خواب

یک گربه‌ی لنگ، هر شب در خواب‌های من ناله می‌کند
گاهی یک پا ندارد، گاهی دم
گاهی از یک تصادف برگشته است و غرق در خون است
گربه‌ی لنگ حرف نمی‌زند
فقط نگاه می‌کند
من در خواب انگار می‌دانم گربه لنگ به زودی خواهد مرد
کاری نمی‌کنم
نگاهش می‌کنم فقط
و گاهی از دور، فقط با هم گریه می‌کنیم
پ.ن. یک اتاق گیرم آمد برای سال بعد. کوچک‌تر از اتاق فعلی ولی امیدوارم که حداقل گرم‌تر باشد از این یکی. تابستان باید اسباب‌کشی کنم آن‌جا. این‌که توی کالج است خیلی خوب است و زندگی را آسان‌تر می‌کند. ولی نمی‌دانم هنوز آن همه کتاب را چه‌طور می‌خواهم یک بار دیگر جابه‌جا کنم و مهم‌تر از آن جا بدهم توی اتاق جدید. هر بار که خانه عوض می‌کنم نصف داشته‌هام را می‌ریزم بیرون. این بار هم لابد باید همین کار را بکنم. تهش یک چمدان هم بماند کافی‌ست. گرچه این کتاب‌ها انگار به جان‌ام بسته‌ شده‌اند. آخرش فکر کنم همه را اهدا کنم به کتابخانه دانشگاه. اه! فکرش هم اعصاب‌ام را به هم می‌ریزد…