بایگانی ماهیانه: آگوست 2011

شهریورِ زمستانی

با یک مشت استخوان
و تنی خاموش
زیر باران راه می‌روم
و این بار معکوس می‌شمارم
انتظار،
بطالت و ابتذالی بیهوده بیش نبود
تقویم را پشت دیوار ایستگاه خاک می‌کنم
زمان کار خود را کرده است
با این زمستانِ زودرس
پیر خواهم شد.

امشب فقط به جای خودم گریه می‌کنم

آرام در رثای خودم گریه می‌کنم
در مجلس عزای خودم گریه می‌کنم
زانو بغل گرفته و مانند کودکان
لج می‌کنم برای خودم، گریه می‌کنم
چونان مسافری که کسی نیست خویش او
چون چشمه پشت پای خودم گریه می‌کنم
پیش چراغ‌های جهان سرخ می‌شوم
از شرم چشم‌های خودم گریه می‌‌کنم
بسیار ساده‌ام من آواره، مدتی است
با یاد روستای خودم گریه می‌کنم
ای دل عجیب خسته‌ام از درد مردمان
امشب فقط به ‌جای خودم گریه می‌کنم
+شعر از علی‌محمد مودب

رویا


کاش می‌شد یک آدم بی‌خاطره را دوست داشت
عاشق‌اش شد
او را بوسید
با او خوابید
و خوشبخت بود.
یکی مثل شخصیت «آقای یخی»
در کتاب «دیدن دختر صد در صد دلخواه
در صبح زیبای ماه آوریل»
یکی که انگار قرار نیست باشد
و تو را هم با این نبودنش
به نیستی عادت می‌دهد.
پ.ن. این کتاب را بخوانید اگر نخوانده‌‌اید

گریز

از چه می‌گریزم من
راه می‌روم
می‌دوم
پشت دیوارهایی که مطمئن نیستند
پناه می‌گیرم
و می‌پرسم از دلم
از چه می‌گریزم من؟
از یک جفت دست مصنوعی
و یک جفت چشم خشک
و یک دهان پر از یاوه‌
و یک عمرِ هفت و سال و نیمه
که امشب انتقام دقایق‌اش را
با ضربه‌های ناآرامِ ساعت
تیک
‌تاک
از این جانِ آشفته
می‌گیرد
از چه می‌گریزم من
وقتی کسی جایی از این زمین بی‌حاصل
منتظر من نیست
وقتی که آغوشی دست‌هایم را گرم نخواهد کرد
از کار افتاده‌ام
از راه
***
افتِ
بی‌پایانِ
فشارِ
خون
پمپ می‌ایستد
تیم پزشکان می‌ایستند
خطی صاف
مسیر نبودنم را تا آخرالزمان طی می‌کند
از نوک سینه‌هایم زنی دیگر بلند می‌شود
ملافه‌ی سفید را دورش می‌پیچد
و قبل از رفتن رو به پزشکان دست تکان می‌دهد
دیگر گریزی نیست
و نه گزیری.

