بایگانی ماهیانه: اکتبر 2011

عشق‌های غربتی

آن خنده‌های صورتی‌ات را به من بده
آن چشم‌های پاپتی‌ات را به من بده
پاییز، فصل پر تب و تابی‌ست خوبِ من!
آن دست‌های لعنتی‌ات را به من بده
هی جرعه جرعه مست، ببوسان مرا و بعد
آن شالِ سرخِ زینتی‌ات را به من بده
پیچک شوم… بپیچ مرا دور گردن‌ات
لب‌های سرخ و خط‌ خطی‌ات را به من بده
کولی شوم و دور تو هی چرخ، چرخ، چرخ
آوازهای بربطی‌ات را به من بده
غربت همیشه چیز بدی نیست، نازنین
آن عشقِ خوبِ غُربتی‌ات را به من بده

دیوانه، عاقلی‌ست که مجبور مانده است

از من دو چشم و یک دل ناسور مانده‌ است
یک دل، دلی که از همه جا دور مانده است
از من همین دو پای پیاده به سمت هیچ
یک مشت خاک و یک تنِ بی‌‌گور مانده است
غربت، شروع خسته‌ی پایان زندگی‌ست
این درد، سال‌هاست که مهجور مانده است
حجم کتاب و خاطره و شعر و سررسید
از مادرم سه عکس و کمی… نور مانده است
اینجا در این ترانه، کسی جان سپرده است
دیوانه‌ای که از وطنش دور مانده است

سیاه‌مشق

از کوچه رد شدم، به سرم زد کسی تو را
سنگی شدی به بال و پرم زد کسی تو را
آرام گر گرفت تنم… جنگِ تن به تن
به مرزهای باخترم زد کسی تو را
+++
از کوچه رد شدی، به سرت زد کسی مرا
سنگی شدم به بال و پرت زد کسی مرا
آرام گر گرفت تنت… جنگِ تن به تن
به مرزهای باخترت زد کسی مرا
+++
از کوچه رد شدیم، پر از نور ماه بود
اوضاع چشم‌های من و تو به راه بود
اوضاع چشم‌های من و تو به راه بود
اوضاع چشم‌های من و تو به راه بود
.
.

دلم، بی‌سرصدا انگار بر دوش‌اش علم دارد

دلم قدر تمام تکیه‌‌های شهر غم دارد
دلم خاموش و آوار است، رنگ و بوی بم دارد
شبیه نی‌زن پیری… که آوای نفس‌گیری
میان سینه‌اش کز کرده… یک خروار غم دارد
صدای سنج و طبل از مرزهای دور می‌آید
دلم، بی‌سرصدا انگار بر دوش‌اش علم دارد
چه عاشورای بی‌پایان و تلخ و رقت‌انگیزی
غزل‌هایم هوای گریه‌های دم به دم دارد
نگو دیگر خراسان، خشک و خالی بود و بی‌باران
که چشمم قدرِ کل ابر‌های رشت، نم دارد
شبیه لحظه‌های آخر عمرِ کسی هستم
که می‌خواهد بماند باز، اما وقت، کم دارد
طنابت را بکش بالا… بگو مقتول، شاعر بود
که یک شاعر تمام عمر، نقشِ متهم دارد

طرح

manghatelb.jpg
از: گلرخ
پ.ن. طرح را بعد از شعر پایین گرفتم. قدیمی‌ است ولی مرتبط با احوال. دست گلش هم درد نکنه گلرخ
برای گرفتن عکس در ابعاد بزرگ روی اینجا کیلک کنید.

گفتن ندارد که!

این غصه‌ی بی‌انتها، گفتن ندارد که!
این گریه‌‌های بی‌صدا، گفتن ندارد که!
این شعرهای خسته‌ و مغشوش و تکراری
این دردهای بی‌دوا، گفتن ندارد که!
این که دلم تنگ کسی بود و… هنوزم هست
یک حس بی‌آب و هوا، گفتن ندارد که!
شب، تیک-تاک استخوان‌های نفس‌گیرت
شرح فضایی مرگ‌زا، گفتن ندارد که!
***
وقتی که راهی جز گذشتن نیست، باور کن!
یک مشت حرفِ‌ بی‌هجا، گفتن ندارد که!
***
نگذاشت این پاییز را هم عاشقش باشم
این تا ابد اسفندها، گفتن ندارد که!
سرد است، تخت و میز و بشقاب و…
زمین سرد است
تغییر محسوس دما گفتن ندارد که!!
آقا! شما را دوست…
نه!
دیگر ندارم من
من، تو… شکس‌-تن‌های ما گفتن ندارد که!
سال هزار و سیصد و هشتاد و… هر چه بود
تقویم‌های پر عزا، گفتن ندارد که!
سخت است رفتن، کندن از “جان” و “دل”ت سخت است
آن گریه‌ها و شانه‌ها…
گفتن ندارد که!
دیگر نپرس از من کجا، کِی زنده‌گی گم شد
یک مرگِ بی‌چون و چرا گفتن ندارد که!