بایگانی ماهیانه: ژانویه 2012

پنهانی‌ها- ۴

چقدر وحشی و زیبا و پرده‌در شده‌ای
شبیه باد، نفس‌گیر و در به در شده‌ای
چطور دل بدهم هی به این و آن وقتی
میان عالم و آدم تویی که سر شده‌ای
از اتفاق تو دیگر فرار ممکن نیست
شبیه وسوسه هر لحظه بیشتر شده‌ای
من آدم‌ام، تب ابلیس در تن‌ام جاری‌ست
تو سیب سرخ که میزان خیر و شر شده‌ای
عبور از تو محال است و بوسه از تو محال
عزیز کولی من! شکل دردسر شده‌ای
تو را به شعر کشیدم… به احتمال جنون
به جای قافیه هر بار جلوه‌گر شده‌ای
بیا و رد شو و این بار هم بسوزانم
همین بس است، تو در «آه» مختصر شده‌ای

حکم

صبح که بیدار شدی
مرا خواهی دید، به دار مجازات آویخته
اخبار را دنبال نکن،
از کنار دکه روزنامه عبور کن،
بگذار باران عکس‌ام را از روزنامه‌های شهرت بشوید
مرگ من چیزی از گرسنگی و وحشت حاکمان‌ات نمی‌کاهد
فکری به حال آن که دوست‌اش داری بردار
معشوقه‌‌ها همیشه مبارز نیستند.

پنهانی‌ها- ۲

چشم‌های تو به اندازه حال این روزهای من دیوانه‌اند
با حضورت در من ویرانه‌ای ساخته‌ای
رو به دریا
رو به آب
رو به ساحلی که هر روز وقتی از خواب بر می‌خیزد
به باد می‌رود.
***
دست‌های تو از قوم شن‌های کویر لوت‌اند
داغ و کشیده
مماس بر تکه‌های رسم شده‌ی نام تو در سرم
مثل دال، خمیده
مثل میم
با هم هم
و بی‌هم.
دیوانه‌بازی از نام تو شروع شد
و به شعرهای من سرایت کرد

پنهانی‌ها

من اندوه‌ام را در خنده‌ی چشم‌های تو پنهان می‌کنم
در دست‌های تو
که برای من نیستند
در گونه‌های تو
در پلک‌های تو
که برای من نیستند
من اندوه‌ام را وقتی مقابل‌ات ایستاده‌ام
وقتی می‌گویی خداحافظ
وقتی می‌گویی سلام
من اندوه‌ام را در حرکات دهان تو پنهان کرده‌ام
می‌خندم تا از بغض‌ام چیزی به تو نرسد
در دل‌ام، پنهانی دوست‌ات دارم
در سرم، پنهانی دوست‌ات دارم
در شعرم، عریان، با کلمات‌ام دوست‌ات دارم
دریا در صدای توست
در سر من
و برزخ آن صخره‌ی غمگین در من جاری‌ست
تو تنها یک «لحظه‌»ای
و برای آن یک لحظه
یک عمر شاعر خواهم بود.

رنگ بازی

با کلمه‌ها و کلن زبان کنار نمی‌یام به راحتی این روزها. سخت شده نوشتن. هفته پیش بی‌مقدمه رفتم تو یه مغازه که بساط نقاشی می‌فروخت و یه بسته آموزشی رنگ روغن خریدم و آوردم خونه. هیچ وقت سراغ نقاشی نرفته بودم. حتی تصور اینکه یک روز قلم‌مو به دست بگیرم رو هم نداشتم. ولی از یه جایی انگار همه چیز توی رنگه و ساختن رنگ و اون سکوت و موسیقی‌ای که موقع تمرکز روی بوم می‌کنه آدم. اتفاقات ریز و بی‌اهمیت خیلی آزاردهنده شده. تمرکز افتضاح و خواب زیاد هم قوز بالای قوز. این روزها کوچکترین انگیزه‌ای هم برای جلو بردن این پروژه لعنتی ندارم. ولی نقاشی جواب می‌ده. رنگ‌بازی کنید اگر خیلی خرابین. جواب می‌ده.

غزل دلتنگی


چقدر خسته و کم‌سو، چقدر دلتنگم
برای کوچ «پرستو» چقدر دلتنگم
برای خنده‌ی زهرا… صدای خوب عَبِد
برای مریم و مینو چقدر دلتنگم
برای کوچه‌ی بن‌بست خانه‌ی پدری
برای «ضامن آهو» چقدر دلتنگم
برای کوچه‌ی اختر، برای مشتی رنگ
برای بوم و قلم‌مو چقدر دلتنگم
شبیه عطر تو هییییچ جای دنیا نیست
برای آن همه شب‌بو چقدر دلتنگم
ضمیر صامت و خالی، ضمیر سوم شخص
برای بودنِ با «او»، چقدر دلتنگم
سقوط ارزش پول، احتمال بمباران
برای آن همه باشو… چقدر دلتنگم
از این سیاه‌تر روز و شب نیاید کاش
برای عشق و هیاهو چقدر دلتنگم
پ.ن. نقاشی، متعلق به میرحسین موسوی است.

