نصفه و ناتمام

به روز مردن خود توی آینه شک کرد
به زنده بودن خود توی آینه شک کرد
به «روز خوب» می‌آید، به دوستت دارم
به دل سپردن خود توی آینه شک کرد
به سقف‌های فشرده به دارهای حقیر
به اعتراف، به سیلی، به لحظه‌ی تحقیر
به دست و پا زدن و مرگ‌های معمولی
به روزهای سیاهی که می‌شود تکثیر
نخواست دامنه‌ی درد را ادامه دهد
سقوط یک بدن سرد را ادامه دهد
اگرچه خالی و خسته، اگرچه تلخ و اسیر
نخواست گریه یک مرد را ادامه دهد
نوشت آخر خط جای ایستادن نیست
گلوی باغ گرفته‌ست و نای خواندن نیست
نوشت و توی سرش هی مچاله شد، خفه شد
و فکر کرد زمین جای زنده ماندن نیست