از عاشقانه‌ها- ۵

با چشم‌های قهوه‌ای‌ات باز رد شدی
راه خـراب کـردن ما را بـلـد شدی
شب بود و دست‌های تو از نور ماه پر
شکل ستاره‌ای که رصد می‌شود شدی
گم شد دوباره این دل بی‌صاحبم چه زود
مـثـل تبـی که در تـن من مـی‌دود شـدی
دارم به مرتکب شدن‌ات فکر می‌کنم
مرز میان حادثه‌ی خوب و بد شدی
زیر نگاه تو، دل من تـکه‌تـکه تـر
تک‌تازیانه‌های نفس‌گیر حد شدی
اجرای حکم با تو که درعمق جان من
مـحـکوم مانـدگاری وحبـس ابـد شدی
پیچید بوی خوب تو در شعرهای من
وقتی برای فصل جنون نامزد شدی