عنوان ندارد، درد دارد

تهران برف آمده و در زندان اوین به خاطر کمبود گازوئیل سیستم گرمایشی تعطیل است، نه حمامی، نه آب گرمی، نه چیزی. از وقتی خبر را شنیده‌ام سرما بیشتر و بدتر می‌دود توی بدن‌ام. اتاقم قدیمی است و شب‌ها شوفاژ را خاموش می‌کنند. گاهی به خاطر سرما نصفه شب بیدار می‌شوم. فکر می‌کنم اقلن یک پتوی گرم و یک کیسه آب گرم و یک هیتر قاچاقی دارم که هر وقت لرز کردم خودم را یک طوری نجات بدهم. لرز به خاطر سرما، کبود شدن ناخن‌ها و درد گرفتن پاها بد چیزی‌ است. اصلن یک لحظه هم نمی‌توانم تصور کنم بدن و دست و پای هشت هزار زندانی توی اوین به خاطر سرما یخ زده باشد و هیچ کاری هم رسمن نشود برایشان از این بیرون کرد. مخ آدم دلش می‌خواهد بترکد از این خبر. آخه لعنتی‌ها، گیرم طرف اصلن قاتل باشد، تا وقتی جانش را نگرفته‌ای که حق زندگی دارد. ندارد؟ این همه آدم بی‌گناه را به بند کشیده‌اید و آب گرم را هم حتی دریغ می‌کنید. انسانیت که هیچ‌چی. ولی آدم که هستید. اعصاب و رگ و پوست که دارید. می فهمید سرما یعنی چه؟ می‌فهمید لرز یعنی چه؟ یک مشت آدم بی‌گناه دارند آن تو می‌لرزند و یک نفر آن بالا دارد می گوید من نماینده خدا روی زمین‌ام.آدم یاد آشویتس و آن خالق منحوس‌اش می‌افتد.
تا ابد این‌طوری نمی‌ماند. تاریخ هیچ وقت باز نایستاده که این بار به خاطر شما توقف کند. یک جایی باید پیاده شوید. با سیبیل، با ریش، بدون سیبیل، بدون ریش، تاریخ را بعد از شما هم خواهند نوشت همان طور که بعد از هیتلر نوشتند. لعنت به این وضع.

تیتر ندارد، مرگ دارد

درست همین‌جا، وسط کتاب‌خانه، که نشسته‌ام و دارم کارم را می‌کنم، یک‌هو انگار کل آن داستان می‌آید عین سیخ داغ می‌چسبد پشت گردن‌ام و همین‌جور یکی هی فشارش می‌دهد، فشارش می‌دهد و من همین‌جور میخ می‌شوم گوشه‌ی میز، تک تک آن روزهایی که پشت همین میزها نشسته بودم و دنیا طور دیگری بود و زندگی طور دیگری بود، به اضافه همه آن روزهایی که دنیا طور دیگری شد و همه چیز یک‌هو طور دیگری شد، دانه دانه می‌شود یک سیخ داغ و می‌آید می‌چسبد پس گردن آدم. ردش را جا می‌گذارد و بعد که دوباره ریز ریز، له و په شدی ول می‌کند می‌رود. این اتفاق در یکی دو ماه اخیر، هفته‌ای حداقل اگر نه هر روز و روزی چندبار، سه چهار بار حتمن می‌افتد. ترسناک است. از بختک توی خواب بدتر است. از سنگ‌کوب و شوک خبر بد هم حتی بدتر است. یک جور زجر تدریجی نابهنگام است که شروعش را می‌توانی تخمین بزنی ولی پایان‌اش را نه. مدتی‌ ست یک جور یقین خطرناکی پیدا کرده‌ام به اینکه تهش به نیستی ختم می‌شود. به هیچی و پوچی مطلق. گاهی دلم می‌خواهد جرات این را پیدا کنم که این تن خسته و وامانده را بپکانم و بعد بایستم یک کنار پکیده شدن‌اش را تماشا کنم. خیلی کیف خواهد داد.

تولد

روزهایی که ستاد می‌رفتم هنوز باردار بود. شکم‌اش برجسته شده بود و چادرش را طوری نگه می‌داشت که برجستگی شکم‌اش دیده نشود. هوا گرم بود و روی پیشانی‌اش عرق می‌نشست. صمیمی و نزدیک نبودیم و خیلی حرف نمی‌زدیم با هم. فقط همین را یادم مانده که پا به ماه بود آن روزها. بعد از اینکه ریختند و ستاد را پلمپ کردند و آن فرار و گریزها شروع شد دیگر ندیدم‌اش. یادم رفت تا همین امروز که خوردم به عکس یک دختربچه‌ی دو ساله توی یک لباس سبز که داشت یکی دو پا می‌کرد و انگار تازه راه افتاده بود. حواسم نبود چقدر وقت گذشته و من روی عکس سوزنم گیر کرده.
این اتفاق چهار پنج بار دیگر هم توی این مدت افتاده بود. بچه‌هایی که توی این دو سال به دنیا آمدند از دور و بری‌هایم خیلی به چشمم
می‌آیند، مثل یک تقویم، یک دفتر خاطرات می‌مانند که با دیدن‌شان تمام اتفاقاتی که توی این مدت افتاد توی چشم‌هایشان می‌درخشد.
ترکیب معصومیت صورت بچه‌ها و سیاهی و تاریکی اتفاق‌هایی که این چند وقت افتاد ترکیب ترسناکی‌ست. کل صورتم و حنجره‌ام این
طور وقت‌ها نبض می‌شود و می‌زند.
یعنی این همه وقت، به اندازه زاییده شدن و راه افتادن یک آدم گذشته است؟