عنوان ندارد، درد دارد

تهران برف آمده و در زندان اوین به خاطر کمبود گازوئیل سیستم گرمایشی تعطیل است، نه حمامی، نه آب گرمی، نه چیزی. از وقتی خبر را شنیده‌ام سرما بیشتر و بدتر می‌دود توی بدن‌ام. اتاقم قدیمی است و شب‌ها شوفاژ را خاموش می‌کنند. گاهی به خاطر سرما نصفه شب بیدار می‌شوم. فکر می‌کنم اقلن یک پتوی گرم و یک کیسه آب گرم و یک هیتر قاچاقی دارم که هر وقت لرز کردم خودم را یک طوری نجات بدهم. لرز به خاطر سرما، کبود شدن ناخن‌ها و درد گرفتن پاها بد چیزی‌ است. اصلن یک لحظه هم نمی‌توانم تصور کنم بدن و دست و پای هشت هزار زندانی توی اوین به خاطر سرما یخ زده باشد و هیچ کاری هم رسمن نشود برایشان از این بیرون کرد. مخ آدم دلش می‌خواهد بترکد از این خبر. آخه لعنتی‌ها، گیرم طرف اصلن قاتل باشد، تا وقتی جانش را نگرفته‌ای که حق زندگی دارد. ندارد؟ این همه آدم بی‌گناه را به بند کشیده‌اید و آب گرم را هم حتی دریغ می‌کنید. انسانیت که هیچ‌چی. ولی آدم که هستید. اعصاب و رگ و پوست که دارید. می فهمید سرما یعنی چه؟ می‌فهمید لرز یعنی چه؟ یک مشت آدم بی‌گناه دارند آن تو می‌لرزند و یک نفر آن بالا دارد می گوید من نماینده خدا روی زمین‌ام.آدم یاد آشویتس و آن خالق منحوس‌اش می‌افتد.
تا ابد این‌طوری نمی‌ماند. تاریخ هیچ وقت باز نایستاده که این بار به خاطر شما توقف کند. یک جایی باید پیاده شوید. با سیبیل، با ریش، بدون سیبیل، بدون ریش، تاریخ را بعد از شما هم خواهند نوشت همان طور که بعد از هیتلر نوشتند. لعنت به این وضع.