نشسته‌اند هزاران کتاب در قفسه

manghatelb.jpg
تازه بعد از نزدیک به سه سال دارم شهر را درست می‌فهمم. اتاقی توی کالج جدیدم توی مرکز-همان قلب- شهر گرفته‌ام و زندگی می‌کنم.
قلب یعنی این‌ورت یکی از مشهورترین پاب‌های دانشجویی شهر باشد، آن طرف‌ات یکی از قدیمی‌ترین کتاب‌خانه‌های دنیا روبروی‌اش یک انتشارات با صفا با یک کافه‌ی دوست‌داشتنی و کتاب‌های هیجان‌انگیز. خود کالج هم خیلی دیدنی‌ست و سوراخ سمبه زیاد دارد. روزها همه‌ش فکر می‌کنم زندگی روی صاب‌مرده‌ی خوب‌اش را بعد از کلی وقت دارد نشان‌ می‌دهد. هی حواسم هست، آهسته و با احتیاط این ور آن ور می‌شوم که یک‌هو باز همه‌چیز خراب نشود.
همه ماه‌های قبل را دنبال جایی می‌گشتم که پر از قفسه باشد برای این همه کتاب. اتاق پر از قفسه پیدا نمی‌شد. آن‌هم همچین جایی. ناامید به کالج جدید ایمیل زدم و گفتم در به در دنبال اتاق‌ام. اتاق جادار و ارزان. رسم کالج‌هایی که دانشجوی لیسانس دارند این است که به دانشجوهای فوق و دکتری داخل کالج جا نمی‌دهند. شانس همه جوره رو کرده بود خلاصه که آخرین اتاق و پر قفسه‌ترین اتاق کالج نصیب من شد. بزرگ است و جادار و خیلی خیلی قدیمی. یک پنجره‌ی قشنگ و بزرگ رو به خیابان دارد. پر از هیاهو و زندگی. برعکس آرامش ترسناکی که پنجره اصلی خانه‌ی قبلی‌ داشت. اینجا گاهی سرسام می‌گیرم حتی و باید موقع خواب گوش‌گیر بگذارم. ولی توی طول روز فاز می‌دهد. آدم راه می‌افتد. جم می‌خورد. دوست دارد بزند بیرون و قهوه‌ی داغ بخرد.
یک پنجره‌ی کوچک خیلی قدیمی هم دارد. کف اتاق هم از بس که قدیمی‌ست ناهموار است. یک جور تپه‌نوردی ملایم دارم در طول
شبانه روز. دستشویی حمام هم ندارد. عین خوابگاه. زیر پایه‌ی تختم کتاب گذاشته‌ام که نصفه شب از روی تخت سر نخورم. خلاصه ترکیب عجیب و باحالی‌‌ست. تجربه‌ی زندگی توی کالج‌ هم برای خودش دنیایی‌ست. زندگی توی کالج با زندگی توی خانه‌ای شخصی یا بیرون کالج یک دنیا فرق دارد. آدم ها، روابط. روزمرگی‌ها و حتی طعم سیگاری که آدم می‌کشد فرق می‌کند. بیشتر روزگار آدم توی کالج و با آدم‌های کالج می‌گذرد. توی کالج هم درس می‌خوانند، هم زندگی می‌کنند، هم می‌خورند و می‌خوابند و دست بدهد می‌میرند لابد. من که حاضرم همین‌جا بمیرم اینقدر که خوب است. خوبی این یکی این است که مرکز شهر است و می‌شود پیاده همه‌جا رفت.
manghatelb.jpg
موقع شام هم باید عین سربازخانه به صف شویم و کارت بزنیم و منتظر شویم غذا بیاورند. یک سری گارسن زن و مرد جلوی در و وسط سالن به صف ایستاده‌اند مثل پیادگان به صف آراسته‌ی شطرنج و همین‌جور زل زده‌اند به آدم. اوایل سخت بود. کالج قبلی این جور نبود و همه چیز یله و رها بود. اینجا همه چیز سنت و قانون دارد. گاهی با شکم گرسنه شیرجه می‌زنی توی غذاخوری و می‌بینی شمع‌ها را افروخته‌اند و جام‌ها را پر کرده‌اند و منتظر مهمان‌های آلاگارسن‌اند. یادت رفته لباس درست بپوشی و ثبت نام کنی و باید بزنی به چاک.
بچه‌های این یکی کالج جوان‌ترند. دانشجوی لیسانس اکثرن. اهل انجمن‌های دانشجویی، تظاهرات. رقص. یاد روزهای دانشگاه تهران می‌افتم. با فاکتور گرفتن آخری البته. از دو هفته پیش به این ور کلن هوا خاکستری و سرد است و ساعت سه بعد از ظهر همه جا تاریک می‌شود، ولی حال‌ام بد نیست. خوب‌تر از همه روزهایی که رفت. دلتنگی می‌کنم توی تنهایی ولی خیالی نیست. شوق این‌که می‌دانم حال مامان و بابا خوب است و مامان یاد گرفته بهم بنویسد و دیگر صدایش هی نمی‌لرزد و با کلمه‌ها راحت است. شوق اینکه زهرا و عبدالله با هم آرام‌اند. شوق این‌که آنجا برف گرفته و خیابان‌ها کلی قشنگ شده و زاینده‌رود زنده شده و… همه این‌ها خوشحالم می‌کند. مثل قبل نیست که نبینم. شوق‌های کوچک. دوستی‌های تازه. فضاهای جدید. و شوق اینکه می‌دانم از این‌جا (کتاب‌خانه) تا اتاقم، سر جمع صد قدم بیشتر نیست، همه گرمم می‌کنند. با این‌که سرمای این‌جا کلن شوخی‌بردار نیست
manghatelb.jpg
عکس ۱- نمای بیرونی کالج وودام
عکس ۲- غذاخوری کالج
عکس ۳- باغ بزرگ کالج (آن درخت یکی از باشکوه‌ترین‌هاست)
*عنوان مطلب، مصرع اول یکی از غزل‌های علی‌محمد مودب است