بایگانی ماهیانه: فوریه 2012

وزغ

دوباره مرگ، دوباره زوال و نیست شدن
دوباره مثل وزغ خسته و دو زیست شدن
دوزیست یعنی در سراب جان دادن
به خواب، یک بدن مرده را تکان دادن
دو زیست یعنی اینجا کم است یک چیزی
میان خاطره‌ها مبهم است یک چیزی
دو زیست یعنی آنجا شبیه یک دریاست
کویر، فاجعه‌ی بیکران ماهی‌هاست
دو زیست یعنی: مردم! نفس کم آوردم
غزل کم آوردم، هم‌قفس کم آوردم
شبیه آدم برفی، شبیه بستنیِ
شبیه رابطه‌های کجِ گسستنیِ
شبیه حلقه‌ی زنجیرهای پاره شده
شبیه شعر بزک کرده… استعاره شده
شبیه لحظه پرواز و بغض یک چمدان
شبیه حسرت پروازِ تا ابد تهران
دو زیست شد دل من تا نمیرد از دوری
شبیه خاطره‌ی سرد سنگ بر گوری

ماه و ماهی

تو را می‌بینم
دریایی در من جان می‌گیرد
رد می‌شوی
دلم به در و دیوار خنده‌های تو می‌کوبد.
می‌ایستی
آرام در چشم‌های تو کناره می‌گیرم.
من از آب می‌ترسیدم
ولی خواست تو از من کشتی طغیانگری ساخته است
من از غرق شدن می‌ترسیدم
اما تو را که می‌بینم
ماهی کوچکی می‌شوم
در دریایی که
نه کاشی دارد،
نه گربه،
نه تُنگ،
نه پریدن،
نه مرگ.
که حضور تو عین زندگی‌ست.
زنده‌گی‌ست.
با تصویر داشتن تو زندگی دوگانه‌ای را آغاز کرده‌ام
بدون هوا
زیر آب
تو ماه منی
من ماهی تو.

ساکن جهنم

در آن صوت “آسمانی” تازیانه‌ای بود که بر بدن زنانه‌ی من فرود می‌آمد. چشم‌هایی بود که مرا می‌پایید. دست‌هایی بود که بند شده بود دور تن‌ام. در آن صدای “آسمانی” چشم‌هایی بود که فقط موجودی نادیده را می‌دید، زبانی بود که فقط از گسستن، از سانسور، از حذف لذت‌های جسمانی، از مرگ خنده و از ریاضتی مبتذل و مضحک حرف می‌زد. من آن صدای “آسمانی” را به مشتی گندم و جو فروختم تا زنده بمانم و زندگی کنم. من آدم بودم. از خاک. از زمین. آسمان را به او و اجداد راستین‌اش واگذار کردم و راه جهنم را برگزیدم.