بایگانی ماهیانه: فوریه 2012

مردی عادت کرده است پی در پی با چتر بر سرم بکوبد

مردی عادت کرده است پی در پی با چتر بر سرم بکوبد، اثر فرناندو سورنتینو، نویسنده‌ی آرژانتینی و برگردان احمد گلشیری است. این داستان در اولین شماره نامه‌ی کانون نویسندگان که در بهار ۵۸ منتشر شد آمده است.از آن‌جایی که خیلی دوست‌اش دارم و این روزها زیاد می‌خوانم‌اش گفتم اینجا هم منتشرش کنم. از سورنتینو اینجا و اینجا بیشتر می‌توانید بخوانید.
وبلاگ راز هم این داستان زیر را قبلن ترجمه کرده ولی من ترجمه گلشیری را بیشتر دوست داشتم.
مردی عادت کرده است پی در پی با چتر بر سرم بکوبد. از روزی که شروع کرد چترش را بر سرم بکوبد درست پنج سال می‌گذرد. روزهای اول تاب تحمل ضربه‌های او را نداشتم، اما اکنون به آن‌ها عادت کرده‌ام.
نام‌اش را نمی‌دانم، همین‌قدر می‌دانم که او یک آدم معمولی است، لباس ساده‌ای به تن دارد، موهای شقیقه‌اش خاکستری است و چهره‌ی محوی دارد. پنج سال پیش، در صبح یک روز دم‌کرده، با او برخورد کردم. توی باغ ملی پالرمو، روی نیمکتی، جا خوش کرده بودم و در سایه‌ی درختی سرگرم روزنامه خواندن بودم. به ناگاه احساس کردم که چیزی به سرم می‌خورد. ضربه کار همین مرد بود که اکنون، همچنان‌که دارم می‌نویسم، پی در پی و با خونسردی تمام چترش را بر سرم می‌کوبد.
بار اول سرم را با خشم بلند کردم (این را بگویم که اگر موقع روزنامه خواندن کسی مزاحم من بشود، از کوره در می‌روم)، اما او همچنان ادامه داد و با آرامی بر سرم زد. در آمدم به او گفتم: مگر دیوانه‌ای؟ به ظاهر حرف‌ام را نشنید. آن وقت تهدیدش کردم که به پلیس شکایت می‌کنم، اما او با خونسردی تمام به کارش ادامه داد. پس از چند لحظه تردید، چون دیدم که خیال ندارد دست از سرم بردارد، از جا بلند شدم و مشت محکمی به صورت‌اش زدم. شک ندارم که آدم ضعیفی است، برای همین با وجود آن‌که خشم من نیروی دست‌ام را چند برابر کرده بود، ضربه را محکم نزدم. او با ناله‌ای کوتاه نقش زمین شد. اما بی‌درنگ با تقلایی به ظاهر بسیار زیاد از جا بلند شد و دوباره ضربه زدن را از سر گرفت. از بینی‌اش خون می‌آمد. اما نمی‌دانم چرا در آن لحظه دل‌ام برای‌اش سوخت و از این‌که او را خونین و مالین کرده بودم ناراحت شدم. آخر، آن مرد مرا خیلی هم محکم نمی‌زد، حتی می‌توانم بگویم که ضربه‌ها کاملا آرام و بی‌درد بودند. البته چنین ضربه‌هایی آدم را از کوره به در می‌برند. روشن است که وقتی مگسی روی پیشانی آدم بنشیند احساس درد نمی‌کند، بلکه فقط عصبانی می‌شود. خوب دیگر، آن چتر حال یک مگس بسیار درشت را داشت که به فاصله‌های معین بر سر من می‌نشست یا دقیق‌تر بگویم مگسی به بزرگی خفاش بود.
به هر حال من تحمل آن خفاش را نداشتم و چون یقین کردم که با آدم دیوانه‌ای روبه‌رو هستم راه افتادم که بروم. اما مرد، خاموش، بی‌آنکه حتی یک بار از ضربه زدن غافل بماند، به دنبال‌ام راه افتاد. من که خودم را در موقعیتی بحرانی دیدم پا به فرار گذاشتم (همین جا این نکته را بگویم که هنگام دویدن کمتر آدمی به پای من می‌رسد). او دنبال‌ام کرد و بیهوده سعی کرد یکی دو ضربه به من بزند. مرد به نفس نفس افتاده بود، چنان نفس نفس می زد که فکر کردم اگر بگذارم همین دور بدود، عذاب‌دهنده‌ی من ممکن است در همان‌جا جان‌اش گرفته شود.
به همین دلیل از سرعت‌ام کم کردم و به راه رفتن پرداختم. نگاهی به او کردم. در صورت‌اش نه حق‌شناسی خوانده می‌شد و نه پشیمانی. فقط پی در پی با چترش بر سرم می‌زد. پیش خودم گرفتم، پیش رییس کلانتری بروم و بگویم: سرکار این مرد با چتر توی سر من می‌زند. آن وقت فکر کردم که این دعوا سابقه ندارد. پلیس با بدگمانی به من خیره می‌شود، شناسنامه مرا می‌خواهد، پرسش‌هایی از من می‌کند که دستپاچه‌ام می‌کند و احتمالن دست آخر توقیف‌ام می‌کند.
