یاد


دیروز بیست و شش مرداد ۹۰، بیست و یکمین سالگرد بازگشت اولین گروه اسرای جنگ بود. این اتوبوس‌ها، شکل‌شان و آدم‌های پشت این پنجره‌ها پر از خاطره‌اند. خاطره‌هایی که بخشی از کودکی خیلی از ما دهه‌ی شصتی‌هاست. هنوزخوب یادم هست که یک بار دم غروب با مادربزرگ رفته بودم حرم. نزدیک نماز مغرب بود که یک‌دفعه سر و صدا شد و جمعیت جمع شد جلوی در اصلیِ صحن آزادی و در را بستند. زن‌ها را زدند کنار و راه را باز کردند برای یک گروه که از در ورودی نشستند کف زمین و سینه‌خیز حرکت کردند به سمت ضریح. گریه می‌کردند. داد می‌زند. از خود بی‌خود شده بودند. مردم هم گریه می‌کردند. مادربزرگ هم گریه می‌کرد. من گرخیده بودم و نمی‌فهمیدم جریان چیست و این‌ها یک‌هو از کجا رسیدند. اسیرهای جنگ بودند که تازه برگشته بودند از اسارت. کوچه‌ها را ریسه می‌بستند. همه جا چراغانی بود. کوچه‌ها بوی اسفند می‌دادند. توی جوی‌ها خون قربانی روان بود به چه قرمزی. روزهایی بود…
هنوز بعد از چند ده بار دیدن این تکه از فیلم بی‌نظیر بوی پیراهن یوسفِ ابراهیم حاتمی‌کیا حالم عوض می‌شود. شاید نزدیک‌ترین حال و هوا باشد به حال و هوای خیلی از کسانی که آن روزها عزیزی پشت این پنجره‌ها داشتند و سال‌ها انتظار بازگشت و آزادی‌اش را می‌کشیدند.
برای تماشای فیلم در ابعاد بزرگتر دو بار روی لینک کلیک کنید.