بایگانی ماهیانه: آگوست 2011

در آرایشگاه

روبروی زن آرایشگر که هنوز قهوه‌ی صبح‌اش را می‌نوشید وایستادم و گفتم می‌خواهم همه‌شان را بزنم. از ته. یک نگاهی به سر و پایم انداخت و گفت می‌شود ۳۵ تا. گفتم باشد. مشکلی نیست. گفت ظهر می‌توانی بیایی؟ گفتم کار دارم نمی‌توانم همین حالا هم همین‌جوری… گفت یعنی چی همین‌جوری؟ پس‌فردا پشیمان می‌شوی که یک روز همین‌جوری اعصابت خورد بود و آمدی این همه موی فرفری را کوتاه کردی. حالا کی توی این روزها این همه مو را می‌زند که تو آمدی بزنی؟ پشیمان می‌شوی. گفتم نخیر خانم! قضیه این نیست. من خسته شده‌ام. ربطی هم به پشیمانی ندارد. نمی‌فهمم چم است. دکتر هم نمی‌فهمد. دوا هم نمی‌دهد. ولی من نیاز دارم سبک شوم. نیاز دارم یک چیزی را از خودم بکنم بندازم دور. هیچ کس هم نمی‌فهمد چه مرگی است. برای همین… برای همین آمدی کله‌ات را کچل کنی؟ عجب آدمیه ها! … بله خانوم من آدم عجیبی‌ام اصلن که می‌خواهم موهایی که این دو سال رشد کرده را بکنم بندازم دور و موی تازه روی کله‌ام بروید! ی بابا! شما چرا حالیت نیست؟ مثل اینکه تا به حال توی عمرت موهایت را کوتاه نکرده‌ای. اصلن مگر نمی‌گویی زشت می‌شوم؟ خب هدفم همینه که می‌خواهم زشت کنم خودم را اصلن. شما بی‌خیال شو و بیا کارت را بکن. چیز خاصی هم نیست مو و در می‌یاد باز.
یک‌هو پرید وسط و ادامه داد که نه خانم! من چرا باید موهام رو کوتاه کنم وقتی دوست پسرم جانش در می‌رود برای موهام. از کجا معلوم که پس فردا کوتاه کردم و خوشش نیامد رفت سراغ یکی دیگر؟ گفتم من کی گفتم تو موهات را کوتاه کنی؟ گفتم مال من را بزن. گیری افتاده بودیم کله‌ی صبحی. بهش گفتم خب تو لابد دلایل خودت را داری که بترسی ولی من نه من کسی را دارم که بترسم یا نگران باشم ولم می‌کند به خاطر چس‌مثقال مو نه اینکه اگر هم داشتم و قرار بود سر این‌جور چیزها ولم کند که خودم زودتر از این حرف‌ها فاتحه‌اش را خوانده بودم. کسی هم که تو را به این خاطر دور می‌زند را بفرست به درک ( این بخش آخر را البته ته دلم گفتم که پرتم نکند بیرون یا عجالتن بریند به سرم).
گفتم بهش ببین! من تنها زندگی می‌کنم. از این در هم که بزنم بیرون ذوقی ته دلم نیست که فلان کس از دیدن من چه حالی می‌شود، دوست خواهد داشت من جدیدم را یا نه. از همین هم بغضم می‌گیرد ولی به توی آرایشگر که نباید بگویم این‌ها را ( و نگفتم هم) فوقش چهارتا رفیق و دوست و آشنا می‌بینند که نظر آن‌ها هم آن‌قدرها مهم نیست. پس بیا و کوتاه کن جان مادرت!
بعد گفت تو چطور آخه تنها… بعد صورت من را دید و فهمید که نباید ادامه بدهد. این خاصیت صورتم است. دست خودم نیست خیلی. آخرش برد کله‌ام را توی سینک شست و آورد نشاند جلوی آینه و برایم قهوه‌ی نیم‌بند سرد آورد. نهایتن که دید چاره‌ای ندارد رفت توی فاز دلداری و امید که همیشه دلش می‌خواسته یک بار جرات کند و موهایش را مثل من از ته بزند ولی به قول خودش: شی دید نات هو د بالز فور ایت. و برای همین هم هیجان زده بود که آخرش من چه شکلی می‌شوم. شکلی که شدم را هم یا واقعن خوشش آمد یا الکی خودش را زد به خوش آمدن در هر حال اهمیتی نداشت. من نیاز داشتم بارم را کم کنم. و کردم.
وقتی آمدم بیرون باد می‌آمد انگار یک‌هو زمستان شده باشد. ولی اوایل بهار بود که این کار را کردم و بعد هم جایی نوشتم که تقویم را می‌گذارم روی کله‌ام از فردا تا ببینم کی این وضع نکبت روشن می‌شود آخرش.
الان حدود چهار ماه از آن روز گذشته و به مرحله‌ای رسیده‌ام که مقادیر قابل توجهی پشت‌مو و فر غیر قابل کنترل خز را باید با ژل و روغن درست کنم هر روز. این یعنی موهایم بلند دارد می‌شود. و معنی دیگرش هم یعنی اینکه زمان همچنان گذشته است. ولی وضع نکبت مذبور هیچ توفیری نکرده و همچنان تداوم دارد.
من واقعن دیگر نمی دانم کجایم را باید بروم ببرم و قیچی کنم تا ته این ماجرا برایم روشن شود. یعنی دوباره بروم سراغ موهام؟