فکر کردم بهتر است راهی خانه بشوم. سوار اتوبوس خط شصت و هفت شدم. مرد که یک بار هم از ضربه زدن دست بر نمی‌داشت، به دنبال من سوار شد. من روی صندلی ردیف جلو نشستم. او هم کنار من نشست. با دست چپ‌اش دستگیره چرمی را گرفته بود و با دست راست‌اش چترش را بالا و پایین می‌آورد و با سنگدلی بر سر من می‌زد. مسافر‌ها اول شروع کردند با پوزخند به هم نگاه کردن. راننده ما را از توی آینه‌اش نگاه می‌کرد. رفته رفته موج خنده، که به قهقهه‌ای روده‌برکننده کشیده می‌شد، همه اتوبوس را پر کرد.
من از شرم داشتم آب می شدم. شکنجه‌دهنده‌ی من که کوچک‌ترین اعتنایی به همهمه نداشت، همچنان ضربه‌ها را بر سر من فرود می‌آورد.
در محله پونته‌پاسیفیکو پیاده شدم- یعنی پیاده شدیم- خیابان سانتافه را گرفتیم و پیش رفتیم. همه احمقانه روی‌شان را برمی‌گرداندند و به ما نگاه می‌کردند. دل‌ام می‌خواست در می‌آمدم و به آن‌ها می‌گفتم چه خبر شده است، احمق‌ها؟ مگر تا حالا آدمی ندیده‌اید که با چتر توی سر کسی بزند؟ اما در همان حال به نظرم رسید که احتمالن هم ندیده‌اند. پنج‌ شش بچه به دنبال‌مان راه افتادند و مثل سرخ‌پوستان وحشی سر و صدایی می‌کردند.
نقشه‌ای طرح کردم. همین که به خانه رسیدم سعی کردم در را توی صورت‌اش بکوبم، اما از عهده بر نیامدم. او پیش‌دستی کرد و با دستی محکم دسته را چنگ زد. برای لحظه‌ای میان ما کشمکشی در گرفت و سپس او، همراه من، پا به خانه گذاشت. از آن هنگام به بعد، او با چتر به کوبیدن بر سر من ادامه داده است. تا آنجا که به خاطر دارم، نه خوابیده است، نه چیزی خورده است. کارش فقط زدن من است. در هر کاری، حتی خصوصی‌ترین کارها- همراه من است. به خاطر دارم شب‌های اول ضربه‌ها نمی‌گذاشتند خواب به چشم‌های من برسد و اکنون اعتقاد دارم که بدون آن‌ها خواب‌ام نمی‌برد.
با همه‌ی این‌ها، روابط ما همیشه هم روبه‌راه نبوده است. بارها با لحن‌های گوناگون از او خواسته‌ام توضیحی بدهد اما بی‌فایده بوده است. او با همان حالت آرام همیشگی‌اش پی در پی با چتر به سرم زده است. گهگاه با مشت و لگد به جان‌اش افتاده‌ام- خدا از سر تقصیرهایم بگذرد- حتی با چتر به او زده‌ام.اما همه‌ی این‌ها را به حساب دشواری‌های کارش گذاشته و متواضعانه تحمل کرده است. همه‌ی این‌ها، اراده‌ی خاموش او و این‌که هیچ گاه از کوره در نمی‌رود، از او برایم موجودی هراس‌آور ساخته و این فکر را برایم پیش آورده که او ماموریتی مرموز و دست‌نیافتنی به عهده دارد.
با اینکه نیازهای فیزیولوژیک ندارد، اما می‌دانم که هنگامی که او را می‌زنم احساس درد می‌کند، می‌دانم که ضعیف است، می‌دانم که او هم می‌میرد، همچنین می‌دانم که شلیک یک گلوله مرا از سرش آسوده می‌کند. اما آن‌چه را نمی‌دانم این است که آیا او، پس از مرگ ما، هم‌چنان با چتر بر سر من خواهد زد یا نه؟ این را نیز نمی‌دانم که آیا گلوله باید به سوی او شلیک شود یا به سوی من؟ به هر حال، این حرف‌ها راه به جایی نمی‌برد،. چون می‌دانم جرات کشتن او یا خودم را ندارم.
از طرف دیگر، تازگی‌ها به نظرم رسیده است که بدون ضربه‌های او نمی‌توانم زندگی کنم. هر چه زمان می گذرد یک نوع حس پیش از وقوع رهایم نمی‌کند. می‌ترسم، بسیار می‌ترسم که نکند احتمالن هنگامی که به این مرد بی‌اندازه نیاز داشته باشم، راهش را بکشد و برود و ضربه‌های نوازشگر چترش را که مرا به خوابی آرام فرو می‌برند، از من دریغ کند.

