بایگانی ماهیانه: نوامبر 2011

از عاشقانه‌ها- ۵

با چشم‌های قهوه‌ای‌ات باز رد شدی
راه خـراب کـردن ما را بـلـد شدی
شب بود و دست‌های تو از نور ماه پر
شکل ستاره‌ای که رصد می‌شود شدی
گم شد دوباره این دل بی‌صاحبم چه زود
مـثـل تبـی که در تـن من مـی‌دود شـدی
دارم به مرتکب شدن‌ات فکر می‌کنم
مرز میان حادثه‌ی خوب و بد شدی
زیر نگاه تو، دل من تـکه‌تـکه تـر
تک‌تازیانه‌های نفس‌گیر حد شدی
اجرای حکم با تو که درعمق جان من
مـحـکوم مانـدگاری وحبـس ابـد شدی
پیچید بوی خوب تو در شعرهای من
وقتی برای فصل جنون نامزد شدی

بدجور سردم است

manghatelb.jpg
سالی گذشت بر تن این خاک و سرد بود
بی باد و بی ترانه و پر داغ و درد بود
سالی گذشت و جای نفس را قفس گرفت
آن‌جا میان هر قفسی چند مرد بود
سالی گذشت و سوگ و عزا بود و مرگ بود
پاییزهای خسته‌ چه بی‌ رنگ و برگ بود
قحطی به رستگاری انسان رسیده بود
بین خدا و سایه‌ی ابلیس جنگ بود
کفتارها به خوردن هم شادمان شدند
در جویبارهای پلشتی روان شدند
طوفان گرفت و خواب خدایان شکسته شد
وقتی که گورهای نهانی، عیان شدند
یک تن، نه… تن به تن همه پر خاک و خون به هم
با چرک و سنگ و زخم همه واژگون به هم
پیچیده‌اند در تن و آغوش خون و خاک
مثل هزار خاطره‌ی پرجنون به هم
یک مشت سنگ ساده‌ی بی نام و بی‌نشان
یک تکه قبر خالی و یک مشت استخوان
تبعیدگاه‌های پر از مرگ و نیستی
یک مشت سفله پرور دربند آب و نان
مشتی پرنده‌ایم که در کوچ یا قفس
کابوسشان: تجسم یک مشت خار و خس
پر بسته، خسته، گاه شکسته ولی هنوز
پر می‌زنیم از قفس شب… نفس.. نفس
***
ما می‌رسیم لابد و شاید، ولی اگر
آن روز خوب کاش بیاد، ولی اگر
برگشتنی نباشد و …
بدجور سردم است
.

از عاشقانه‌ها- ۴

تشنه‌ام، تشنه‌ی آن مست به رقص‌آلوده
دست‌هایی که در آغوش جنون، آسوده
تشنه‌ی آن حرکاتم که به وجد آورده‌ست
شاعری را که پر از شوق سرودن بوده
بوسه‌های تو پر از طعم ترنج است و عسل
بر تن این غزل خسته‌ی جان‌فرسوده
مست بگذار به آغوش تو پا بگذارم
هرم دست تو به گرمای تنم افزوده
دست بردار از این شیوه‌ی شهرآشوب‌ات
دست از این فاصله انداختنِ بیهوده
جای آن بگذر و بگذار که جان گیرد باز
این تن خسته‌ی خاموش‌ِ به مرگ‌آلوده

