گم‌گویی‌ها- ۲

در این هوای مجعد دم کرده
روی علف‌های باغ مجاور
که سال‌هاست
سال‌هاست
چنین نوری به خود ندیده بود
پشت پلک‌‌هایم عجیب با لذت
بیگانه شده‌ بودند
و آن چند خط محو کناری که
چون رودی گود و کور
به باتلاق می‌ریزند هر روز و
هر هفته
عمیق‌تر می‌شوند یعنی که

پیر می‌شوم بعد از آن فروپاشی نابهنگام
و حالا چی؟
حالا که هیچ
هیچ‌کس دیگر
ارزش هم‌زیستی با یک جفت چشم مست
و یک مشت استخوان ورم‌کرده را
نخواهد داشت