پنهانی‌ها-۶

کاش یک روز عصر بی‌خبر بروم
لباس‌ام را کنار آب در بیاورم
و قدم بگذارم به کف اقیانوس
راه بروم
شعر بخوانم
با آب‌های اقیانوس گریه کنم
با ماهی‌های اقیانوس گریه کنم
با ابرهای اقیانوس گریه کنم
و بعد پشت سنگی که ساکن اقیانوس است
نام تو را کنده‌کاری کنم
و با نام تو بر سنگ هماغوشی کنم
فراموشی بگیرم
و بمیرم