بایگانی ماهیانه: سپتامبر 2011

کاش بودی

مدت‌هاست پشت تلفن نمی‌تواند حرف بزند. راحت نیست. این را از صدایش می‌فهمم که اذیت است. رسمی و خشک حرف می‌زند. کلمه‌ها و جملاتش تکراری و بی‌‌مصرفند. نه مثل وقتی که می‌نشیند روبروی آن دریچه‌ی دیجیتال و موهایش را از پشت می‌بندد و ماتیک پوست پیازی می‌زند و خودش است. مدت‌هاست. سال‌ها. سه سال است حداقل که هر کس که می‌شناسم آنجا دیگر پشت تلفن خودش نیست. یک آدم‌آهنی برنامه‌ریزی شده است با جملاتی قابل پیش‌بینی و بیش از حد معمولی و بی‌روح و با این همه پر از دلتنگی. این فقره آخر را هیچ جوری نمی‌توانند پنهان کند. مخصوصن اگر طرف، مامان آدم باشد. صدایش همه چیز را لو می‌دهد، فارغ از کلمات و معانی.
خیلی دلم می‌خواست این روزها کنارم می‌بود. تصور تنهایی او بیشتر از تنهایی خودم عذاب‌آور شده. کاش می‌شد بیارم‌اش پیش خودم. برای همیشه.

جنگ ما، جنگ آن‌ها

manghatelb.jpg
یکی دو روز پیش، سالگرد آغاز جنگ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق بود. بهانه‌ی این نوشتار کوتاه هم همین است. گفتن اینکه در طول جنگ و بعد از آن دو شق اصلی از آثار ادبی تولید شده‌اند و هنوز هم می‌شوند حرف جدیدی نیست. خیلی‌ها درباره‌اش گفته و نوشته‌اند. یکی، آن دسته داستان‌ها و شعرهایی که خودشان را به روایت مطلوب حاکمیت از جنگ متعهد می‌دانند و دیگر آن دسته آثاری که نگاهی مستقل و گاهی انتقادی به کلیت جنگ و اتفاقاتی که در آن سال‌ها رخ داد دارند. گروه دوم طبعن خیلی مورد استقبال حاکمیت قرار نگرفته‌اند و حتی پیش آمده که اثری هنری به خاطر نگاه متفاوتش به جریان جنگ سانسور یا توقیف شده باشد. مقاله‌ای می‌خواندم از محسن حسام مظاهری در مجله هابیل که خیلی خوب این دو گروه را نام‌گذاری و تعریف کرده بود. حامیان «دفاع‌مقدس دولتی» و حامیان «دفاع مقدس مردمی». گروه اول بر اساس منافع و مصالح قدرت سیاسی فعلی خط قرمزهایی در رویکردش به جنگ دارد که دومی ندارد. مظاهری جایی از مقاله‌اش می‌نویسد: “راوی این گفتمان مردمی در بند شئون سازمانی و نهادی نبوده و مصلحت‌های حکومتی و قواعد بخشنامه‌ای برایش لازم‌الاجرا نیست. مخاطبان معدود آن هم آنقدر تنوع ندارند که وی مجبور به چاره‌اندیشی شود یا خود را به تیغ سانسور سپرد. نه باکی از افشای اسناد و اطلاعات احتمالی دارد و نه بیمی از برداشت و فهم مخاطب. نیز بی‌نیاز است از اخذ مجوز وزارتی و رانت سازمانی برای روایت خود. آزاد آزاد است از هفت دولت و مصلحت و برای همین شایسته اعتماد است.”
مظاهری مقاله‌اش را به بهانه معرفی کتاب «اخراجی‌ها: مجموعه خاطرات شهید احد محرمی از جنگ» نوشته. با خواندن تکه‌هایی از این خاطرات، یاد کتابی افتادم که چند سال پیش خوانده بودم و هنوز هم خیلی قوی تصویر و حتی کلماتش توی ذهنم مانده است. کتاب «من قاتل پسرتان هستم» اثر احمد دهقان. دهقان خودش رزمنده بوده و طعم جنگ را از نزدیک چشیده است و آدم‌های داستان‌هایش آدم‌های جنگ‌اند. آدم‌هایی که هنوز هم بین ما زندگی می‌کنند ولی جنگ را چشیده‌اند و به چشم سر دیده‌اند. خیلی‌ها اصرار دارند ژانری در برابر ژانر ادبیات جنگ خلق کنند به نام ادبیات ضد جنگ و دهقان و خیلی هنرمندهای دیگر که نگاه انتقادی به جنگ داشته‌اند را توی این دسته‌بندی قرار دهند. من این کاربرد کلمه‌ی “ضد” را راستش خیلی نمی‌فهمم. کاری که دهقان و امثال او می‌کنند ارائه گزارشی “واقعی” از اتفاقات جنگ است. و این واقع‌گرایی ربطی به ضدیت ندارد. واقعیت جنگ، سیاه است و نوشتن این سیاهی‌ها بخشی از حقیقت ماجراییست که ۸ سال تداوم داشت و نمی‌شود به راحتی انکار یا پنهانش کرد. احمد دهقان چه در آن کتاب و چه در کتاب‌های بعدی‌اش این نگاه را بسط می‌دهد. از توپ و تشر حاکمیت هم البته به دور نمی‌ماند. بدیهی‌ست که خط قرمزهایی که دهقان رد می‌کند در راستای تقویت ایدئولوژی حاکم نیست و تصاویری که او از جنگ می‌دهد خوشایند طبع آن‌ها نیست. این کتاب را اگر نخوانده‌اید حتما بخوانید. فیلم پاداش سکوت ساخته‌ی مازیار میری هم بر اساس داستان همین کتاب است. آن را هم اگر ندیده‌اید ببینید. اگرچه بنا بر روال معمول فیلم به قدر خود کتاب قدرتمند و تاثیرگذار نیست ولی به یک‌بار دیدن‌اش حتمن می‌ارزد
پاورقی‌ها:
این شعر را هم قبلن برای احمد دهقان به خاطر همین کتابش نوشته بودم و آن داستان معروف
متن کامل داستان من قاتل پسرتان هستم
کوتاه درباره احمد دهقان
صحبت از ادبیات و هنر جنگ مردمی شد. این را هم از قلم نندازم که مجموعه طرح‌‌های جنگ خسرو‌حسن‌زاده هم بسیار دیدنی است. اگر ندیده‌اید از دست ندهید.