یک آلبوم موسیقی- سخن‌های نهان


دنبال “حال” خوش می‌گردید؟ بروید سراغ این آلبوم «سخن‌های نهان» که مال گروه «شاهو» است و سال ۸۸ و برای یادمان مولانا منتشر شده. مخصوصن اگر برایتان ترکیب سازها مهم است و از سازهای قدیمی ایرانی مثل تنبور لذت می‌برید. همین طور اگر مخوانی روی این دست سازها با اشعار مولانا را دوست دارید این‌ آلبوم را بشنوید که راست کارتان است. من الان ده دقیقه دارم تا دوی صبح و این آلبوم همین‌طوری چند ساعتی هست که من را “بالا” نگه داشته. جایی بین زمین و آسمان. من نمی‌دانم این خاصیت تنبور است یا چی که حکم یک بطری کامل شراب شیلی را دارد حتی. در کمتر از ده دقیقه از پا می‌اندازد.

درباره‌ی گروه شاهو هم خودشان نوشته‌اند درباره خودشان که:‌ بعد از تشکیل گروه در سال ۱۳۷۹ با هدف به کارگیری و احیای اصالت ساز تنبور، فکر کردند که یکی از مهم‌ترین اهداف این گروه بازسازی و احیا و به کارگیری سازهایی ست که طی سال‌ها به دست فراموشی سپرده‌ شده‌اند. مثل چنگ ایرانی که در سال ۱۳۸۴ بعد از اولین ترکیب‌سازی با گروه شاهو روی صحنه رفت. علاوه بر چنگ ایرانی از سازهای کوبه‌ای دیگه‌ای هم استفاده کردند مثل کوس، گبرگه، نقاره قشقایی و مازندران، کوزه، کاسوره، دو طبله، ضرب زورخانه، دف، و… توضیحات مفصل درباره این گروه و خاصیت کار موسیقایی‌شون رو می‌تونین روی توضیح روی جلد سی‌دی بخونید.
خلاصه اگر تنبور دوست هستید این آلبوم خیلی بهتان خواهد چسبید. انتخاب شعرها هم به نظرم خیلی خوب بود. آواز‌خوان‌ها هم حامد صغیری و رامین بحیرایی‌اند

بدون ویرایش

در طول روز زیاد فکر می‌کنم
به دست‌هایی که باید دورم حلقه می‌زدند آن شب‌ها و روزها
و نزدند
به دهانی که باید سکوت خانه‌ام را می‌شکست
و بسته بود
به چشم‌هایی که باید در چشم‌هایم می‌خندید
و یخ زد
به میزهای دونفره‌ی رستوران‌های شهر فکر می‌کنم
به قدم‌زدن‌های دونفره
دیالوگ‌های دونفره
تخت‌های دو نفره
که اجاره داده شدند
و بعد هم حراج.
من فکر می‌کنم خیلی به اینکه شاید
نباید فکر کنم به اینکه همه چیز یک روز قرار بود
برای همیشه دو نفره بماند
ولی وسع شاعر هیچ وقت نمی‌رسد
به هیچ چیز
نه به نان
نه به آزادی
نه به دوست داشتن
شاعر
همیشه
تنها
یک نفر است.

