بایگانی ماهیانه: ژوئن 2011

ای دریغ از من…

می‌دونم فقط که یک جایی، توی یک جفت چشم، یا یک جفت دست با انگشت‌های کشیده‌ی استخوونی، یا مثلن حتی توی یک مشت کلمه، یک روزی یه چیزی توی یه کسی پیدا می‌شه باز. چیزی که توی خودم هی می‌گردم و نیست. شاید هم دارم زر می‌زنم. شاید هم هیچ‌وقت هیچ چی هیچ‌جا نباشه. توهم محض. فعلن که خالی از خواستن‌ و موندن شدم و پر رفتن. باید رفت به دور دورها. بی‌چمدون.
نرفتم به این کارگاه معرفی شغلی که بهم دادن. نتونستم از تخت در بیام. عوض‌اش عصر کف خونه رو جاروبرقی کشیدم. بعدش هم کف زمین رو شستم. تفاله‌های چای رو داشتم از روی دیوار می‌کندم. خشک شده بودن به دیوار. توی اخبار بی‌بی‌سی داشت می‌گفت رئیس پلیس خمینی‌شهر گفته تقصیر خودشون بوده که لباس ناجور داشتن. می‌خواستن نداشته باشن تا بهشون تجاوز نشه. ناخونم داشت ور می‌یومد. ور اومد. درد گرفت. عین گلوم. عین دندونام. از بس فشارشون دادم رو هم. جمله هی دور خورد تو مخم. ینی لباست ناجور باشه می‌تونن بهت تجاوز کنن؟ حق دارن اصن! خب می‌خواستی نپوشی. اون ابله دیگه که گفته بود قبلش با یه مشت حیوون درنده‌ مواجهن متدینین. تقصیر خودته بد می‌پوشی خواهرم! توی روز روشن تجاوز تجویز می‌کنن.
پوف!‌ عادت نمی‌کنم، نمی‌تونم بکنم، نمی‌خوام بکنم به این جور وحشی‌کاری‌ها. دریده شدن توی توجیه آوردن…
دو هفته دیگه ترم تموم‌اه. من موندم و یه مشت برگه پر از هذیون یه مشت (گرسنه‌ی علم و دانش لابد) واسه تصحیح و فرم ارزیابی و کار اداری هیچ و پوچ برای دو قرون پول. فکر می‌کردم اگه برم سفر کل دستمزد این ترمم رو دادم به یه بلیط رفت و برگشت و دو سه روز موندن توی یه جا. مسخره‌ست!