خیابان چهاردهم

از آن خیابان فرعی
بازگشتم
پشت دیوار
برای خاطراتم
مثل یک دخترک گریان جا مانده از آغوش مادر خویش
دست تکان دادم
گذاشتم پدر نداشته‌اش او را جای من بغل کند
گذاشتم خواب بیاید و گریه‌اش را ببرد
از خدا خواستم بیدار که شد
فکر کند مادرش دیگر از سفر برنمی‌گردد
وقت آن بود که خودم تنها
پشت دیوار، آهسته بمیرم
خوشحال بودم
که آن‌جا شهر خودم نبود
قطار گرفتم
و دور شدم

با نامجو در لندن


– دیشب محسن نامجو در لندن کنسرت داشت. بعد از سال‌ها شنیدن صدای یکه‌ی این آدم، این بار از فاصله چند متری نشستم و اینقدر خوش‌شانس بودم که چندتا از محبوب‌ترین کارهایش را که دوست داشتم زنده بشنوم را پشت سر هم بخواند. باید اعتراف کنم معقول نشستن و گوش سپردن به کارهای این آدم، برای من یکی تا به حال میسر نشده. معقول که می‌گویم یعنی مثلن احوالی که آدم در کنسرت شجریان و امثالهم دارد. صاف و اتوکشیده نشستن و گوش دادن به یک کار سنتی جمع و جور و تروتمیز. با نامجو آدم روی صندلی‌اش ناراحت است و این فاز تا چند روز ادامه دارد و معمولا با درآوردن صداهای عجیب و غریب از حنجره همراه است. غیر از آن، توی سالن از چشم‌های متعجب و ذوق‌زده آدم‌ها بگیر تا نیش‌های بازی که یک‌هو بسته می‌شوند و دوباره باز می‌شوند. از قهقهه به خنده هیستریک می‌رسند و از خنده هیستریک به گریه (مثل وقتی دهه‌ی شصتش را می‌خواند). شاید یکی از دلایل این همه تغییر فاز حضار، غیرقابل‌پیش‌بینی بودن این آدم روی صحنه و صدایی باشد که از گوشه و کنار گلویش می‌زند بیرون. غالبن این‌طوری است که آدم از یک دقیقه بعدش خبر ندارد که دقیقن چه اتفاقی قرار است برای کلمات و شعری که زیر دست و زبان این آدم است، بیفتد و این حسی است که من با هیچ یک از خواننده‌های ایرانی تجربه نکرده‌ام.
– لازم به توضیح امثال من نیست ولی دلم می‌خواهد بعد از دیشب بنویسم که نامجو از نگاه من یک نابغه‌ی صوتی، تصویری به معنای موسیقایی و نمایشی کلمه است. هنرمندی چندمنظوره! کسی که فقط یک خواننده نیست. همزمان قصه‌گو و بازیگر و نقال هم هست. یک نقال خراسانی تمام‌عیار. با همان هیبت و رپرپه‌ای که در صدایش هست. با همان چین و چروکی که با تلفظ هر کلمه بر صورتش نقش می‌بندد. با همان احوالی که خودش را روی دوتار و سه تار و گیتارش می‌اندازد. و البته اصواتی که گاه و بیگاه از خودش در می‌آورد. اصواتی که به لحاظ معنایی از متن شعر قدرتمندترند. او حرف نمی‌زند. صدا در می‌اورد و ساز می‌زند. اصواتی که