چرک‌نوشت

بیشتر روزم به ترکاندن جوش‌های دردناک و بو کشیدن عفونتی که ازشان می‌پاشید بیرون گذشت. چرک و عفونت بوی داروهای ضد چرک و عفونت می دهد. از این حرف‌هایی که دکترها می‌زنند، که داروهای ضد فلان را از ویروس ضعیف‌شده ساخته‌اند و همین دست حرف‌ها. مهم این است که روز من به این قضیه گذشت و سرخوشی عجیبی بود در بیرون کشیدن چرک از حفره‌های متورم دردناک. گاهی خون هم دنبال چرک می‌آمد. یک جور حس تطهیر که یعنی چرک تمام شد و بقیه همه‌ش خون است و خون شفاف است و در برابر چرک تمیز. خون که سفید نباشد و سرخ باشد یعنی چرک و عفونت به اخر خط رسیده. بعد که خون دلمه می‌بندد روی حفره‌ای که حالا دیگر متورم نیست فقط یک حفره‌ی توخالی است که می‌سوزد فقط، انگار کمی آرام‌ترم. با سرانگشت‌ها می‌گردم دنبال حفره دردناک متورم بعدی و این قصه گاهی چند ساعت ادامه پیدا می‌کند. خودم را در معرض آینه قرار نمی‌دهم که با خیال راحت‌تری به خالی کردن چرک و عفونت خودم ادامه دهم. آینه‌ این طور مواقع می‌تواند درک دروغینی از زیبایی و زشتی جلوی چشم آدم بگذارد و آدم را از ادامه کار منصرف کند.
امروز وسط خیابان از یک نردبان افتادم و درست در همان لحظه داشتم آن آهنگ ایمی واین‌هاوس، سیاه در سیاه را گوش می‌دادم که افتادم. دردم؟ نه نگرفت. زخمی؟ نمی‌دانم هنوز. جرات نکردم برگردم فکر کنم چی شد که افتادم. فقط می‌دانم که افتادم و باز تا بلند شدن و راه افتادن یک چهل و هشت ساعتی باید پشت پرده‌های بسته بنشینم. ولی تجربه نشان داده که دوباره بلند می‌شوم و دوباره از نردبان بالا می‌روم و دوباره سقوط می‌کنم و دوباره…
به آن پنجره‌ی روشن‌ به طرز بیمارگونه‌ای معتاد شده‌ام و این اصلن خوب نیست.