ش.معکوس ۱

نه حس نوشتن هست، نه انگیزه، نه هیچ‌چی. بازی با کلمه و شعر و این بساط هم که دیگه جای خود داره. باید برم به یک جلسه امروز. باید تیپ مرتب داشته باشم و بعید می‌دونم موفق بشم خودم رو خوب جلوه بدم جلوی اون مشت آدم کت و کلفت. آدم هم که حسابم می‌کنن این‌طوری رفتار می‌کنم. رئیس برنامه ایمیل زده خواهش کرده زودتر اونجا باشم. جواب نمی‌دم. بعدن بهش می‌گم که ایمیلت رو دیر دیدم. به همین راحتی. چون حقیقتن کونشو ندارم که زودتر برم اونجا و لبخند بزنم به آدم‌های خیلی مهم. اونام البته نیازی به لبخند امثال من ندارن. به خصوص که خیلی هم از بچه‌گی یاد نگرفتم از این لبخندهای این مدلی بزنم. یک‌هو دندون‌هام بی‌خودی می‌افتن بیرون یا زیادی گشاد می‌خندم در حالی که دلیلی نداره. اونم با این اوضاع. ولم می‌کردن یه هفته از خونه هم بیرون نمی‌رفتم. چه برسه به اینکه برم سر کلاس. برم کتابخونه. برم توی کله‌ی یه مشت کودن بریزم که آقاجون! مفهوم «فنا» و ناتینگ‌نس توی ادبیات عرفانی هیچ ربطی نهیلیسم نداره و سعی کنم توضیح بدم اینو در حالی که خودم ترجیحم اینه که اندر فواید و خصایص نهیلیسم یه لکچر قراء بدم براشون.
شب‌ها که می‌رم توی تخت به این فکر می‌کنم که باید یه مدت طولانی برم یه جای دیگه‌ای. نباشم. ننویسم. حرف نزنم. ولی صبح که پا می‌شم و چشمم به روز می‌افته تصمیم می‌گیرم نرم از خونه بیرون. فراری‌ام از روز. از هوای روشن، از شروع. می‌مونم خونه. اینجام کوچیکه و خیلی نمی‌شه کاری کرد جز همین که بخونم و بعد که خسته شدم بنویسم و بعد که گرسنه‌م شد بخورم و آخرش هم طبق معمول یه فیلم رو نصفه‌کاره وسطش رها کنم و بخوابم. عین همه‌ی کارای نصفه‌کاره‌ی دیگه این روزها. ولی واقعیت اینه که نمی‌شه این‌طوری ادامه داد. ینی فرق داره. غیرجدی باشی پرتاب می‌شی از کارت بیرون. غیرجدی باشی پرتاب می‌شی از دانشگاهت بیرون. غیرجدی بودن رو نمی‌تونن بپذیرن. مگه این‌که خیلی جدی سرتو بذاری و بمیری.
الان در این لحظه حداقل یک نفر را خوب می‌شناسم که اون ور مانیتور نشسته و داره می‌گه این‌ها چه ربطی به مخاطب وبلاگت داره؟ اعتیاد پیدا کردی به نوشتن، به شریک کردن بقیه توی همه چیز، به جار زدن به قول خودش و ویترینی بودن. این «یک نفر»‌ها رو کاش می‌شد برای همیشه پاک کرد. از عرصه‌ی خاطره و زندگی و همه چیز. واقعن حق با کیه این وسط؟ اونی که می‌نویسه و فکر می‌کنه کار خوبی می‌کنه، یا اونی که نمی‌نویسه و فکر می‌کنه خیلی کار درستی می‌کنه؟ به هر حال اینا دلیل نمی‌شه که من آدم بی‌خود و بی‌جنبه و بی‌ظرفیتی نباشم و ننویسم اینجا. گرچه خیلی‌هاش رو نمی‌شه نوشت و عین همیشه یه تصور معلول عقب‌مونده‌ای تولید می‌کنم از خودم توی ذهن مخاطب که البته اون هم باز دلیل نمی‌شه بر ننوشتن.
صدای یه مشت بچه دبستانی می‌یاد از توی کوچه. توی ذهنم الان یه مشت دختربچه‌ان که مانتوهای داغون گله‌گشاد تنشونه و چونه‌ی مقنعه‌شونم کف فرق سرشونه. زنگ آخر خورده و رها شدن و ریختن توی خیابون. بیرون بارون می‌یاد. خاکستری‌اه. ولی بچه‌های اینا یاد می‌گیرن توی این هوا هم شاد باشن و جیغ بزنن نه اینکه مثل من بچپن توی خونه و پرده‌ها رو بکشن تا نور خاکستری نیاد تو. خیلی واضح‌اه که اشتباه می‌کنم. در این مقایسه. در مورد لباساشون. در مورد شادی‌ها و خنده‌هاشون و کلن زندگی‌ کردن‌شون. همین‌طور در مورد هوا و احتمالن خیلی چیزهای دیگه.
شدم یه ببر. ببری که جنگیده، بدجورکتک خورده، دردش اومده، آخرشم خونی و مالی بعد یه مدت لنگون لنگون هی زور زده و واسه خودش یه جای کوچیک ساخته و دورشو حصار کشیده. داشت خوب می‌شد حالش بعد این همه وقت انگار. اون وسط نشسته بود و خودشو لیسیده بود یه مدت. جای زخماشو خودش یکی یکی درست کرده بود. تنها. ولی رد خراشش مونده و نمی‌ره. براش چندان مهم نیست البته. فک می‌کنه این ردا باید باشن. باید بمونن تا یادش نره چه جوری چرتکه می‌نداخت روزها و ساعت‌ها و دقیقه‌ها رو تا زخما برن. یادش نره چقد منتظر موند. یادش نره چیا گذشت و کیا چی گفتن و شبا چه جوری روز شد و از این قبیل مسائل…
حالا؟ حالا دو روزه که انگار یه گله ببر بعد مدت‌ها دوباره زدن به در و دیوار خونه‌ش. مونده اون وسط چارچنگولی مواظبه اینا نیان تو. داره همه‌ی زورشو می‌زنه که نشکنه این حصار امن. مقایسه‌ی لوس مسخره! ولی آرامش مهم‌اه. خیلی. مخصوصن اگه بعد مدت‌ها خودت دوباره واسه خودت با هزار زور و زحمت ساخته باشیش و بعد یهو یه شبه یکی بخواد بپاشونتش.
بچه‌ مدرسه‌ای‌ها رفتن. خونه‌هاشون لابد. مساله اینه که اینا حتی روزهایی که هوا خاکستری‌اه هم لباسای قرمز و آبی و زرد و بنفش می‌پوشن. ولی من مانتو شلوار اول دبستانمو یادم می‌یاد که پاچه‌ی شلوارش می‌کشید روی زمین. که دکمه‌ی پایینم همیشه یا شل بود یا افتاده. که مقنعه سفیدم همه‌ش چونه‌ش کف کله‌م بود یا جلوش با لواشک و تمبر هندی به گند کشیده شده بود و شسته نمی‌شد. رنگشم خاکستری بود.
بله!همرنگ همین هوای بی‌پدر این شهر کهنه و قدیمی