ای کاش مانده بودی و ای کاش داوری…

manghatelb.jpg
محسن سلام! مرگ، دروغی بزرگ بود
آن سال، سال حمله یک گله گرگ بود
از پرده‌های مغز تو گفتند و در سرت
جای جراحت ضرباتی سترُگ بود
از خون گرم و سرخ دهانت نگفته‌اند
از آیه‌های سبز زبانت نگفته‌اند
کشتند صاحبان جنون، خنده‌ی تو را
از دردهای مانده به جانت نگفته‌اند
محسن، کجا و کی من و تو ناخلف شدیم؟
پای کدام خاطره‌هامان تلف شدیم؟
آهو شدیم، ساکت و آرام و بی‌پناه
آن‌جا کنار جوخه‌ی گرگان به صف شدیم
«تق، تق، تتق، تتق، تت، تق، تق، تتق، تتق»
با مرگ تو، جریده‌ی شب می‌خورد ورق
هشتاد و هشت، مثل دو پرواز واژگون
افتاده است گوشه‌ی تقویم بی‌رمق
شادی، کنار مرز وطن تیر خورده است
درد آمده‌است و هر چه که بودیم برده است
پرچم، رفیق، رای، نفس، هر چه داشتیم
آرام، کنج سینه‌ی این خاک مرده است
مهدی، ندا، ترانه، محرم، علیرضا
اشکان، امیر، ناصر و بهزاد و مصطفی
هفتاد و چند خاطره‌ی سرخ بر زمین
هفتاد و چند درد مجسم شدیم ما
ای کاش مانده بودی و ای کاش داوری
ای کاش مانده بودم و ای کاش باوری
اینک منم دو پای پیاده به سمت هیچ
ای کاش باز هم برسد روز آخری
فایل صوتی شعر

خراش

manghatelb.jpg
در این گوشه‌ی تنهای شب، که انگار تمامی روزها را یک‌تنه با دهانی سیاه بلعیده است، ناگهان به تو فکر می‌کنم. پریروز راه می‌رفتم و ناگهان به تو فکر کردم. جایی، چیزی در دلم کنده می‌شود و می‌افتد و از بین می‌رود هر بار که ناگهان تو به ذهنم می‌رسی. اغلب به خنده‌های گوشه‌دار تو فکر می‌کنم، عکس‌هایت را می‌بینم. روی چشم‌هایت می‌مانم. چیزی از بین می‌رود در سرم. و خاطره‌ی هشت صبح آن روز، دل‌ام را تکه تکه می‌کند. حادثه‌ای است که انگار تا سال‌ها قرار است هر روز هشت صبح در زندگی من اتفاق بیفتد.
به این فکر می‌کنم که همین چند وقت پیش بودی. که می‌شد باشی و بخندی، اگرچه خندیدن این اواخر کار آسانی نبود.
نیستی. نیستی. نیستی. مرده‌ای تو. خنده‌ی تو مرده است. گریه‌ی تو مرده است. تن‌ات، با رد دستی سنگین بر سینه‌‌ات زیر خروارها
خاک خوابیده. نگاه‌ات را از دست نمی‌دهم. که کوهی از ابر و اندوهِ شاد با خود داشت.
.آخ که سزاوار نابودی‌ست حال الان‌ام

