برای مهسا امرآبادی


شب رسیدم خانه. صفحه را باز کردم. دوستی نوشته بود امروز شد ۷۷۰ روز که مسعود باستانی هنوز زندانی‌ست. بدون حتی یک ساعت مرخصی. معنی این حرف این است که مهسا امرآبادی، همسر مسعود، ۷۷۰ روز است که تنهاست و البته منتظر. انتظار چیز خوبی نیست. مخصوصن اگر طرف در زندان باشد. این را کسی که عزیزی آن طرف میله‌ها داشته باشد بهتر می‌فهمد شاید… خوابم نمی‌برد. نشستم متن زیر را سر هم کردم برای مهسا. دلم می‌خواست حداقل می‌شد به هم نزدیک‌تر باشیم و همین‌ها را برای خودش هم می‌خواندم. ولی نیستیم. پس اینجا می‌نویسم. آروزی دیگری ندارم.
روزهایی بود
که ما
من و تو
از سر گذراندیم
روزهایی که با یک عکس
گرم می‌شدیم
و می‌پریدیم
گرچه آن سال تمام پرنده‌ها واژگون بودند
۸۸
***
سال از سال گذشت
جایی از زمین که من ایستاده بودم
یخ‌بندان شد
اما نمی‌دانم
جایی که تو ایستاده‌ای
هنوز خورشید می‌تابد؟
هنوز تیزی حاشیه‌ی قاب عکس‌ها
حریف شکستن یخ‌‌ها می‌شوند یا نه؟
نمی‌دانم
اتاقی که شب‌ها در آن می‌خوابی
هنوز دیوارش قاب دارد؟
و قاب‌اش
عکس
دارد؟
حتی نمی‌دانم
دست‌های تو هم بی‌اجازه سرد می‌شوند؟
زمان بی‌اجازه کش می‌آید؟
***
نمی‌دانم، مهسا
من هیچ چیز را درست نمی‌دانم
نه حال زانوهای سست تو در سالن ملاقات
نه حال حنجره‌ات در راه بازگشت
و نه راهی که تو هر بار می‌روی
و باز می‌گردی
بدون او
و هر بار تاب می‌آوری
در برابر هزار جفت چشم
و دهان‌هایی که از دروغ باز نمی‌ایستند.
***
من چیز زیادی از تو نمی‌دانم
این را ولی می‌دانم
که سال‌هایی
طولانی
و سرد
بر ما گذشته است
و هنوز هم
می‌گذرد.
پ.ن. فید این وبسایت مدتی به هم ریخت و الان درست شده. فید اصلی برای دنبال کردن مطالب این است: http://feeds.feedburner.com/fatemehshams