‌ام در چنین وضعیتی که باید هر روز صبح گریه‌هایت را خاک کنی توی رختخواب و نقاب مبارزه بزنی به صورتت و بیایی میان جماعتی که منتظرند بیفتی، بشکنی و دوره‌ات کنند و بگویند از تو انتظار شکستن نداشتیم… تو باید می‌ایستادی.. تو تو تو… لعنت به این منِ تو! آن زن هم مثل خیلی از ماها آن شب گریه نکرد.


چه دارم می‌نویسم؟ تصاویر در هم… کلمه‌های درهم‌تر. شاید چون نزدیک تولدم شده و همیشه این جور وقت‌ها فکر می‌کنم مامان چه حسی داشت وقتی داشت یکی را می‌آورد توی این دنیا. وقتی درد می‌کشید، داد می‌کشید حتمن همه‌ی دادهایی که قرار بود من بعدن سر این روزها بکشم را جای من کشیده بود. وقتی داشت یکی را می‌آورد وسط این بلوا. یکی که من شدم. یا شاید چون مامان وقتی خبر ناخوشی‌ام را می‌شنود صدایش یک طور دیگری می‌شود. مریض می‌شود آن سر دنیا و تب می‌کند و من وادار می‌شوم به این‌که دروغ بگویم که خوبم من. خوبم مامان جان. دستی چنگ می اندازد وسط حنجره‌ام. سه روز است مادر عماد چنین اوضاعی دارد. داغ است، چیزی نمی‌خورد، اعتصاب کرده. عین پسرش که دست از غذا کشیده. پنج روز می‌شود که عماد غذا نخورده و ته ته این رنج را فقط دو نفر می‌فهمند. یکی آن مادر و یکی آن دخترک نقاش که نمی‌دانم با آن تن ظریف و کوچک‌اش چه‌طور این همه دلواپسی و فشار را با خودش جابه‌جا می‌کند.
باز هم دیر جنبیدم. چشم‌ها کار خودشان را کرده بودند. صورت نتکانده رفتم تو. خوب بود که طرف همه چیز را می‌دانست و نیازی به توضیح دادن نبود.

-عکس اول: طرح مریم از عماد
-عکس دوم: عروسک دست‌ساز عماد در زندان برای مریم