چک‌نویس‌

-باید بدهم با خط ناخوش خطاط‌های انگلیسی بنویسند “تاریکخانه” و آویزانش کنم پشت در خانه‌ام. مهم نیست کی چی فکر می‌کند. مهم این است که توصیف دقیقی از وضعیت این تو به آدم‌های پشت در داده شود. می‌توانند بروند توی دیکشنری و معنی‌اش را در بیاورند. و اگر دلشان خواست صادق هدایت بخوانند. بعید است البته کسی وقعی به کل ماجرا بنهد و پیگیری کند. به خصوص اینکه کسی هم از پشت این در خیلی عبور نمی‌کند در کل.
– دلم می‌خواهد توی همین تنهایی شب‌ها، مثلن امشب که بیست و نهم مرداد است، زمان یخ بزند و حرکت نکند به سمت نکبتِ صبح. ولی نمی‌شود و ماه الان که ساعت چهار صبح است کم کم دارد ناپدید می‌شود. من همه فکرهایم را کرده‌ام و الان به صراحت می‌توانم بگویم که به نظر من زمان نکبت‌ترین و مزخرف‌ترین مفهوم ساخته‌ی دست آدم است. بله.
– امشب یک چیزی خواندم که به این نتیجه رسیدم ادامه این ماجرا دیگر ممکن نیست. آدم‌ها بدجوری راکد می‌مانند بعضی اوقات. حیرت انگیز است. توضیح بیشتر در این باب هم نه می‌خواهم و نه می‌توانم که بدهم.
– دارو را ول کرده‌ام، سر به خود، بیشتر به خاطر حس کلافه‌گی ولی می‌ترسم دوباره آن مرده‌شور برده‌ها برگردند و مجبور شوم برگردم بهش. با بدنم راحت نیستم. دلم می‌خواست بپرم از توی این اسکلت بیرون ولی ممکن نیست.
– دوتا کتاب دارم می‌خوانم و یک مقاله دارم می‌نویسم. وضعیت سومالی روی مخم است و نمی‌دانم چه می‌شود کرد برای بچه‌هایی که دارند می‌میرند هر روز. از دنبال کردن اخبار، از خبررسانی، از خبر، از عادی شدن آمار و ارقام، از اینکه مرگ یک مشت بچه شده یک مشت عدد که قرقره می‌کنیم هر روز بیزارم ولی راهی هم نمی‌شناسم. کاش می‌شد پرواز کرد آنجا و یک غلطی کرد. نمی‌دانم. مثلن یک بچه را از مرگ نجات داد حتی. یا هر چیزی. این جور وقت‌ها بد جور آدم رفتن می‌شوم. حتی اگر بی فایده باشد. ماندن می‌شود شکنجه‌ی مدام. مثل جریان اعتصاب‌ها.
این فیلم را دیدم. بعد از فیلم هم تا چند ساعت حالم خوش نبود. کله‌ام وزن داشت. کل فیلم شبیه چیزهایی بود که نباید باشد. من فکر کردم “بسِ” درون من چقدر وقت پیش بود که آش و لاش شد و مرد؟
– نه نگرانم. نه دلتنگ. نه دلزده. نه بی‌حوصله. نه بی‌خواب. نه آشفته. نه غمگین. مهم نیست چی‌ام.