اگر به نظر خیلی‌ها برنامه‌ریزی شده باشند، به نظر من اتفاقن کاملن جوششی و در صحنه اتفاق می‌افتند. خاصیت صوت همین است. مثل کلمه نیست که ادا شود و در آوردنش به حال در لحظه‌ی آدم بستگی دارد. اگر در “زلف بر باد مده” اش آن دِلی دِلی معروف را در نظر بگیرید، با هر اجرای زنده‌ این کار، کار تازه‌ای خواهید شنید و همین ویژگی به زنده ماندن و تازگی کار
نامجو گراییده.
– نامجو شعر و ترانه‌ای که می‌خواند را همزمان اجرا می‌کند و بخشی از آنچه هنگام ساختن یا سرودن آن شعر بر او رفته را روی سن برای شما زندگی می‌کند. ارجاع می‌دهم به اجرای کار عدد بده و مرد جان به لب رسیده. خلاصه کلام اینکه نامجوی روی صحنه، با نامجویی که در آلبوم‌های صوتی-دیجیتالی تجربه می‌کنید بسیار متفاوت است. از کیفیت صدا و اجرا گرفته تا حس و حالی که از شنیدن کارهایش می‌گیرید.
– نامجو تنها آمده بود برای اجرا. بی‌هیچ دم و دستگاهی. با یک دوتار، یک سه‌تار و یک گیتار که مال خودش نبود و از کسی قرض گرفته بود. آمد، زد، رفت، بی هیچ حرف اضافه‌ای یا اظهار فضل بیهوده‌ای. مابین کارها معرفی مختصر و مفیدی از شاعران و سازندگان کار می‌داد. جایی که لازم بود ارجاع می‌داد و توضیح درباره کسانی که در ساختن یک کار نقشی داشتند (عبدی‌ بهروانفر مثلن). کارهای خوبی هم اجرا کرد. اجرای زنده “عدد” که در آغاز بخش دوم خواند و “همه‌ش دلم می‌گیره” که در آخر کار خواند و البته “ساربان” و “از هوش می‌روم” و اجرای متفاوت از “واق‌واق سگ” عالی بودند. دو سه کار جدید هم خواند. کار آخرش به اسم “الکی” که خواهش کرد قبل از انتشار رسمی، که ظاهرن خیلی هم دیر نخواهد بود، جایی منتشر نشود هم کار خوبی بود و خیلی‌ها این کارش را دوست داشتند. من خودم یکی دو ارجاع کار را نپسندیدم و به نظرم خلط اروتیسم و مردسالاری در استفاده از استعارات این کار توی ذوق می‌زد. ولی کار خلاقانه‌ای بود مثل اکثر کارهای دیگرش. لهجه خراسانی‌اش هم به وضوح در این کارش پیدا بود که طبعن دلنشین بود و خوشایند و البته اسباب بسی دلتنگی.
– نامجو این همه سال هنوز تکراری نشده. هنوز همان‌قدر خلاق است و همان قدر شنیدنی و البته دیدنی. کاش تا خیلی وقت همین‌طوری‌ها بماند.

زیبای سال‌های دور

نقاش انگشت‌های تو را اگر پیدا می‌کردم
مجسمه‌سازی که لب‌های مورب تو را ساخته بود
شاعری که چشم‌هایت را غزل کرده بود
اگر یافته بودم این‌ها را ای زیبای سال‌های دور!
باز هم بی‌فایده بود
باز هم
از دیدنت
لال می‌شدم
لام
تا کام.