مکث را ‘اینجا’ می‌گذارم

– همه چیز تقریبن تمام شده است. شاید اینکه مکث را کجای جمله بگذاری فرق کند. روی «تمام»، روی «شده»، یا روی «تمام شده». ولی در این مورد خاص به نظرم خیلی فرق نمی‌کند چه‌جوری جمله را بخوانی. هر سه جورش مفهوم اصلی را می‌رسانند. مثل اشتباه‌های سهوی در اعلامیه‌های ختم که فرقی در وضعیت مرده ایجاد نمی‌کنند. اینکه آدرس مسجد یا قطعه را عوضی بنویسند را می‌گویم.
همه چیز تقریبن تمام شده است. این بار بیشتر دلم می‌خواهد شکل سوم تاکید را داشته باشم. این‌جوری به تنهایی رسمیت‌یافته‌ی از این به بعد خودم مطمئن‌ترم.
– یک مصاحبه‌ی شغلی داشتم چند روز پیش. گرفتمش. از آخر تابستان شروع می‌کنم. خوشحالم. به خصوص بعد از این تدریس‌های فرسایشی که رسمن شبیه بیگاری‌ست تا کار. آجر می‌انداختم بالا وضعم بهتر بود.
– دیروز با یک نفر قهوه خوردم. کلن که وضعیت سی سال پیش هم همین‌طوری‌ها بوده. قصه‌های مشابه، سرنوشت‌های مشابه… در راه برگشت ترجیح‌ام این بود که همان راه مستقیم را کلن بروم تا آخر. بدون گردش به راست، یا چپ. چقدر آدم بی‌وطن ریخته اینجا.
– شعر «مصرانه تاکید می‌کنم» سیدعلی صالحی را یکی برایم خواند. نفهمیدم شعر خیلی خوب بود یا صدای طرف یا حال من.
یک تکه‌هاییش فقط یادم مانده:
وقتی که تو نیستی دنیا چیزی کم دارد،
مثل کم داشتن یک وزیدن ، یک واژه ، یک ماه .
من فکر می‌کنم در غیاب تو همه خانه‌های جهان خالی‌ست
همه پنجره‌ها بسته است
اصلا کسی حوصله آمدن به ایوان عصر جمعه‌ها را ندارد.
پرده‌هایی که پیدایند یک جوری شبیه دیوار دیده می‌شوند.
واقعا
وقتی که تو نیستی آفتاب هم حوصله ندارد راه بیفتد بیاید بالای کوه.
اما دیوارها تا دلت بخواهد بلندند
سر پا ایستاده‌اند
کاری به بود و نبود نور ندارند، سایه ندارند.
باران هم گاهی می بارد بی ابر،
آدمی تعجب می‌کند!
اما خیلی زود یادش می‌رود برای چه، چرا، به کدام دلیل تعجب کرده است.
من قرار بود روی همان واقعا
تاکید کنم
بگویم:
واقعا وقتی که تو نیستی
خیلی ها از خانه بیرون نمی آیند،
خیلی‌ها پشت بی‌اسم‌ترین واژه‌ها سنگر گرفته اند.
واقعا وقتی که تو نیستی من هم تنهاترین اتفاق بی‌دلیل زمین‌ام،
چرت می‌زنم گاهی پشت میز کار
گاهی خیره به دیوار رو به رو با بعضی مردگان گمنام حرف می‌زنم.
و بعد از خودم می پرسم:
این همه اتفاق عجیب آیا علائمی ساده از آمدن بی گاه تو نیست؟

