مردی عادت کرده است پی در پی با چتر بر سرم بکوبد، اثر فرناندو سورنتینو، نویسندهی آرژانتینی و برگردان احمد گلشیری است. این داستان در اولین شماره نامهی کانون نویسندگان که در بهار ۵۸ منتشر شد آمده است.از آنجایی که خیلی دوستاش دارم و این روزها زیاد میخوانماش گفتم اینجا هم منتشرش کنم. از سورنتینو اینجا و اینجا بیشتر میتوانید بخوانید.
وبلاگ راز هم این داستان زیر را قبلن ترجمه کرده ولی من ترجمه گلشیری را بیشتر دوست داشتم.
مردی عادت کرده است پی در پی با چتر بر سرم بکوبد. از روزی که شروع کرد چترش را بر سرم بکوبد درست پنج سال میگذرد. روزهای اول تاب تحمل ضربههای او را نداشتم، اما اکنون به آنها عادت کردهام.
ناماش را نمیدانم، همینقدر میدانم که او یک آدم معمولی است، لباس سادهای به تن دارد، موهای شقیقهاش خاکستری است و چهرهی محوی دارد. پنج سال پیش، در صبح یک روز دمکرده، با او برخورد کردم. توی باغ ملی پالرمو، روی نیمکتی، جا خوش کرده بودم و در سایهی درختی سرگرم روزنامه خواندن بودم. به ناگاه احساس کردم که چیزی به سرم میخورد. ضربه کار همین مرد بود که اکنون، همچنانکه دارم مینویسم، پی در پی و با خونسردی تمام چترش را بر سرم میکوبد.
بار اول سرم را با خشم بلند کردم (این را بگویم که اگر موقع روزنامه خواندن کسی مزاحم من بشود، از کوره در میروم)، اما او همچنان ادامه داد و با آرامی بر سرم زد. در آمدم به او گفتم: مگر دیوانهای؟ به ظاهر حرفام را نشنید. آن وقت تهدیدش کردم که به پلیس شکایت میکنم، اما او با خونسردی تمام به کارش ادامه داد. پس از چند لحظه تردید، چون دیدم که خیال ندارد دست از سرم بردارد، از جا بلند شدم و مشت محکمی به صورتاش زدم. شک ندارم که آدم ضعیفی است، برای همین با وجود آنکه خشم من نیروی دستام را چند برابر کرده بود، ضربه را محکم نزدم. او با نالهای کوتاه نقش زمین شد. اما بیدرنگ با تقلایی به ظاهر بسیار زیاد از جا بلند شد و دوباره ضربه زدن را از سر گرفت. از بینیاش خون میآمد. اما نمیدانم چرا در آن لحظه دلام برایاش سوخت و از اینکه او را خونین و مالین کرده بودم ناراحت شدم. آخر، آن مرد مرا خیلی هم محکم نمیزد، حتی میتوانم بگویم که ضربهها کاملا آرام و بیدرد بودند. البته چنین ضربههایی آدم را از کوره به در میبرند. روشن است که وقتی مگسی روی پیشانی آدم بنشیند احساس درد نمیکند، بلکه فقط عصبانی میشود. خوب دیگر، آن چتر حال یک مگس بسیار درشت را داشت که به فاصلههای معین بر سر من مینشست یا دقیقتر بگویم مگسی به بزرگی خفاش بود.
به هر حال من تحمل آن خفاش را نداشتم و چون یقین کردم که با آدم دیوانهای روبهرو هستم راه افتادم که بروم. اما مرد، خاموش، بیآنکه حتی یک بار از ضربه زدن غافل بماند، به دنبالام راه افتاد. من که خودم را در موقعیتی بحرانی دیدم پا به فرار گذاشتم (همین جا این نکته را بگویم که هنگام دویدن کمتر آدمی به پای من میرسد). او دنبالام کرد و بیهوده سعی کرد یکی دو ضربه به من بزند. مرد به نفس نفس افتاده بود، چنان نفس نفس می زد که فکر کردم اگر بگذارم همین دور بدود، عذابدهندهی من ممکن است در همانجا جاناش گرفته شود.
به همین دلیل از سرعتام کم کردم و به راه رفتن پرداختم. نگاهی به او کردم. در صورتاش نه حقشناسی خوانده میشد و نه پشیمانی. فقط پی در پی با چترش بر سرم میزد. پیش خودم گرفتم، پیش رییس کلانتری بروم و بگویم: سرکار این مرد با چتر توی سر من میزند. آن وقت فکر کردم که این دعوا سابقه ندارد. پلیس با بدگمانی به من خیره میشود، شناسنامه مرا میخواهد، پرسشهایی از من میکند که دستپاچهام میکند و احتمالن دست آخر توقیفام میکند.
