کاش بودی

مدت‌هاست پشت تلفن نمی‌تواند حرف بزند. راحت نیست. این را از صدایش می‌فهمم که اذیت است. رسمی و خشک حرف می‌زند. کلمه‌ها و جملاتش تکراری و بی‌‌مصرفند. نه مثل وقتی که می‌نشیند روبروی آن دریچه‌ی دیجیتال و موهایش را از پشت می‌بندد و ماتیک پوست پیازی می‌زند و خودش است. مدت‌هاست. سال‌ها. سه سال است حداقل که هر کس که می‌شناسم آنجا دیگر پشت تلفن خودش نیست. یک آدم‌آهنی برنامه‌ریزی شده است با جملاتی قابل پیش‌بینی و بیش از حد معمولی و بی‌روح و با این همه پر از دلتنگی. این فقره آخر را هیچ جوری نمی‌توانند پنهان کند. مخصوصن اگر طرف، مامان آدم باشد. صدایش همه چیز را لو می‌دهد، فارغ از کلمات و معانی.
خیلی دلم می‌خواست این روزها کنارم می‌بود. تصور تنهایی او بیشتر از تنهایی خودم عذاب‌آور شده. کاش می‌شد بیارم‌اش پیش خودم. برای همیشه.