نشسته‌اند هزاران کتاب در قفسه

manghatelb.jpg
تازه بعد از نزدیک به سه سال دارم شهر را درست می‌فهمم. اتاقی توی کالج جدیدم توی مرکز-همان قلب- شهر گرفته‌ام و زندگی می‌کنم.
قلب یعنی این‌ورت یکی از مشهورترین پاب‌های دانشجویی شهر باشد، آن طرف‌ات یکی از قدیمی‌ترین کتاب‌خانه‌های دنیا روبروی‌اش یک انتشارات با صفا با یک کافه‌ی دوست‌داشتنی و کتاب‌های هیجان‌انگیز. خود کالج هم خیلی دیدنی‌ست و سوراخ سمبه زیاد دارد. روزها همه‌ش فکر می‌کنم زندگی روی صاب‌مرده‌ی خوب‌اش را بعد از کلی وقت دارد نشان‌ می‌دهد. هی حواسم هست، آهسته و با احتیاط این ور آن ور می‌شوم که یک‌هو باز همه‌چیز خراب نشود.
همه ماه‌های قبل را دنبال جایی می‌گشتم که پر از قفسه باشد برای این همه کتاب. اتاق پر از قفسه پیدا نمی‌شد. آن‌هم همچین جایی. ناامید به کالج جدید ایمیل زدم و گفتم در به در دنبال اتاق‌ام. اتاق جادار و ارزان. رسم کالج‌هایی که دانشجوی لیسانس دارند این است که به دانشجوهای فوق و دکتری داخل کالج جا نمی‌دهند. شانس همه جوره رو کرده بود خلاصه که آخرین اتاق و پر قفسه‌ترین اتاق کالج نصیب من شد. بزرگ است و جادار و خیلی خیلی قدیمی. یک پنجره‌ی قشنگ و بزرگ رو به خیابان دارد. پر از هیاهو و زندگی. برعکس آرامش ترسناکی که پنجره اصلی خانه‌ی قبلی‌ داشت. اینجا گاهی سرسام می‌گیرم حتی و باید موقع خواب گوش‌گیر بگذارم. ولی توی طول روز فاز می‌دهد. آدم راه می‌افتد. جم می‌خورد. دوست دارد بزند بیرون و قهوه‌ی داغ بخرد.
یک پنجره‌ی کوچک خیلی قدیمی هم دارد. کف اتاق هم از بس که قدیمی‌ست ناهموار است. یک جور تپه‌نوردی ملایم دارم در طول
شبانه روز. دستشویی حمام هم ندارد. عین خوابگاه. زیر پایه‌ی تختم کتاب گذاشته‌ام که نصفه شب از روی تخت سر نخورم. خلاصه ترکیب عجیب و باحالی‌‌ست. تجربه‌ی زندگی توی کالج‌ هم برای خودش دنیایی‌ست. زندگی توی کالج با زندگی توی خانه‌ای شخصی یا بیرون کالج یک دنیا فرق دارد. آدم ها، روابط. روزمرگی‌ها و حتی طعم سیگاری که آدم می‌کشد فرق می‌کند. بیشتر روزگار آدم توی کالج و با آدم‌های کالج می‌گذرد. توی کالج هم درس می‌خوانند، هم زندگی می‌کنند، هم می‌خورند و می‌خوابند و دست بدهد می‌میرند لابد. من که حاضرم همین‌جا بمیرم اینقدر که خوب است. خوبی این یکی این است که مرکز شهر است و می‌شود پیاده همه‌جا رفت.
manghatelb.jpg
موقع شام هم باید عین سربازخانه به صف شویم و کارت بزنیم و منتظر شویم غذا بیاورند. یک سری گارسن زن و مرد جلوی در و وسط سالن به صف ایستاده‌اند مثل پیادگان به صف آراسته‌ی شطرنج و همین‌جور زل زده‌اند به آدم. اوایل سخت بود. کالج قبلی این جور نبود و همه چیز یله و رها بود. اینجا همه چیز سنت و قانون دارد. گاهی با شکم گرسنه شیرجه می‌زنی توی غذاخوری و می‌بینی شمع‌ها را افروخته‌اند و جام‌ها را پر کرده‌اند و منتظر مهمان‌های آلاگارسن‌اند. یادت رفته لباس درست بپوشی و ثبت نام کنی و باید بزنی به چاک.
بچه‌های این یکی کالج جوان‌ترند. دانشجوی لیسانس اکثرن. اهل انجمن‌های دانشجویی، تظاهرات. رقص. یاد روزهای دانشگاه تهران می‌افتم. با فاکتور گرفتن آخری البته. از دو هفته پیش به این ور کلن هوا خاکستری و سرد است و ساعت سه بعد از ظهر همه جا تاریک می‌شود، ولی حال‌ام بد نیست. خوب‌تر از همه روزهایی که رفت. دلتنگی می‌کنم توی تنهایی ولی خیالی نیست. شوق این‌که می‌دانم حال مامان و بابا خوب است و مامان یاد گرفته بهم بنویسد و دیگر صدایش هی نمی‌لرزد و با کلمه‌ها راحت است. شوق اینکه زهرا و عبدالله با هم آرام‌اند. شوق این‌که آنجا برف گرفته و خیابان‌ها کلی قشنگ شده و زاینده‌رود زنده شده و… همه این‌ها خوشحالم می‌کند. مثل قبل نیست که نبینم. شوق‌های کوچک. دوستی‌های تازه. فضاهای جدید. و شوق اینکه می‌دانم از این‌جا (کتاب‌خانه) تا اتاقم، سر جمع صد قدم بیشتر نیست، همه گرمم می‌کنند. با این‌که سرمای این‌جا کلن شوخی‌بردار نیست
manghatelb.jpg
عکس ۱- نمای بیرونی کالج وودام
عکس ۲- غذاخوری کالج
عکس ۳- باغ بزرگ کالج (آن درخت یکی از باشکوه‌ترین‌هاست)
*عنوان مطلب، مصرع اول یکی از غزل‌های علی‌محمد مودب است