دلم، بی‌سرصدا انگار بر دوش‌اش علم دارد

دلم قدر تمام تکیه‌‌های شهر غم دارد
دلم خاموش و آوار است، رنگ و بوی بم دارد
شبیه نی‌زن پیری… که آوای نفس‌گیری
میان سینه‌اش کز کرده… یک خروار غم دارد
صدای سنج و طبل از مرزهای دور می‌آید
دلم، بی‌سرصدا انگار بر دوش‌اش علم دارد
چه عاشورای بی‌پایان و تلخ و رقت‌انگیزی
غزل‌هایم هوای گریه‌های دم به دم دارد
نگو دیگر خراسان، خشک و خالی بود و بی‌باران
که چشمم قدرِ کل ابر‌های رشت، نم دارد
شبیه لحظه‌های آخر عمرِ کسی هستم
که می‌خواهد بماند باز، اما وقت، کم دارد
طنابت را بکش بالا… بگو مقتول، شاعر بود
که یک شاعر تمام عمر، نقشِ متهم دارد