اسف

زنگ زد گفت یکی را بفرستید بیاید اتاق را تمیز کند. گند همه جا و همه چیز را ورداشته. چند دقیقه بعد زن جوانی حوله به دست آمد در اتاق را زد. عذرخواهی کرد. نفهمیدم چرا عذرخواهی کرد. لابد مثل خودم که هر وقت در هر موقعیتی کلمه و حس کم می‌آورم سریع یک ببخشید پرتاب می‌کنم وسط. یک بار هم یکی یخه‌ام را چسبید گفت: چرا می‌گویی ببخشید؟ مگر چه خطایی ازت سر زده که از من عذرخواهی می‌کنی؟ خندیده بودم ولی یارو میخ کرده بود روم و بی‌خیال هم نشد تا وقتی قبول کردم که دیگر الکی نگویم ساری!‌ از آن به بعد هم هر کی الکی می‌گفت ببخشید من همان‌طوری یخه‌اش را می‌گرفتم. ولی یخه‌ی آن زن جوان را نگرفتم. گذاشتم بیاید تو و مشغول تمیزکاری شود. اشتباه کردم. باید یخه‌اش را می‌گرفتم. ولی نگرفتم.
روی پله نشسته بودم و پای برهنه‌ام را فشار می دادم روی سرمای سیمانی پله. بیرون سرد بود ولی خواستم زن راحت کارش را بکند. سایه‌اش از لای تور پرده پیدا بود. با عجله لبه‌ی حوله را مدل حوله‌ی مهمان تا می‌زد. بالش‌ها را بر می‌گرداند سر جاش. رویه‌ی مخملی را مرتب می‌کرد، طوری که انگار کسی دست بهشان نزده بود تا حالا.
عصبی برگشت به سمت‌ام گفت آن زن دارد توی سرش به من و تو بدترین فحشی را که بلد است می‌دهد. دارد من و تو را توی دل‌اش نفرین می‌کند که لعنتی‌ها نشسته‌اید آن ور آهنگ‌تان را گوش می دهید و من این ور باید تمیزکاری کنم؟ تف توی روح نداشته‌تان و هفت جدتان… یک پک عصبی دیگر. گفتم این‌طوری بخواهی حساب کنی کلا نباید می‌آمدی اینجا. چیزی نگفت. اذیت بود. می‌فهمیدم دردش کجاست. همان‌جایی که وقتی خودم از کنار مرد فلج سر کوچه که با سگ‌اش سرگرم دنیای دیگری‌ است رد می‌شوم دارم. یک جور فرو ریختگی و سنگینی تحمل‌ناپذیر که هر از چند گاهی یخه‌ات را مثل آن یارو می‌گیرد و این بار بر خلاف بارهای گذشته وادار به گه‌خوری‌ات می‌کند. گه‌خوردن به خاطر رنجی که دیگری می‌برد و تو به هر دلیلی نمی‌بری یا جور دیگری می‌بری.

