دیوانه، عاقلی‌ست که مجبور مانده است

از من دو چشم و یک دل ناسور مانده‌ است
یک دل، دلی که از همه جا دور مانده است
از من همین دو پای پیاده به سمت هیچ
یک مشت خاک و یک تنِ بی‌‌گور مانده است
غربت، شروع خسته‌ی پایان زندگی‌ست
این درد، سال‌هاست که مهجور مانده است
حجم کتاب و خاطره و شعر و سررسید
از مادرم سه عکس و کمی… نور مانده است
اینجا در این ترانه، کسی جان سپرده است
دیوانه‌ای که از وطنش دور مانده است