و رفته رفته زبانش را خاک از او می‌گیرد

چه چیز میان آدم‌ها عوض شده؟
نمره‌کفش‌ها، نمره عینک‌ها، رنگ لباس‌ها
یا رنج که هیچ تغییری نمی‌کند؟
خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت:
– زبانی که با آن فکر می‌کردم
آتش گرفته بود.
دیگر هیچ فکری در من خانه نمی‌کند
شاید خطر از همین جا پا به وجودم می‌گذارد.
سکوت کلمه‌ای است که برای ناشنواییمان ساخته‌ایم
وگرنه در هیچ چیزی رازی پنهان نیست.
کسی عریان سخن نمی‌گوید
شاعران باستان‌شناس
شاعران بیکار، با کلماتی که زیاد کار کرده‌اند.
چه چیز ما را به چنگ زدن اشیا
به نوشتن وادار می‌کند؟
ما برای پس گرفتن کدام زمان به دنیا می‌آییم؟
آیا مردن آدم‌ها
اخطار نیست؟
چرا آدم‌ها خود را به گاوآهن فلسفه می‌بندند؟
چه چیز جز ما در این مزرعه درو می‌شود،
چه چیز؟
من از پیچیده شدن در میان کلمات نفرت دارم
چه چیز ما را از این توهم- زنده بودن-
از این توهم- مردن نجات خواهد داد؟
پرنده یعنی چه؟
از چه چیز درخت باید سخن بگویم
که زمان در من نگذرد؟
تکه‌ای از شعر شهرام شیدایی- از کتاب خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت

اپیزود آخر

+ تو مشکلت این بود که به رابطه‌ی عاشقانه‌ات تکیه کردی. در حالیکه نباید به آن تکیه می‌کردی. همین شد که این طور بدجور فرو ریختی.
+…
.
.
.
کات. تمام
پ.ن. تکه‌ای از یک سوگواری

درباره‌ی زویا پیرزاد


Zoya Pirzad – C'est moi qui éteins les lumières by Librairie_Mollat
من الان به مقدار زیادی ذوق‌زده‌ام. بعد از دیدن قیافه و شنیدن صدا و حرف‌های یکی از نویسنده‌هایی که کتاب‌هایش همیشه در لیست کتاب‌های محبوبم بودند، یعنی زویا پیرزاد. کسی که وقتی کتاب “چراغ‌ها را من خاموش‌ می‌کنم”‌اش را خواندم تا مدت‌ها با خودم و ذهنم و رابطه‌ام و زندگی‌ام درگیر بودم. انگار کلمه به کلمه‌ حس‌ها و فکرها و دل‌ریختگی‌هایی که در آن کتاب بود در من دانه به دانه اتفاق افتاده بود یا می‌افتاد یا می‌دانستم به زودی می‌افتد.
آن سال‌ها خواندن کتاب‌های دو نفر برایم با هراسی شیرین همراه بود، یکی زویا پیرزاد و یکی فریبا وفی. اینقدر واقعی می‌نوشتند و خوب و نزدیک که حس می‌کردم این همه شباهت و نزدیکی گاهی ترسناک است. مونولوگ‌های ذهنی زن‌های داستان‌های پیرزاد و در خیلی موارد وفی چیزی توی مایه‌های ذهن‌خوانی بودند. جملاتی که آدم با خودش روزی ده بار تکرار می‌کرد و جرات نداشت بلند بگوید. حالا یکی ورداشته بود و کل این‌ها را نوشته بود و کتاب کرده بود و خوشحال‌کننده‌ترین قسمت‌اش وقتی بود که می‌دیدی این‌ها خوانده و شنیده می‌شوند. مثلن وقتی زویا پیرزاد برای همان کتاب چراغ‌ها جایزه‌ی بهترین رمان سال بنیاد گلشیری و کتاب سال ارشاد را برد، اینقدر خوشحال و ذوق‌زده شده بودم که فکر می‌کردم طلای المپیک را در رشته‌ی ماراتن انفرادی گرفته‌ام خودم مثلن، یا حتی بیشتر!
برای تلخی و عمق و حس خوبی که توی نوشته‌های این زن بوده همیشه یک جور دیگری دوست‌اش داشته‌ام. پیرزاد چندان اهل مصاحبه و حاشیه‌پردازی نیست و معمولن خیلی آرام و ساکت کار خودش را می‌کند. مدتی پیش برای یک کنفرانس پیگیر شدم که کجاست و فهمیدم که مدتی‌ است آمده فرانسه. همین چند دقیقه پیش این مصاحبه‌ی آکنده به فرانسه و فارسی و انگلیسی‌اش را دیدم و چقدر نزدیک بود به کسی که کتاب‌هایش را بارها می‌خواندم و هنوز طعم بعضی سطرهای کتاب‌های مختلف‌اش زیر زبانم مانده. دوست‌اش داشتم و اکنون بدیدم و مشتاق‌تر شدم. این‌طوری‌ها خلاصه