تظاهر کن ازم دوری… تظاهر می‌کنم هستی

از چهارتا از رفقام در دو روز ایمیل گرفته‌ام که خواب دیده‌اند برگشته‌ام ایران. از ایمیل سوم به بعد حس غریبی داشتم. بعدش هم کلن بغض بود. ایمیل‌ها را چند بار خواندم و فکر کردم که دل آدم چقدر گنجایش دارد مگر؟ دارد می‌رود به سمت سال سوم و چهارستون زندگی‌م توی این مدت ریخت پایین یک دور و معلوم نیست کی دوباره بشود درست کرد همه چیز را.
بابا صدای‌اش خوب نیست پشت تلفن. دارد می‌شود دو سال که ندیده‌ام‌اش. فقط تصورش می‌کنم و البته صدایی که گفتم… خیلی خوب نیست. کل روزهای سخت بعد از جدایی‌ام را خودشان دوتا تنهایی سر کردند. نمی‌دانم چه جوری؟ فقط می‌دانم که خیلی سخت. خیلی سخت. بابا جان! این‌جا را نمی‌خوانی که بدانی چقدر دل‌ام برایت تنگ شده و همین الان قبل اینکه این جمله تمام شود من زدم زیر گریه. پشت تلفن هم نمی‌توانم بهت بگویم چقدر دل‌ام تنگ شده. این شرم لعنتی از همان بچه‌گی بود… ولی دل‌ام برایت تنگ شده باباجان. خیلی.
امروز داشتم الجزیره نگاه می‌کردم. رفت روی سوریه. رفت روی مردم که دست توی گردن هم توی خیابان‌ها ایستاده‌اند و کشته می‌شوند هنوز. گفت بیست نفر کشته شده‌اند باز. یک بازیگر زن سوری را نشان داد که داشت می‌گفت می‌دانم ته این راهی که انتخاب کرده‌ام یا زندان است یا مرگ. من جلوی جمع پکیدم. خودم انتظار پکیدن نداشتم اصلن. آدم قبل از اینکه انتظارش را داشته باشد می‌پکد. رفتم دم پنجره و فکر کردم که آخ! مخم همین‌قدر می‌کشد این روزها. نه بیشتر.
ورزش را دوباره از امروز شروع کردم. شاید بهترم کرد. شهر دارد خالی می‌شود و همه دارند می‌رود خانه. باید حواس‌ام باشد کمتر وسط خیابان… دوست لهستانی‌ام امشب بر می‌گردد برای سه هفته، رفته بودم ببینم‌اش و طوری چمدان‌اش را نگاه می‌کردم که انگار مال خودم است، شوق چیدن چمدان داشتم… برای رفتن به خانه.
این عکس میرحسین را هی نگاه می‌کنم. انگشترش را… به دل مرد هم فکر می‌کنم. خواب تکراری ترسناک است. و من خواب این مرد را زیاد می‌بینم.
manghatelb.jpg