بایگانی ماهیانه: جولای 2011

شماره ۴۵۰- ریورساید درایو


احسان یارشاطر– نوزدهم جولای ۲۰۱۱- دفتر ایرانیکا– نیویورک
پ.ن. دست‌هاش خیلی می‌لرزید. دلم می‌خواست بگیرم‌شان تا آرام بگیرند. پرسیدم چند سال دیگر تقریبن کار ایرانیکا تمام می‌شود؟ گفت حدود پانزده سال. کار زیاد دارد، آدم کم. گفت چقدر سخت بوده این همه سال در آوردن این مجموعه به خاطر مضیقه‌هایی که وجود داشته همیشه. و اینکه همه فکر می‌کنند چه جای درندشتی‌ست این ساختمان کوچک قدیمی فکسنی با شش‌تا ادیتور. راست می‌گفت. بوی چوب و کاغذ کاهی می‌داد. کوچک بود. ولی پنجره‌هایش رو به رودخانه هادسون باز می‌شد. و آن راسته‌ی بی‌نظیر پر درخت که بوی راسته‌ی پارک قیطریه را می‌داد. شماره ۴۵۰، خیابان ریورساید درایو.

معرفی یک کتاب


۱- مرد بدون پیراهن توی گرمای کله‌ی ظهر محله‌ی منهتن نیویورک روی سکوی یکی از خیابان‌های پایین شهر (داون تاون) منهتن با خنده می‌پرسد: از این ساختمان معمولی چرا عکس می‌گیری خانوم توریست؟ دوربین را می‌آورم پایین و می‌خندم. دنبال دلیل می‌گردم بدون اینکه بخواهم یارو را بترسانم. ادامه می‌دهد: گرمت هم که شده. از خیسی پشت گردنت پیداست. می‌گوید: توی این منطقه تا حالا توریست ندیده بودم. اینجا چه خبر بوده که این همه سال من بی‌خبرم؟ برایش تعریف می‌کنم که این پله‌هایی که رویش نشسته یک زمانی خانه‌ی دو دانشجوی آمریکایی بوده که خودشان را در اعتراض به سیاست‌های آمریکا در جنگ ویتنام منفجر کرده‌اند. برآمدگی شیشه خانه و مهندسی متفاوتش از کل خانه‌های کوچه را بهش نشان می‌دهم و می‌پرسم تا حالا دقت کردی چرا این خانه با همه‌ی خانه‌های این منطقه فرق دارد؟ با تعجب نگاه می‌کند و می‌گوید عجب!‌بیست سال بود که اینجا زندگی می‌کردم و دقت نکرده بودم. حالا چرا؟ می‌گویم به خاطر اینکه توی همین اتاقی که پنجره‌اش آمده جلو این اتفاق افتاده. مرد با تعجب وراندازم می‌کند و می‌گوید تو این‌ها را از کجا می‌دانی. کتاب را بهش نشان می‌دهم. جایی که درباره آن خانه حرف زده و خیلی جاهای دیگر. مرد حرف دیگری نمی‌زند. کتاب را پس می‌دهد. عکسم را می‌گیرم و می‌روم.
۲- باران تند بود. حول و حوش عصر بود که پرسان پرسان کافه رجیو را پیدا کردم. شماره ۱۱۹ خیابان مک دوگال. حول و حوش پارک جورج واشنگتن. وارد شدم. سقف قدیمی کافه همه چیز را همان اول ریخت روی میز. کاپوچینویی که قدمتش به سال ۱۹۲۷ می‌رسید را سفارش دادم و نشستم زل زدم به در و دیوار کافه و بعد هم مشغول عکس گرفتن شدم. بعد هم دوباره مشغول کتاب شدم. زن میانسال میز کناری پرسید خیلی کتاب خوبیه؟ گفتم خیلی. از پنسیلوانیا آمده بود و معتقد بود که نیویورک شهری است نفس‌گیر. بی‌درنگ تاییدش کردم و بعد درباره آنجا یک کم برایش توضیح دادم. و اینکه یک روزی روبروی این کافه چه اتفاقاتی افتاده و کدام فیلم‌ها را اینجا فیلمبرداری کرده‌اند. زن یک کاپوچینو سفارش داد و بعد گفت بهترین کاپوچینوی عمرش بود و تشکر کرد و رفت. کفشهای خیسم را پام کردم و پشت سرش از کافه آمدم بیرون. تندترین باران این ده روز آن روز عصر آمد.