گرگ‌بازی- ۲


درباره‌ی گرگ: گرگ رنگ‌اش معمولن خاکستری است و از حیوانات پستاندار و گونه‌ای از سگ‌سانان است. گرگ سگسانی است بزرگ شبیه به سگ با دم افتاده. رنگ گرگ متغیر است ولی بطور کلی خاکستری و زرد یا قهوه‌ای مخلوط با موهای سیاه است. زمان دقیقی برای حمله‌ی گرگ وجود ندارد. معمولاً در روز شکار می‌کند، به‌ویژه صبح‌های زود به گله گوسفندان حمله می‌کند، ولی هجوم به آغل گوسفندان شب‌ها هم به وفور دیده شده است. گرگ‌ها معمولاً زیر ریشه و تَنهِ درختان افتاده و یا حفره هایی که به وسیله جانوران دیگر ساخته شده به سر می‌برند.
این گوشتخوار به صورت اجتماعی و در گروه‌های ۲۰ تایی زندگی می‌کند. گروه‌های خانواده گرگ‌ها، قلمرو گسترده‌ای تا هزار کیلومتر متر مربع را اشغال می‌کنند (۴۰۰ مایل مربع). اعضاء یک گروه (گله) برای ردگیری، محاصره و کشتن طعمه‌های بزرگ مثل گوزن کانادایی با همدیگر همکاری می‌کنند.
گرگ‌های خاکستری پس از انسان به طور طبیعی گسترده‌ترین پستانداران بر روی زمین هستند. البته امروزه به علت پیشروی انسان‌ها، گرگ‌ها بسیاری از مناطق زندگی قبلی خود را از دست داده‌اند.
گرگ‌های خاکستری بطور متوسط ۸ تا ۱۲ سال عمر می‌کنند. در حالت حفاظت‌شده آنها قابلیت زندگی تا ۲۰ سال را نیز دارند.
بیشتر درباره‌ی گرگ
و (+)
موسیقی درباره گرگ‌:
Wild wolves always stare me out

گرگ‌بازی- ۱

گله‌ی گرگ دیدین؟ وقتی گرسنه‌ان و می‌زنن به طعمه؟ از هر طرف می‌گیرن جرواجرش می‌کنن، یکی دستش رو می‌کشه، یکی گردنش رو، یکی پاش رو و طعمه این‌طوری از هم می‌پاشه و لاشه‌اش می‌مونه با یه عالم خون روی برف‌ها. بعد رئیسشون رو دیدین؟ سیر که می‌شه می‌یاد می‌شینه اون جلو، لم می‌ده رو دستاش و به دوربین فرضی نگاه می‌کنه. تخم و ترکه‌ش همچنان مشغول لاشه‌ان. استخونای دنده‌ش… سم‌اش… شاخش. بعد تموم می‌شه داستان. رئیسه راه می‌افته و اونای دیگه هم دنبالش. با راه افتادنش به اونا می‌فهمونه که دیگه بسه. گم شید راه بیفتید. سیر شدیم فعلن. اون وقت راه می‌افتن می‌رن تا طعمه‌ی بعدی. تا گرسنه بشن باز.
یه وقتایی هم هست که خیلی گرسنه‌ان. یهو یه ماه، دو ماه، یه سال، دو سال، سر یه لاشه می‌مونن. جوری که از لاشه چیزی نمی‌مونه. ولی آخرش بی‌خیال می‌شن و راه می‌افتن توی برفا و می‌رن. توی راه هم فکر می‌کنن هنوز یه مقدار ته مونده گذاشتن واسه کرم‌ها و مورچه‌ها. ولی در واقع اشتباه می‌کنن.