چرک‌نوشت

بیشتر روزم به ترکاندن جوش‌های دردناک و بو کشیدن عفونتی که ازشان می‌پاشید بیرون گذشت. چرک و عفونت بوی داروهای ضد چرک و عفونت می دهد. از این حرف‌هایی که دکترها می‌زنند، که داروهای ضد فلان را از ویروس ضعیف‌شده ساخته‌اند و همین دست حرف‌ها. مهم این است که روز من به این قضیه گذشت و سرخوشی عجیبی بود در بیرون کشیدن چرک از حفره‌های متورم دردناک. گاهی خون هم دنبال چرک می‌آمد. یک جور حس تطهیر که یعنی چرک تمام شد و بقیه همه‌ش خون است و خون شفاف است و در برابر چرک تمیز. خون که سفید نباشد و سرخ باشد یعنی چرک و عفونت به اخر خط رسیده. بعد که خون دلمه می‌بندد روی حفره‌ای که حالا دیگر متورم نیست فقط یک حفره‌ی توخالی است که می‌سوزد فقط، انگار کمی آرام‌ترم. با سرانگشت‌ها می‌گردم دنبال حفره دردناک متورم بعدی و این قصه گاهی چند ساعت ادامه پیدا می‌کند. خودم را در معرض آینه قرار نمی‌دهم که با خیال راحت‌تری به خالی کردن چرک و عفونت خودم ادامه دهم. آینه‌ این طور مواقع می‌تواند درک دروغینی از زیبایی و زشتی جلوی چشم آدم بگذارد و آدم را از ادامه کار منصرف کند.
امروز وسط خیابان از یک نردبان افتادم و درست در همان لحظه داشتم آن آهنگ ایمی واین‌هاوس، سیاه در سیاه را گوش می‌دادم که افتادم. دردم؟ نه نگرفت. زخمی؟ نمی‌دانم هنوز. جرات نکردم برگردم فکر کنم چی شد که افتادم. فقط می‌دانم که افتادم و باز تا بلند شدن و راه افتادن یک چهل و هشت ساعتی باید پشت پرده‌های بسته بنشینم. ولی تجربه نشان داده که دوباره بلند می‌شوم و دوباره از نردبان بالا می‌روم و دوباره سقوط می‌کنم و دوباره…
به آن پنجره‌ی روشن‌ به طرز بیمارگونه‌ای معتاد شده‌ام و این اصلن خوب نیست.

خواب

یک گربه‌ی لنگ، هر شب در خواب‌های من ناله می‌کند
گاهی یک پا ندارد، گاهی دم
گاهی از یک تصادف برگشته است و غرق در خون است
گربه‌ی لنگ حرف نمی‌زند
فقط نگاه می‌کند
من در خواب انگار می‌دانم گربه لنگ به زودی خواهد مرد
کاری نمی‌کنم
نگاهش می‌کنم فقط
و گاهی از دور، فقط با هم گریه می‌کنیم
پ.ن. یک اتاق گیرم آمد برای سال بعد. کوچک‌تر از اتاق فعلی ولی امیدوارم که حداقل گرم‌تر باشد از این یکی. تابستان باید اسباب‌کشی کنم آن‌جا. این‌که توی کالج است خیلی خوب است و زندگی را آسان‌تر می‌کند. ولی نمی‌دانم هنوز آن همه کتاب را چه‌طور می‌خواهم یک بار دیگر جابه‌جا کنم و مهم‌تر از آن جا بدهم توی اتاق جدید. هر بار که خانه عوض می‌کنم نصف داشته‌هام را می‌ریزم بیرون. این بار هم لابد باید همین کار را بکنم. تهش یک چمدان هم بماند کافی‌ست. گرچه این کتاب‌ها انگار به جان‌ام بسته‌ شده‌اند. آخرش فکر کنم همه را اهدا کنم به کتابخانه دانشگاه. اه! فکرش هم اعصاب‌ام را به هم می‌ریزد…

