بایگانی ماهیانه: سپتامبر 2011

ساعت بازی


بچه‌تر که بودم عاشق ساعت بودم. یکی از سوژه‌های اصلی نقاشی‌هایم ساعت بود. با علاقه‌ی زیادی عقربه‌ها را نقاشی می‌کردم. اعداد را با وسواس زیادی دور تا دور آن دایره جا می‌دادم. طوری که فاصله‌شان از هم درست رعایت شده باشد. حتی یادم هست که آن کوک بالای ساعت‌های قدیمی را هم نقاشی می‌کردم.
ساعت‌بازی هم می‌کردم. یعنی با ساعت بازی می‌کردم به این معنی که دل و روده‌ی ساعت‌ها را می‌ریختم بیرون. این‌که بنشینم به دلخواه خودم عقربه‌ بزرگ را هی خلاف و موافق جهت بچرخانم و عقربه کوچک پشت سرش هن و هن خودش را عقب یا جلو بکشد. این‌ها همه‌اش مال زمانی بود که درکی از زمان نداشتم. درکی از عبور ثانیه‌ها از سر آدم‌ها نداشتم. دلخوش بودم و بازی می‌کردم. این‌ها مال پنج یا شش‌سالگی‌ است مثلن. از یک جایی به بعد فهمیدم به چرخاندن من نیست. زمان یک جهت مشخص و معلومی دارد. جهت حرکتی که جبری‌ست و معنادار. فهمیدم که همه چیز را همین زمان می‌چرخاند. همه چیز را همین زمان از بین می‌برد یا به وجود می‌آورد. به فساد می‌کشاند یا خوب می‌کند. فهمیدم آدم‌ها با همین حرکت رو به جلوی عقربه‌هاست که عوض می‌شوند، یا این‌که نه، همانی که بودند باقی می‌مانند، طوری که انگار زمان توی ذهن‌ و وجودشان یخ زده باشد. فهمیدم با همین زمان است خطوط پیشانی و خنده و اخم آدم‌ها عمیق‌تر می‌شود. آدم‌های مهم زندگی آدم یکی یکی سر یک ساعت خاصی می‌میرند و خاک می‌شوند و آدم یادش می‌رود با زمان، یا اینکه یادش می‌ماند. فرق نمی‌کند. زمان به هر حال می‌گذرد.
گذشته هم با همان سرعت پشت سر زمان می‌دود و خودش را توی مخ آدم‌ها یک جوری زنده نگه می‌دارد. یک وقت‌هایی هم حال آدمی‌زاد می‌شود عرصه‌ی جنگ تن به تن گذشته با گذر رو به آینده‌ی زمان. و آدمی‌زاد گاهی این وسط ذبح می‌شود و از بین می‌رود.
چقدر حرف زدم. دلم می‌خواست فقط یک کلمه بنویسم که دلم این روزها و دقایق هوای آن بازی کودکانه را کرده. ساعت اتاقم انگار به ازای هر یک دقیقه‌ای که می‌گذرد یک جنین مرده می‌زاید. دلم می‌خواد دل و روده‌اش را بریزم بیرون و عقربه‌ها را این بار رو به آینده، به اندازه‌ی چند سال بچرخانم. نه این که اشتیاق داشته باشم که ببینم قرار است در آینده چه خبر است و از این خزعبلات. نه. فقط دلم می‌خواهد این روزها هر چه زودتر بگذرند. این “گذشتن” لعنتی زمان می‌برد