شب‌های… روشن؟

به خیال خودم تن‌ها بودم، ولی یک نفر از دور نشسته بود و نفس‌های من را یک شب که خواب بودم
آرام شمرده بود.
دم
بازدم
دم
بازدم
بازدم
باز
دم
.

جهنمی‌ها- ۲

یک- پنج و نیم صبح. نشد بخوابم. منتظر بودم برای هیچ چیز و هیچ کس. ولی منتظر بودم. طبق عادت لابد. هی لحظه‌ای که عکس را از دستش کشیدن و قلبش ترکید و نفس‌اش نرسید و افتاد زمین آمد جلوی چشمم. هنوز هم می‌یاد و یک دفعه یک چیزی می‌ریزه و تموم می‌شه انگار. توی سرم خالی خالی‌اه.
دو- چشمام رو می‌بندم و سعی می‌کنم بهش فکر نکنم. قیافه‌ش می‌یاد جلوی چشمم که دارن سرش رو می‌کوبن به دیوار. من این طرف شیشه وایستادم. کنار مهسا. یه لحظه می‌بینم چی داره می‌بینه توی سرم آهن تراش می‌دن. مسعود درد داره. مهسا خسته‌ست. مسعود خسته‌ست. مهسا درد داره. مسعود درد داره. مهسا خسته‌ست…
سه- دیدم‌اش. اتفاقی. جایی که حتی فکرش رو هم نمی‌کردم. فقط اسمش رو بلد بودم ولی چهره‌ش رو نه. یهو تک ‌تک روزایی که ناپدید شده بود و در جایی نامعلوم شکنجه داده بودن‌اش زنده شد. شکنجه‌ی واقعی. نگاش کردم. کلمه نداشتم. لال شده بودم. یک جمله پرسیدم: ناخونات؟ ناخونات خوب شدن؟ ناخوناش رو توی زندان کشیده بودن. دستاش را آورد جلو. نشونم داد. گفت ناخونام که خیلی وقت پیش خوب شدن، ولی روحم… روحم شاید دیگه هیچ وقت خوب نشه.
چهار- بدنم زخمای جور واجور در آورده. زخمای دردناک. کلافه‌ام. خسته‌ام. از بودن. از نوشتن. از این همه نکبت و کثافت
دل‌ام توی جمع تند می‌زنه

ما مرگ را سرودی کردیم


اینک موجِ سنگین‌گذرِ زمان است که در من می‌گذرد.
اینک موجِ سنگین‌گذرِ زمان است که چون جوبارِ آهن در من می‌گذرد.
اینک موجِ سنگین‌گذرِ زمان است که چونان دریایی از پولاد و سنگ در من می‌گذرد.
در گذرگاهِ نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کردم
در گذرگاهِ باران سرودی دیگرگونه آغاز کردم
در گذرگاهِ سایه سرودی دیگرگونه آغاز کردم.
نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من،
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من*.
هاله سحابی دقایقی پیش پس از ضرب و شتم وحشیانه و ایست قلبی در مجلس تشییع پیکر پدر نازنین‌اش، از دنیا رفت.
نینوا گوش می‌کنم و به سخت‌جانی خودم لعنت می‌فرستم
*- تکه‌ای از شعر احمد شاملو
عکس از امید ایران‌مهر