خانه‌ی فاط کجاست؟

یکی دو سالی هست که دارم با خیلی جدی دارم با این قضیه کلنجار می‌روم که بالاخره خانه‌ام کجاست؟ وقتی می‌گویم خانه یعنی جایی که آدم وقتی بهش فکر می‌کند خیال‌اش راحت باشد که فعلا سر جاش هست. پول اجاره‌اش کف جیب آدم هست و قرار هم نیست فعلا از جاش تکان بخورد. اینکه از الان بیفتی دنبال جا و مطمئن شوی از زمستان امسال که برای زمستان سال بعد جا داری فکر کنم بیشتر از هر چیزی ربطی به سبک زندگی کالجی اینجا داشته باشد. بعضی کالج‌ها هر سال برای اتاق‌های سال بعد قرعه‌کشی می‌کنند و برای تخلیه‌ی مقطعی آن‌ها در طول تعطیلات بین سال هم قوانین جورواجور می‌گذارند. مثلا اگر می‌خواهی توی فلان و بهمان ساختمان که اتاق‌هایشان بهتر است جا بگیری باید آخر ترم دو هفته کل اتاق را خالی کنی. خب من نمی‌توانم خالی کنم چون جایی ندارم بروم، پس اتاق‌های خوب را باید همان اول بی‌خیال شوم. یا اگر فلان ساختمان اتاق می‌گیری از الان بدان که آشپزخانه در کار نیست، مثل همین ساختمان فعلی خودم و الخ.
امروز عصر ایمیل آمد از کالج که این اتاق فعلی در لیست اتاق‌های سال بعد نیست و باید بگردی دنبال جای جدید. یک لیست هم از اتاق‌های خالی داده‌اند که نصف‌شان در را باز نمی‌کنند، چون احتمالن حالش را ندارند. یعنی صدا می‌آید ولی باز نمی‌کنند. یا باز می‌کنند و می‌گویند اتاقم کثیف است و نشان نمی‌دهند. بقیه هم در را باز می‌کنند، یا خیلی اتاق کوچک‌ است و قفسه برای این همه کتابی که دور خودم جمع کرده‌ام ندارند یا هم این‌که باید یک نفر را داشته باشی بغل دستت که باهاش اتاق را شریک شوی که خب بحمدالله ندارم. از الان تا بیست و چهار ساعت دیگر هم باید حداقل سه اتاق را انتخاب بفرستم به کالج و گرنه می‌روم ته لیست و جا بهم نمی‌رسد و باید بروم بیرون دنبال جا بگردم. با ده نفر از عصری حرف زده‌ام که اگر اتاق خوبی می‌شناسند معرفی کنند.
عصر از کتابخانه زدم بیرون و گفتم امشب را می‌گذارم برای پیدا کردن جا، ولی بعد از چهار ساعت گشتن فهمیدم ظاهرا خیلی هم کار آسانی نیست. دفعه‌ی اول نیست که هول و ولای جا دارم. تا می‌آیم یک جایی پاگیر شوم و دو روز راحت زندگی کنم باید فکر تغییر جا باشم. ایمیل کردم گفتم اگر اتاقی دارید که قفسه بیشتری دارد بگویید. جزو قوانین‌شان نیست که از این خبرها وسط قرعه‌کشی به کسی بدهند ولی ایمیل را فرستادم و امیدوارم فرجی شود. تازه یک ترم بود خیالم یک کم از وضعیت جا راحت شده بود. دوباره روز از نو، روزی از نو.

