تولد

روزهایی که ستاد می‌رفتم هنوز باردار بود. شکم‌اش برجسته شده بود و چادرش را طوری نگه می‌داشت که برجستگی شکم‌اش دیده نشود. هوا گرم بود و روی پیشانی‌اش عرق می‌نشست. صمیمی و نزدیک نبودیم و خیلی حرف نمی‌زدیم با هم. فقط همین را یادم مانده که پا به ماه بود آن روزها. بعد از اینکه ریختند و ستاد را پلمپ کردند و آن فرار و گریزها شروع شد دیگر ندیدم‌اش. یادم رفت تا همین امروز که خوردم به عکس یک دختربچه‌ی دو ساله توی یک لباس سبز که داشت یکی دو پا می‌کرد و انگار تازه راه افتاده بود. حواسم نبود چقدر وقت گذشته و من روی عکس سوزنم گیر کرده.
این اتفاق چهار پنج بار دیگر هم توی این مدت افتاده بود. بچه‌هایی که توی این دو سال به دنیا آمدند از دور و بری‌هایم خیلی به چشمم
می‌آیند، مثل یک تقویم، یک دفتر خاطرات می‌مانند که با دیدن‌شان تمام اتفاقاتی که توی این مدت افتاد توی چشم‌هایشان می‌درخشد.
ترکیب معصومیت صورت بچه‌ها و سیاهی و تاریکی اتفاق‌هایی که این چند وقت افتاد ترکیب ترسناکی‌ست. کل صورتم و حنجره‌ام این
طور وقت‌ها نبض می‌شود و می‌زند.
یعنی این همه وقت، به اندازه زاییده شدن و راه افتادن یک آدم گذشته است؟