خراش

manghatelb.jpg
در این گوشه‌ی تنهای شب، که انگار تمامی روزها را یک‌تنه با دهانی سیاه بلعیده است، ناگهان به تو فکر می‌کنم. پریروز راه می‌رفتم و ناگهان به تو فکر کردم. جایی، چیزی در دلم کنده می‌شود و می‌افتد و از بین می‌رود هر بار که ناگهان تو به ذهنم می‌رسی. اغلب به خنده‌های گوشه‌دار تو فکر می‌کنم، عکس‌هایت را می‌بینم. روی چشم‌هایت می‌مانم. چیزی از بین می‌رود در سرم. و خاطره‌ی هشت صبح آن روز، دل‌ام را تکه تکه می‌کند. حادثه‌ای است که انگار تا سال‌ها قرار است هر روز هشت صبح در زندگی من اتفاق بیفتد.
به این فکر می‌کنم که همین چند وقت پیش بودی. که می‌شد باشی و بخندی، اگرچه خندیدن این اواخر کار آسانی نبود.
نیستی. نیستی. نیستی. مرده‌ای تو. خنده‌ی تو مرده است. گریه‌ی تو مرده است. تن‌ات، با رد دستی سنگین بر سینه‌‌ات زیر خروارها
خاک خوابیده. نگاه‌ات را از دست نمی‌دهم. که کوهی از ابر و اندوهِ شاد با خود داشت.
.آخ که سزاوار نابودی‌ست حال الان‌ام