شرم


این عکس، همه وجودم را، مثل یک ساختمان چند طبقه، ناگهان آوار کرد. ریختم من. دیروز. حوالی ظهر. طبیعی‌اش این بود که دیگر وجود خارجی نداشته باشد آدم با دیدن این صحنه. عکس صدا دارد و من نمی‌توانم گوش‌هایم را بگیرم. برای همین بلند گریه می‌کنم. مثل این زنِ درون عکس برای شوهرش، که دوباره تا معلوم نیست کی برمی‌گردد به… زندان.

گزارش شبانه- ۱

سینه‌ام خس‌خس صدا می‌دهد. ساعت دو و سیزده‌ دقیقه‌ی صبح است. بلندگوی کامپیوتر را بسته‌ام و با صدای خس‌خس گلویم می‌نویسم. جلوی صدای عقربه‌های بی‌پیر ساعت و البته صدای بیهوده‌ی انگشت‌هایم روی کیبرد را هم نمی‌توانم بگیرم.

یک آلبوم موسیقی


نزدیک فرداست. چهارده‌ دقیقه مانده به یک صبح یکشنبه. دارم تحقیقی را که باید تا آخر این ماه تحویل بدهم می‌نویسم. می‌خواستم بروم چای بگذارم که خوابم نگیرد گفتم اول چند خط اینجا راجع به “من اگر پرنده بودم” بنویسم بعد بروم.
اگر موقع کار نوشتاری و فکری، اهل موسیقی سنتی گوش دادن هستید این آلبوم حسین علیزاده و گروه هم‌آوایان (سال۸۹) را بگذارید توی لیست‌تان. می‌شود باهاش نرم و آرام برای ساعت‌ها نوشت. با هر کار سنتی‌ای نمی‌شود همزمان کار فکری کرد. مثلن من نمی‌توانم وقتی شهرام ناظری می‌خواند، بنویسم. تمرکز برایم سخت می‌شود. شجریان هم فقط بعضی آلبوم‌هایش برای این طور وقت‌ها خوب است. ولی معمولن با کارهای حسین علیزاده خیلی خوب کارم جلو می‌رود. در این آلبوم کار علیزاده و کیهان کلهر و باقی اعضای خوب گروه هم‌آوایان همراه شده با صدای خوب رها و البته شعرهای خوب مهدی اخوان ثالث (که عنوان کار هم از همان‌جا می‌آید) و سلمان ساوجی و نتیجه‌اش شده یک سری تصنیف دلنشین. آن تصنیفی که شعرش مال هاتف اصفهانی است هم خیلی خوب است… جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا… صدای این زن واقعا خوب است.
توضیح بیشتر ندهم دیگر. خودتان بشنوید.
لینک دانلود آلبوم

لینک دانلود و عکس را از اینجا برداشتم.

