اسف

زنگ زد گفت یکی را بفرستید بیاید اتاق را تمیز کند. گند همه جا و همه چیز را ورداشته. چند دقیقه بعد زن جوانی حوله به دست آمد در اتاق را زد. عذرخواهی کرد. نفهمیدم چرا عذرخواهی کرد. لابد مثل خودم که هر وقت در هر موقعیتی کلمه و حس کم می‌آورم سریع یک ببخشید پرتاب می‌کنم وسط. یک بار هم یکی یخه‌ام را چسبید گفت: چرا می‌گویی ببخشید؟ مگر چه خطایی ازت سر زده که از من عذرخواهی می‌کنی؟ خندیده بودم ولی یارو میخ کرده بود روم و بی‌خیال هم نشد تا وقتی قبول کردم که دیگر الکی نگویم ساری!‌ از آن به بعد هم هر کی الکی می‌گفت ببخشید من همان‌طوری یخه‌اش را می‌گرفتم. ولی یخه‌ی آن زن جوان را نگرفتم. گذاشتم بیاید تو و مشغول تمیزکاری شود. اشتباه کردم. باید یخه‌اش را می‌گرفتم. ولی نگرفتم.
روی پله نشسته بودم و پای برهنه‌ام را فشار می دادم روی سرمای سیمانی پله. بیرون سرد بود ولی خواستم زن راحت کارش را بکند. سایه‌اش از لای تور پرده پیدا بود. با عجله لبه‌ی حوله را مدل حوله‌ی مهمان تا می‌زد. بالش‌ها را بر می‌گرداند سر جاش. رویه‌ی مخملی را مرتب می‌کرد، طوری که انگار کسی دست بهشان نزده بود تا حالا.
عصبی برگشت به سمت‌ام گفت آن زن دارد توی سرش به من و تو بدترین فحشی را که بلد است می‌دهد. دارد من و تو را توی دل‌اش نفرین می‌کند که لعنتی‌ها نشسته‌اید آن ور آهنگ‌تان را گوش می دهید و من این ور باید تمیزکاری کنم؟ تف توی روح نداشته‌تان و هفت جدتان… یک پک عصبی دیگر. گفتم این‌طوری بخواهی حساب کنی کلا نباید می‌آمدی اینجا. چیزی نگفت. اذیت بود. می‌فهمیدم دردش کجاست. همان‌جایی که وقتی خودم از کنار مرد فلج سر کوچه که با سگ‌اش سرگرم دنیای دیگری‌ است رد می‌شوم دارم. یک جور فرو ریختگی و سنگینی تحمل‌ناپذیر که هر از چند گاهی یخه‌ات را مثل آن یارو می‌گیرد و این بار بر خلاف بارهای گذشته وادار به گه‌خوری‌ات می‌کند. گه‌خوردن به خاطر رنجی که دیگری می‌برد و تو به هر دلیلی نمی‌بری یا جور دیگری می‌بری.