چک‌نویس‌

-باید بدهم با خط ناخوش خطاط‌های انگلیسی بنویسند “تاریکخانه” و آویزانش کنم پشت در خانه‌ام. مهم نیست کی چی فکر می‌کند. مهم این است که توصیف دقیقی از وضعیت این تو به آدم‌های پشت در داده شود. می‌توانند بروند توی دیکشنری و معنی‌اش را در بیاورند. و اگر دلشان خواست صادق هدایت بخوانند. بعید است البته کسی وقعی به کل ماجرا بنهد و پیگیری کند. به خصوص اینکه کسی هم از پشت این در خیلی عبور نمی‌کند در کل.
– دلم می‌خواهد توی همین تنهایی شب‌ها، مثلن امشب که بیست و نهم مرداد است، زمان یخ بزند و حرکت نکند به سمت نکبتِ صبح. ولی نمی‌شود و ماه الان که ساعت چهار صبح است کم کم دارد ناپدید می‌شود. من همه فکرهایم را کرده‌ام و الان به صراحت می‌توانم بگویم که به نظر من زمان نکبت‌ترین و مزخرف‌ترین مفهوم ساخته‌ی دست آدم است. بله.
– امشب یک چیزی خواندم که به این نتیجه رسیدم ادامه این ماجرا دیگر ممکن نیست. آدم‌ها بدجوری راکد می‌مانند بعضی اوقات. حیرت انگیز است. توضیح بیشتر در این باب هم نه می‌خواهم و نه می‌توانم که بدهم.
– دارو را ول کرده‌ام، سر به خود، بیشتر به خاطر حس کلافه‌گی ولی می‌ترسم دوباره آن مرده‌شور برده‌ها برگردند و مجبور شوم برگردم بهش. با بدنم راحت نیستم. دلم می‌خواست بپرم از توی این اسکلت بیرون ولی ممکن نیست.
– دوتا کتاب دارم می‌خوانم و یک مقاله دارم می‌نویسم. وضعیت سومالی روی مخم است و نمی‌دانم چه می‌شود کرد برای بچه‌هایی که دارند می‌میرند هر روز. از دنبال کردن اخبار، از خبررسانی، از خبر، از عادی شدن آمار و ارقام، از اینکه مرگ یک مشت بچه شده یک مشت عدد که قرقره می‌کنیم هر روز بیزارم ولی راهی هم نمی‌شناسم. کاش می‌شد پرواز کرد آنجا و یک غلطی کرد. نمی‌دانم. مثلن یک بچه را از مرگ نجات داد حتی. یا هر چیزی. این جور وقت‌ها بد جور آدم رفتن می‌شوم. حتی اگر بی فایده باشد. ماندن می‌شود شکنجه‌ی مدام. مثل جریان اعتصاب‌ها.
این فیلم را دیدم. بعد از فیلم هم تا چند ساعت حالم خوش نبود. کله‌ام وزن داشت. کل فیلم شبیه چیزهایی بود که نباید باشد. من فکر کردم “بسِ” درون من چقدر وقت پیش بود که آش و لاش شد و مرد؟
– نه نگرانم. نه دلتنگ. نه دلزده. نه بی‌حوصله. نه بی‌خواب. نه آشفته. نه غمگین. مهم نیست چی‌ام.

یاد


دیروز بیست و شش مرداد ۹۰، بیست و یکمین سالگرد بازگشت اولین گروه اسرای جنگ بود. این اتوبوس‌ها، شکل‌شان و آدم‌های پشت این پنجره‌ها پر از خاطره‌اند. خاطره‌هایی که بخشی از کودکی خیلی از ما دهه‌ی شصتی‌هاست. هنوزخوب یادم هست که یک بار دم غروب با مادربزرگ رفته بودم حرم. نزدیک نماز مغرب بود که یک‌دفعه سر و صدا شد و جمعیت جمع شد جلوی در اصلیِ صحن آزادی و در را بستند. زن‌ها را زدند کنار و راه را باز کردند برای یک گروه که از در ورودی نشستند کف زمین و سینه‌خیز حرکت کردند به سمت ضریح. گریه می‌کردند. داد می‌زند. از خود بی‌خود شده بودند. مردم هم گریه می‌کردند. مادربزرگ هم گریه می‌کرد. من گرخیده بودم و نمی‌فهمیدم جریان چیست و این‌ها یک‌هو از کجا رسیدند. اسیرهای جنگ بودند که تازه برگشته بودند از اسارت. کوچه‌ها را ریسه می‌بستند. همه جا چراغانی بود. کوچه‌ها بوی اسفند می‌دادند. توی جوی‌ها خون قربانی روان بود به چه قرمزی. روزهایی بود…
هنوز بعد از چند ده بار دیدن این تکه از فیلم بی‌نظیر بوی پیراهن یوسفِ ابراهیم حاتمی‌کیا حالم عوض می‌شود. شاید نزدیک‌ترین حال و هوا باشد به حال و هوای خیلی از کسانی که آن روزها عزیزی پشت این پنجره‌ها داشتند و سال‌ها انتظار بازگشت و آزادی‌اش را می‌کشیدند.
برای تماشای فیلم در ابعاد بزرگتر دو بار روی لینک کلیک کنید.