فکر کردم بهتر است راهی خانه بشوم. سوار اتوبوس خط شصت و هفت شدم. مرد که یک بار هم از ضربه زدن دست بر نمیداشت، به دنبال من سوار شد. من روی صندلی ردیف جلو نشستم. او هم کنار من نشست. با دست چپاش دستگیره چرمی را گرفته بود و با دست راستاش چترش را بالا و پایین میآورد و با سنگدلی بر سر من میزد. مسافرها اول شروع کردند با پوزخند به هم نگاه کردن. راننده ما را از توی آینهاش نگاه میکرد. رفته رفته موج خنده، که به قهقههای رودهبرکننده کشیده میشد، همه اتوبوس را پر کرد.
من از شرم داشتم آب می شدم. شکنجهدهندهی من که کوچکترین اعتنایی به همهمه نداشت، همچنان ضربهها را بر سر من فرود میآورد.
در محله پونتهپاسیفیکو پیاده شدم- یعنی پیاده شدیم- خیابان سانتافه را گرفتیم و پیش رفتیم. همه احمقانه رویشان را برمیگرداندند و به ما نگاه میکردند. دلام میخواست در میآمدم و به آنها میگفتم چه خبر شده است، احمقها؟ مگر تا حالا آدمی ندیدهاید که با چتر توی سر کسی بزند؟ اما در همان حال به نظرم رسید که احتمالن هم ندیدهاند. پنج شش بچه به دنبالمان راه افتادند و مثل سرخپوستان وحشی سر و صدایی میکردند.
نقشهای طرح کردم. همین که به خانه رسیدم سعی کردم در را توی صورتاش بکوبم، اما از عهده بر نیامدم. او پیشدستی کرد و با دستی محکم دسته را چنگ زد. برای لحظهای میان ما کشمکشی در گرفت و سپس او، همراه من، پا به خانه گذاشت. از آن هنگام به بعد، او با چتر به کوبیدن بر سر من ادامه داده است. تا آنجا که به خاطر دارم، نه خوابیده است، نه چیزی خورده است. کارش فقط زدن من است. در هر کاری، حتی خصوصیترین کارها- همراه من است. به خاطر دارم شبهای اول ضربهها نمیگذاشتند خواب به چشمهای من برسد و اکنون اعتقاد دارم که بدون آنها خوابام نمیبرد.
با همهی اینها، روابط ما همیشه هم روبهراه نبوده است. بارها با لحنهای گوناگون از او خواستهام توضیحی بدهد اما بیفایده بوده است. او با همان حالت آرام همیشگیاش پی در پی با چتر به سرم زده است. گهگاه با مشت و لگد به جاناش افتادهام- خدا از سر تقصیرهایم بگذرد- حتی با چتر به او زدهام.اما همهی اینها را به حساب دشواریهای کارش گذاشته و متواضعانه تحمل کرده است. همهی اینها، ارادهی خاموش او و اینکه هیچ گاه از کوره در نمیرود، از او برایم موجودی هراسآور ساخته و این فکر را برایم پیش آورده که او ماموریتی مرموز و دستنیافتنی به عهده دارد.
با اینکه نیازهای فیزیولوژیک ندارد، اما میدانم که هنگامی که او را میزنم احساس درد میکند، میدانم که ضعیف است، میدانم که او هم میمیرد، همچنین میدانم که شلیک یک گلوله مرا از سرش آسوده میکند. اما آنچه را نمیدانم این است که آیا او، پس از مرگ ما، همچنان با چتر بر سر من خواهد زد یا نه؟ این را نیز نمیدانم که آیا گلوله باید به سوی او شلیک شود یا به سوی من؟ به هر حال، این حرفها راه به جایی نمیبرد،. چون میدانم جرات کشتن او یا خودم را ندارم.
از طرف دیگر، تازگیها به نظرم رسیده است که بدون ضربههای او نمیتوانم زندگی کنم. هر چه زمان می گذرد یک نوع حس پیش از وقوع رهایم نمیکند. میترسم، بسیار میترسم که نکند احتمالن هنگامی که به این مرد بیاندازه نیاز داشته باشم، راهش را بکشد و برود و ضربههای نوازشگر چترش را که مرا به خوابی آرام فرو میبرند، از من دریغ کند.
