شهریورِ زمستانی

با یک مشت استخوان
و تنی خاموش
زیر باران راه می‌روم
و این بار معکوس می‌شمارم
انتظار،
بطالت و ابتذالی بیهوده بیش نبود
تقویم را پشت دیوار ایستگاه خاک می‌کنم
زمان کار خود را کرده است
با این زمستانِ زودرس
پیر خواهم شد.