بلندتر از یک منظومه- ۲

پدرم یک بزرگراه نیمه‌کاره بود
با یک مشت کارگر که تا آخرین روزهای سال مشغول کار بودند
بدون کارفرما
بدون حقوق و مزد
با انگشت‌های ترک خورده
پدرم رانندگی می‌کرد
یک شب
باران می‌آمد
پدرم خوابیده بود
و خواب مرگ می‌دید
در انتهای بزرگراه خوابگردی تصادف کرده بود
روی‌اش چادر سیاه کشیده بودند
پدرم با آن پای ناکار به سمت بزرگراه می‌دوید
مثل قاتلی که بعد از قتل غیرعمد از صحنه قتل می‌گریزد
من پشت سرش صدایش کردم
یکی می‌گفت: فاطمه! تو دیگر بیدار نخواهی شد.