گریز

از چه می‌گریزم من
راه می‌روم
می‌دوم
پشت دیوارهایی که مطمئن نیستند
پناه می‌گیرم
و می‌پرسم از دلم
از چه می‌گریزم من؟
از یک جفت دست مصنوعی
و یک جفت چشم خشک
و یک دهان پر از یاوه‌
و یک عمرِ هفت و سال و نیمه
که امشب انتقام دقایق‌اش را
با ضربه‌های ناآرامِ ساعت
تیک
‌تاک
از این جانِ آشفته
می‌گیرد
از چه می‌گریزم من
وقتی کسی جایی از این زمین بی‌حاصل
منتظر من نیست
وقتی که آغوشی دست‌هایم را گرم نخواهد کرد
از کار افتاده‌ام
از راه
***
افتِ
بی‌پایانِ
فشارِ
خون
پمپ می‌ایستد
تیم پزشکان می‌ایستند
خطی صاف
مسیر نبودنم را تا آخرالزمان طی می‌کند
از نوک سینه‌هایم زنی دیگر بلند می‌شود
ملافه‌ی سفید را دورش می‌پیچد
و قبل از رفتن رو به پزشکان دست تکان می‌دهد
دیگر گریزی نیست
و نه گزیری.