نصفه و ناتمام

به روز مردن خود توی آینه شک کرد
به زنده بودن خود توی آینه شک کرد
به «روز خوب» می‌آید، به دوستت دارم
به دل سپردن خود توی آینه شک کرد
به سقف‌های فشرده به دارهای حقیر
به اعتراف، به سیلی، به لحظه‌ی تحقیر
به دست و پا زدن و مرگ‌های معمولی
به روزهای سیاهی که می‌شود تکثیر
نخواست دامنه‌ی درد را ادامه دهد
سقوط یک بدن سرد را ادامه دهد
اگرچه خالی و خسته، اگرچه تلخ و اسیر
نخواست گریه یک مرد را ادامه دهد
نوشت آخر خط جای ایستادن نیست
گلوی باغ گرفته‌ست و نای خواندن نیست
نوشت و توی سرش هی مچاله شد، خفه شد
و فکر کرد زمین جای زنده ماندن نیست

نام تو ما را نجات خواهد داد


نام تو دیگر “زنجیره‌ای” شده است
نام تو دیگر زنجیری شده است
بر گردن آدم‌کش‌ها
یک بار در خانه‌های خاموش شب
یک بار در خیابان‌های روشن شهر
و هر بار بر تن تکه سنگی سرد
نام زنجیره‌ای تو با میله‌های زندان
نام زنجیره‌ای تو با شعرهای منتشرنشده
نام زنجیره‌ای تو با قلم‌های شکسته
با آوازهای خسته
چه کسی می‌گوید عصر پیامبران به پایان رسیده است؟
محمد
مختارها هنوز بیدارند
مختاری
ایران، خراسان است
خورشید هر روز از نام بلند تو بر می‌آید
نام تو امروز چشم ماست
به آیین پاک تو
هزار دیوانه‌ می‌گرود
از دل هر دیوانه
شقایقی وحشی بر سنگ تو می‌روید
زنجیرها بر پا
زنجیرها بر دست
زنجیرها بر شعر
خوب می‌دانم
که نام تو ما را نجات خواهد داد

بلندتر از یک منظومه- ۲

پدرم یک بزرگراه نیمه‌کاره بود
با یک مشت کارگر که تا آخرین روزهای سال مشغول کار بودند
بدون کارفرما
بدون حقوق و مزد
با انگشت‌های ترک خورده
پدرم رانندگی می‌کرد
یک شب
باران می‌آمد
پدرم خوابیده بود
و خواب مرگ می‌دید
در انتهای بزرگراه خوابگردی تصادف کرده بود
روی‌اش چادر سیاه کشیده بودند
پدرم با آن پای ناکار به سمت بزرگراه می‌دوید
مثل قاتلی که بعد از قتل غیرعمد از صحنه قتل می‌گریزد
من پشت سرش صدایش کردم
یکی می‌گفت: فاطمه! تو دیگر بیدار نخواهی شد.

پنهانی‌ها-۶

کاش یک روز عصر بی‌خبر بروم
لباس‌ام را کنار آب در بیاورم
و قدم بگذارم به کف اقیانوس
راه بروم
شعر بخوانم
با آب‌های اقیانوس گریه کنم
با ماهی‌های اقیانوس گریه کنم
با ابرهای اقیانوس گریه کنم
و بعد پشت سنگی که ساکن اقیانوس است
نام تو را کنده‌کاری کنم
و با نام تو بر سنگ هماغوشی کنم
فراموشی بگیرم
و بمیرم

پنهانی‌ها ۵

دیوانه‌ترم از تو و دیوانه‌ترم کن
در شعر بگردان وکمی دربه‌درم کن
سیمرغ شوم، بال به بالِ تو بسوزم
عاشق کن و بیچاره و بی‌بال و پرم کن
بگذار که در وسوسه‌ات جان بسپارم
یک جام پر از معرکه و خیر و شرم کن
خون‌ریزِ غزل‌های منی، رد شو و این بار
نابودتر از حاشیه‌ی باخترم کن
در زندگی‌ات کاش کمی باشم، مثلِ
یک بیت از این شعر… که نه… بیشترم کن
تکرار شو مثل غزلی نامتناهی
هی پرشررم، پرشررم، پرشررم کن