بدجور سردم است

manghatelb.jpg
سالی گذشت بر تن این خاک و سرد بود
بی باد و بی ترانه و پر داغ و درد بود
سالی گذشت و جای نفس را قفس گرفت
آن‌جا میان هر قفسی چند مرد بود
سالی گذشت و سوگ و عزا بود و مرگ بود
پاییزهای خسته‌ چه بی‌ رنگ و برگ بود
قحطی به رستگاری انسان رسیده بود
بین خدا و سایه‌ی ابلیس جنگ بود
کفتارها به خوردن هم شادمان شدند
در جویبارهای پلشتی روان شدند
طوفان گرفت و خواب خدایان شکسته شد
وقتی که گورهای نهانی، عیان شدند
یک تن، نه… تن به تن همه پر خاک و خون به هم
با چرک و سنگ و زخم همه واژگون به هم
پیچیده‌اند در تن و آغوش خون و خاک
مثل هزار خاطره‌ی پرجنون به هم
یک مشت سنگ ساده‌ی بی نام و بی‌نشان
یک تکه قبر خالی و یک مشت استخوان
تبعیدگاه‌های پر از مرگ و نیستی
یک مشت سفله پرور دربند آب و نان
مشتی پرنده‌ایم که در کوچ یا قفس
کابوسشان: تجسم یک مشت خار و خس
پر بسته، خسته، گاه شکسته ولی هنوز
پر می‌زنیم از قفس شب… نفس.. نفس
***
ما می‌رسیم لابد و شاید، ولی اگر
آن روز خوب کاش بیاد، ولی اگر
برگشتنی نباشد و …
بدجور سردم است
.