بایگانی ماهیانه: دسامبر 2011

۲۰۱۲

مدت‌هاست که با هر پایانی من هم کارم تمام می‌شود. مدت‌هاست که شروعی در کار نیست.
کاش این آخرین سال باشد.

تظاهر کن ازم دوری… تظاهر می‌کنم هستی

از چهارتا از رفقام در دو روز ایمیل گرفته‌ام که خواب دیده‌اند برگشته‌ام ایران. از ایمیل سوم به بعد حس غریبی داشتم. بعدش هم کلن بغض بود. ایمیل‌ها را چند بار خواندم و فکر کردم که دل آدم چقدر گنجایش دارد مگر؟ دارد می‌رود به سمت سال سوم و چهارستون زندگی‌م توی این مدت ریخت پایین یک دور و معلوم نیست کی دوباره بشود درست کرد همه چیز را.
بابا صدای‌اش خوب نیست پشت تلفن. دارد می‌شود دو سال که ندیده‌ام‌اش. فقط تصورش می‌کنم و البته صدایی که گفتم… خیلی خوب نیست. کل روزهای سخت بعد از جدایی‌ام را خودشان دوتا تنهایی سر کردند. نمی‌دانم چه جوری؟ فقط می‌دانم که خیلی سخت. خیلی سخت. بابا جان! این‌جا را نمی‌خوانی که بدانی چقدر دل‌ام برایت تنگ شده و همین الان قبل اینکه این جمله تمام شود من زدم زیر گریه. پشت تلفن هم نمی‌توانم بهت بگویم چقدر دل‌ام تنگ شده. این شرم لعنتی از همان بچه‌گی بود… ولی دل‌ام برایت تنگ شده باباجان. خیلی.
امروز داشتم الجزیره نگاه می‌کردم. رفت روی سوریه. رفت روی مردم که دست توی گردن هم توی خیابان‌ها ایستاده‌اند و کشته می‌شوند هنوز. گفت بیست نفر کشته شده‌اند باز. یک بازیگر زن سوری را نشان داد که داشت می‌گفت می‌دانم ته این راهی که انتخاب کرده‌ام یا زندان است یا مرگ. من جلوی جمع پکیدم. خودم انتظار پکیدن نداشتم اصلن. آدم قبل از اینکه انتظارش را داشته باشد می‌پکد. رفتم دم پنجره و فکر کردم که آخ! مخم همین‌قدر می‌کشد این روزها. نه بیشتر.
ورزش را دوباره از امروز شروع کردم. شاید بهترم کرد. شهر دارد خالی می‌شود و همه دارند می‌رود خانه. باید حواس‌ام باشد کمتر وسط خیابان… دوست لهستانی‌ام امشب بر می‌گردد برای سه هفته، رفته بودم ببینم‌اش و طوری چمدان‌اش را نگاه می‌کردم که انگار مال خودم است، شوق چیدن چمدان داشتم… برای رفتن به خانه.
این عکس میرحسین را هی نگاه می‌کنم. انگشترش را… به دل مرد هم فکر می‌کنم. خواب تکراری ترسناک است. و من خواب این مرد را زیاد می‌بینم.
manghatelb.jpg

.

باید تمام می‌شد که یادم بماند ارزش ادامه دادن نداشت. تمام شد و همین قدر را فقط خوب یادم مانده است که ارزش ادامه دادن را نداشت.
آدم‌هایی که ارزش ادامه دادن ندارند را باید یک جایی تمام کرد.

مرگ ناتمام

manghatelb.jpg
مرگ تو هنوز کاملن تمام نشده
تو هر سال در یک ساعت مشخص
با نامی متفاوت
پا به آن گودال می‌گذاری
و می‌گذاری تا مرگ
مرثیه‌اش را بخواند
خاصه در آن قحط‌سال
تو چون رنگین‌کمانی شدی
با ده‌ طیف سرخ
نام تو آن سال حسین نبود
شاهرخ بود
مصطفی بود
شبنم بود
علی و مریم و
جهانبخت بود
مرگ تو تداوم یک خون است
که هر روز
گوشه‌ای از دنیا
از دماغ بی‌گناهی به زمین می‌ریزد
مرگی که هیچ وقت
کاملن تمام نمی‌شود.
manghatelb.jpg

در اندوه جبران‌ناپذیر مرگ دو شاعر

امسال برای آن‌ها که با شعر زندگی کرده‌اند غم سنگین این روزها چند برابر شده. با مرگ ناگهانی دو شاعری که اینقدر زود
وغریب به پهلو افتادند. غلامرضا بروسان و الهام اسلامی. غلامرضا بروسان را خیلی زود شناختم. گرم و زنده می‌سرود و تلخی شعرهایش مثل تلخی «آخرین بسته سیگار در تبعید» می‌ماند. از این به بعد توی تک تک نخ‌هایی که می‌کشم این شعر هی تکرار می‌شود.
دست و بال‌ام به نوشتن نمی‌رود. آدم این‌طور وقت‌ها مستاصل تنها به گزارش مرگ دست می‌برد. باید عادت کنم که دوری ناگزیر یکی از بزرگ‌ترین بدی‌هایش این است که خبر مرگ آن‌ها که خاطرشان عزیز است را ناگهان همچون سیلی توی سر و صورت‌ آدم فرود می‌آورد و جای‌اش تا مدت‌ها درد می‌کند… نمی‌دانم این‌که نبودم و از نزدیک تا دم گور همراهی‌شان نکردم بهتر بود یا بدتر. خاک آدم را سرد می‌کند و به باور می‌نشاند. من انگار دیگر نه سرد خواهم شد و نه باور خواهم کرد. همین‌جا ابلهانه راه خواهم رفت و سیگار خواهم کشید و منتظر مجموعه شعر جدید شعرش خواهم ماند.
ای دل غافل! بروسان بزرگوار! الهام عزیز! چقدر زود به چاپ ‌های چندباره رسیدید. نمی‌دانم کدام خاک تن‌ عزیزتان را در بر خواهد کشید. خراسان؟
manghatelb.jpg
ساده زندگی كردم
اما مرگم مشكوك به نظر خواهد رسید
پیدایم می‌كنید
با ناخن‌هایم، با موهایم و استخوان دلم
كه گودالی تاریك را روشن كرده است.
اگر می‌خواهید درباره این دو شاعر بیشتر بدانید به این لینک‌ها سر بزنید. بروسان یکی از بهترین‌های شعر معاصر بود. چقدر شعرهایش را دوست داشتم.
مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است
درباره تصادف مرگ‌بار بروسان و همسرش و دختر کوچکش
گفتگویی با غلامرضا بروسان

عکس را فاطمه حق‌وردیان http://nirvana.persianblog.ir/گرفته است.