خیابان چهاردهم

از آن خیابان فرعی
بازگشتم
پشت دیوار
برای خاطراتم
مثل یک دخترک گریان جا مانده از آغوش مادر خویش
دست تکان دادم
گذاشتم پدر نداشته‌اش او را جای من بغل کند
گذاشتم خواب بیاید و گریه‌اش را ببرد
از خدا خواستم بیدار که شد
فکر کند مادرش دیگر از سفر برنمی‌گردد
وقت آن بود که خودم تنها
پشت دیوار، آهسته بمیرم
خوشحال بودم
که آن‌جا شهر خودم نبود
قطار گرفتم
و دور شدم