درباره‌ی زویا پیرزاد


Zoya Pirzad – C'est moi qui éteins les lumières by Librairie_Mollat
من الان به مقدار زیادی ذوق‌زده‌ام. بعد از دیدن قیافه و شنیدن صدا و حرف‌های یکی از نویسنده‌هایی که کتاب‌هایش همیشه در لیست کتاب‌های محبوبم بودند، یعنی زویا پیرزاد. کسی که وقتی کتاب “چراغ‌ها را من خاموش‌ می‌کنم”‌اش را خواندم تا مدت‌ها با خودم و ذهنم و رابطه‌ام و زندگی‌ام درگیر بودم. انگار کلمه به کلمه‌ حس‌ها و فکرها و دل‌ریختگی‌هایی که در آن کتاب بود در من دانه به دانه اتفاق افتاده بود یا می‌افتاد یا می‌دانستم به زودی می‌افتد.
آن سال‌ها خواندن کتاب‌های دو نفر برایم با هراسی شیرین همراه بود، یکی زویا پیرزاد و یکی فریبا وفی. اینقدر واقعی می‌نوشتند و خوب و نزدیک که حس می‌کردم این همه شباهت و نزدیکی گاهی ترسناک است. مونولوگ‌های ذهنی زن‌های داستان‌های پیرزاد و در خیلی موارد وفی چیزی توی مایه‌های ذهن‌خوانی بودند. جملاتی که آدم با خودش روزی ده بار تکرار می‌کرد و جرات نداشت بلند بگوید. حالا یکی ورداشته بود و کل این‌ها را نوشته بود و کتاب کرده بود و خوشحال‌کننده‌ترین قسمت‌اش وقتی بود که می‌دیدی این‌ها خوانده و شنیده می‌شوند. مثلن وقتی زویا پیرزاد برای همان کتاب چراغ‌ها جایزه‌ی بهترین رمان سال بنیاد گلشیری و کتاب سال ارشاد را برد، اینقدر خوشحال و ذوق‌زده شده بودم که فکر می‌کردم طلای المپیک را در رشته‌ی ماراتن انفرادی گرفته‌ام خودم مثلن، یا حتی بیشتر!
برای تلخی و عمق و حس خوبی که توی نوشته‌های این زن بوده همیشه یک جور دیگری دوست‌اش داشته‌ام. پیرزاد چندان اهل مصاحبه و حاشیه‌پردازی نیست و معمولن خیلی آرام و ساکت کار خودش را می‌کند. مدتی پیش برای یک کنفرانس پیگیر شدم که کجاست و فهمیدم که مدتی‌ است آمده فرانسه. همین چند دقیقه پیش این مصاحبه‌ی آکنده به فرانسه و فارسی و انگلیسی‌اش را دیدم و چقدر نزدیک بود به کسی که کتاب‌هایش را بارها می‌خواندم و هنوز طعم بعضی سطرهای کتاب‌های مختلف‌اش زیر زبانم مانده. دوست‌اش داشتم و اکنون بدیدم و مشتاق‌تر شدم. این‌طوری‌ها خلاصه