برای مهسا امرآبادی


شب رسیدم خانه. صفحه را باز کردم. دوستی نوشته بود امروز شد ۷۷۰ روز که مسعود باستانی هنوز زندانی‌ست. بدون حتی یک ساعت مرخصی. معنی این حرف این است که مهسا امرآبادی، همسر مسعود، ۷۷۰ روز است که تنهاست و البته منتظر. انتظار چیز خوبی نیست. مخصوصن اگر طرف در زندان باشد. این را کسی که عزیزی آن طرف میله‌ها داشته باشد بهتر می‌فهمد شاید… خوابم نمی‌برد. نشستم متن زیر را سر هم کردم برای مهسا. دلم می‌خواست حداقل می‌شد به هم نزدیک‌تر باشیم و همین‌ها را برای خودش هم می‌خواندم. ولی نیستیم. پس اینجا می‌نویسم. آروزی دیگری ندارم.
روزهایی بود
که ما
من و تو
از سر گذراندیم
روزهایی که با یک عکس
گرم می‌شدیم
و می‌پریدیم
گرچه آن سال تمام پرنده‌ها واژگون بودند
۸۸
***
سال از سال گذشت
جایی از زمین که من ایستاده بودم
یخ‌بندان شد
اما نمی‌دانم
جایی که تو ایستاده‌ای
هنوز خورشید می‌تابد؟
هنوز تیزی حاشیه‌ی قاب عکس‌ها
حریف شکستن یخ‌‌ها می‌شوند یا نه؟
نمی‌دانم
اتاقی که شب‌ها در آن می‌خوابی
هنوز دیوارش قاب دارد؟
و قاب‌اش
عکس
دارد؟
حتی نمی‌دانم
دست‌های تو هم بی‌اجازه سرد می‌شوند؟
زمان بی‌اجازه کش می‌آید؟
***
نمی‌دانم، مهسا
من هیچ چیز را درست نمی‌دانم
نه حال زانوهای سست تو در سالن ملاقات
نه حال حنجره‌ات در راه بازگشت
و نه راهی که تو هر بار می‌روی
و باز می‌گردی
بدون او
و هر بار تاب می‌آوری
در برابر هزار جفت چشم
و دهان‌هایی که از دروغ باز نمی‌ایستند.
***
من چیز زیادی از تو نمی‌دانم
این را ولی می‌دانم
که سال‌هایی
طولانی
و سرد
بر ما گذشته است
و هنوز هم
می‌گذرد.
پ.ن. فید این وبسایت مدتی به هم ریخت و الان درست شده. فید اصلی برای دنبال کردن مطالب این است: http://feeds.feedburner.com/fatemehshams

بدون ویرایش- ۲

– کسی نمی‌آید این‌جا
و کسی از این‌جا نمی‌رود
آنها که باید می‌آمدند
راه‌شان بسته‌ست،
و آن‌هایی که باید برگردند
راه‌شان بسته‌ست.
راه‌ها
از هر طرف
بسته‌اند
و آدم‌ها
از هر طرف
ریخته.
زمان
آن‌ها را در دو سوی جهان
میخ‌کوب کرده است.
در جریان گذار قرارشان می‌دهد
از سر عقربه‌ها می‌گذراندشان
پیرشان می‌کند.
یک یا دو یا سه سال بعد،
از پا می‌افتند
و تقویم از آن‌ها
تنها یک جفت چشم
و یک صدای نه چندان مفهوم باقی می‌گذارد
در دو سوی خطوط تلفن.
و ماه به ماه
گزارش شنود دلتنگی‌های آدم‌ها را
کسی هست که ضمیمه‌ی پرونده‌هایشان کند
و آن‌ها را در گوشه‌ای مرطوب و تاریک
در اتاق بایگانی
سال‌ها
نگه می‌دارد.
ولی کدام یکی دیرتر می‌پوسند؟
کاغذها؟
یا آدم‌ها؟
– دکتر می‌گوید نرمی استخوان گرفته‌ای
من می‌گویم استخوانی در کار نیست دکتر!
می‌گوید عکس بگیر
عکس را روبروی نور می‌گیرد
یک مشت رگ خشک و متورم می‌بیند
و حفره‌هایی که به نور بیرون ختم می‌شوند
دکتر می‌گوید: استخوانت سوخته است؟
هر دو می‌خندیم