خانه- ۲


– دیروز در راه برگشت سوار اتوبوس که می‌شدم وقتی راننده‌ی اتوبوس موقع گذاشتن چمدانم پشت اتوبوس باهام با لهجه‌ی غلیظ انگلیسی‌اش خوش و بش می‌کرد و کمی بعدترش وقتی زنی که بچه‌اش بغل‌اش بود و با همان لهجه از من به خاطر اینکه صف را رعایت نکرده خیلی آرام معذرت خواست، و یک ساعت بعد وقتی میدان اصلی شهر آکسفورد پیاده شدم و دیدم که چهارشنبه‌بازار معروف و کوچک شهر به راه است و زنان اطراف آکسفورد میوه‌های تازه‌شان را با قیمت خیلی خوب دارند می‌فروشند، وقتی چشمم افتاد به تاکسی‌های قدیمی و سیاه و گنده‌ی انگلیسی و یا سنگ‌فرش‌های کهنه‌، و حتی آن فلافل‌فروشی کوچک که یک پسر جوان کرد فروشنده‌اش است و همیشه تاکید می‌کند که رئیس اینجا یک ایرانی‌ست و برایم لای ساندویچ انبه‌ی مخصوص می‌ریزد، همه‌ی این‌ها با همم و بعد که تاکسی راه افتاد به سمت خانه و از تمام کوچه‌های خلوت و تمیز و کم جمعیت شهر کوچک گذشت و رسید به کوچه‌ای که خانه‌ام دو سه سالی هست که آنجاست یک‌هو دلم آرام گرفت. بغضِ توی راه رفت. فکر کردم حالا دیگر یک بخش مهمی از من مال اینجاست یا برعکس. بعد از پنج سال و نیم.
– چهره‌ی سفید و تازه عروس زهرا آمد جلوی چشمم و صدایی که پشت خط می‌لرزید برای نبودن من و روزی که مدت‌ها پیش فکر می‌کردیم بدون هم هرگز نخواهد آمد. فکرم این بود که اگر آن‌ها هم آنجا نبودند دیگر تکه‌ای داشتم که آنجا جا مانده باشد؟ جوابش سخت است. نمی‌خواستم جواب بدهم بهش. فقط دلم می‌خواست زودتر ببینمش. دیدنی در کار نبود.
– کلید خانه را توی در چرخاندم. خانه‌ی کوچکم امن‌ترین و خالی‌ترین جای دنیا بود. دلم خواست مدت‌ها از جام تکان نخورم و همان‌جا بمانم. ولی آن تکه‌ای که آن سر دنیا یک شب توی یکی از کوچه‌های پایین‌شهر منهتن جا گذاشتم هم دیگر اختیارش دست خودم نیست. شاید یک روز شد و برگشتم آنجا و کار گرفتم همان محدوده. ولی فعلا هیچ چیز مثل دوچرخه‌ام نمی‌تواند دلم را به اینجا بودن خوش کند.
– فکر نمی‌کردم دلم برای در و دیوار این کالج قدیمی و هم‌نشینی‌های اینجا تنگ شود. آن هم این قدر زود. امشب می‌روم بچه‌های کالج را جایی در موزه شهر ببینم.
– کتابخانه بهتر از هر وقت دیگری در سال است. یک دوره‌هایی از سال که اکثر دانشجوها می‌روند شهر خودشان و فقط چندتا راه دوری عین خودم می‌مانند کتابخانه را حتی می‌شود بوسید اینقدر که همه چیزش خوب می‌شود. رنگ نیمکت‌ها حتی. نور افتاده توی کتابخانه و فعلا اینجا گرم است و خبری از یخ کردن دست‌ها نیست. دوتا کار گنده قبول کرده‌ام که باید تا قبل از پایان ماه تمام‌شان کنم. سطح انگیزه وانرژی‌ام فعلا قابل قبول است.
– هوا خوب و سبک است. لباسی که پوشیده‌ام امروز را دوست دارم. دلم می‌خواهد کل روز را اینجا بمانم و شب تا خانه رکاب بزنم. دلم می‌خواهد فعلن اتفاق خاصی نیفتد و همه چیز آرام باشد. نیویورک الکی زیادی شلوغ بود. آکسفورد را تا اطلاع ثانوی عشق است!
– امروز هدیه‌ها را فرستادم. اداره‌ی پست محل هر آدمی به نظرم یکی از دوست‌داشتنی‌ترین جاهای زندگی‌اش می‌تواند باشد.
– و دیگر اینکه یکی که دوست داشتم ببینمش برگشته اینجا و به زودی می‌بینمش. دلم برای چشم‌هایش به طور خاص تنگ شده بود. از پشت تلفن هم حتی می‌شد خنده‌اش را دید. زندگی خوب است فعلا. یا من دلم می‌خواهد این‌طور بنویسم.

خانه

برگشتم. ولی هنوز مسافرم. این را گلویم که سنگین می‌شود می‌فهمم. سفر دیگر دست از سرم بر نخواهد داشت. این را چمدان پیرم هم فهمیده است. باید یک جدیدش را بخرم