۳- ساعت چهار و پنج عصر، چند روز اول، باران سبکی می‌زد و هوای گرم و شرجی شهر را خنک‌تر می‌کرد. مثل آن روز که نم نم باران می‌آمد وقتی رسیدم جلوی آن ساختمان ده طبقه که حالا بعد از آن سال‌ها تبدیل شده بود به یکی از خوابگاه‌های دانشگاه نیویورک واقع در کوچه‌ی گرین (سبز) و خیلی آدم‌های آن دور و بر خبر نداشتند که یکی از تلخ‌ترین اتفاق‌های تاریخ این شهر توی همین ساختمان افتاده بوده. توی کتاب نوشته بود که بیش از صد و چهل نفر از کارگران یهودی و مهاجر زن یک کارخانه‌ی پیراهن‌دوزی بر اثر حادثه آتش‌سوزی از طبقه نهم و دهم این ساختمان خودشان را پرتاب کرده‌اند پایین و مرده‌اند. جریان اعتراضات آن سال‌ها و اینکه چرا و به چی این کارگرها اعتراض کرده‌ بودند را هم نوشته بود. نشستم کنار سنگ‌فرش خیابان و نگاهم ماسید روی سنگ‌های خیابان و فکر کردم عوض شده‌اند یا همان سنگ‌هایی هستند که تن بی‌جان آن کارگرها را روزی به خود دیده بودند؟ کتاب چیزی ننوشته بود درباره بازسازی خیابان. حدس زدم همان‌ها باشند.
– در این شهر بی‌در و پیکر که رنگ و حس و حالش از یک محله به محله‌ی دیگر مثل رنگ پوست ساکنانش تغییر می‌کند، تاریخی نانوشته بود که اگر دستم به این کتاب خوب نمی‌رسید برای همیشه از آن بی‌خبر مانده بودم ( سپاس زیاد از معرف نازنین کتاب که قرار بود خودش را هم ببینم ولی دو روز زودتر پریده بود). سفر به منهتن نیویورک با این کتاب به یکی از به یادماندنی‌ترین و بهترین سفرهایی که در بیست و هشت سال زندگی‌ام رفته بودم تبدیل شد. روزی که رسیدم خیلی زود متوجه شدم همه کسانی که می‌خواستم ببینم‌شان به سفر رفته‌اند. بعد از خریدن این کتاب خوشحال شدم که خودم بودم و این کتاب فقط و یک مشت آدم از نویسنده و هنرمند و سیاستمدار گرفته تا کارگران کارخانه که تاریخ این شهر را در طول سال‌ها ساخته‌اند و هنوز می‌سازند. تاریخی که به مذاق خیلی از رهبران فعلی خوش نیامده و از دید خیلی از ساکنان و توریست‌های این شهر پنهان مانده. ساختمان‌هایی که علی‌رغم آدم‌های تاثیرگذاری که توی خودشان جای داده بودند امروز تبدیل به یکی از هزاران ساختمان این شهر شده‌اند و زیر سایه‌ی برج‌های تجاری سربه فلک‌کشیده‌اش گم شده‌اند. شناختن و لذت بردن از نیویورک (منهتن) بدون این کتاب برایم ممکن نبود. این کتاب یک جورهایی نقطه‌ی مقابل تورهای توریستی موجود است که در قبال یک خروار پول، غیر از یک تاریخ پر زرق و برق و تکراری و ناقص و خیلی وقت‌ها هم غلط به خورد توریست‌ها نمی‌دهند. از آدم‌هایی حرف می‌زند که اسم‌شان مدت‌هاست خاک خورده و آثارشان را خیلی‌ها نمی‌شناسند. مجسمه‌هایی را به شما نشان می‌دهد که خیلی از آدم‌های بومی آن منطقه که در پارک مذکور نشسته‌اند توی عمرشان به آن مجسمه اصلن توجه نکرده‌اند و هر چه دیده‌اند و یادشان مانده احتمالن ربطی به مجسمه آقای جورج واشنگتن داشته ولاغیر.
خلاصه اگر پایه‌ی پیاده‌روی هستید و از راه رفتن و گم شدن در جایی که نمی‌شناسید لذت می‌برید اسم این کتاب را به لیستتان اضافه کنید و اگر به نیویورک رفتید یروید سراغش. کتاب شما را به نقاطی از شهر خواهد برد که معمولن هیچ توریست و تازه‌واردی پایش به آنجا نرسیده و درباره‌ی اتفاقاتی حرف خواهد زد که جای دیگری نخوانده‌اید. کتاب را کتاب‌فروشی‌های محدودی در خود منهتن می‌فروشند. می‌توانید از آمازون تهیه‌اش کنید. بعضی آدرس‌های کتاب عوض شده‌اند و کتاب از سال ۲۰۰۳ به روز نشده. هر وقت خواستید بروید سراغش می‌توانم بهتان آدرس‌هایی که تغییر کرده را ایمیل کنم. به طور خاص تور وال‌استریت، گرینویچ ویلج، ایست ویلج، سیتی‌هال و هارلم‌اش را از دست ندهید. خسته نباشم!‌ تقریبن شد همه‌ی کتاب!