بایگانی ماهیانه: مارس 2012

برای نازنین

تابستان که بیاید می‌شود سه سال. سه سال گذشت از روزی که از شدت غم و ناراحتی هیکلم را به زور جا به جا می‌کردم. تابستان هشتاد و هشت بود و اوج دستگیری‌ها و شروع تبعیدهای ناخواسته که فرشته کوچک تو با دوتا بال فلزی اش به من رسید. تو نگران بودی که بال هایش در راه بشکند. ولی نکشستند. هنوز بعد از نزدیک به سه سال فرشته کوچک روی میز، روبرویم نشسته و دارد به رسالتی که تو برایش تعریف کرده بودی عمل می‌کند. قرار بود فرشته مواظب من باشد تا مسافرم بیاید. مسافرم آمد و دوباره رفت. این بار برای همیشه. من ماندم و فرشته فلزی. امروز تولد تو بود. دوباره فرشته را نشاندم روی میز. عکس‌هایت را زیر و رو کردم. عکسی که خواهرت گذاشته بود را دیدم. فکر کردم اگر همان قدر که من موقعی که زهرا را برده بودند غم داشتم سمیرا هم غم داشته باشد… فکرم تا همین جای جمله می‌کشد. قد نمی‌دهد ذهن‌ام. نه به کلمه. نه به حس. فقط دل‌ام خواست حالا که آنجایی و تولدت است برایت یکی دو خط بنویسم. و بگویم فرشته هنوز هست و من هنوز منتظر دیدن تو هستم.
تولدت مبارک.


نه تو بودی
نه هیچ کس دیگری
هیچ معجزه‌ای در شرف وقوع نبود
روسری‌هایت هنوز بوی گیلاس می‌دادند
من دیگر نمی‌دانستم
چقدر باید بخواهمت
من دیگر نمی‌توانستم
دست‌هایم بوی روسری‌هایت
روسری‌هایت بوی بهار
بهار بوی تو
من با خاموشی درخت گیلاس گریستم
شکوفه‌های گیلاس بر شانه‌های کوچه گریستند
بهار فصل رستگاری و اشک بود
ما به تکه‌های نام تو پناه بردیم
و بهار آرام و مست، با چشم‌های خیس
روی بند رخت رقصید.

این هم شد زندگی؟

همه می‌روند کتابخانه احساس ارزشمندی کنند، من می‌روم احساس پوچی‌ام ده برابر می‌شود. امروز رفته بودم تزهایی که ملت پنجاه سال پیش توی همین دانشگاه نوشته بودند را کشیده بودم بیرون. موقعی که هنوز کامپیوتر و تایپ نبوده و ملت با این ماشین‌های حروف‌چین می‌نوشته‌اند روی کاغذهای نازک و بی‌کیفیت کاهی. ورق زدن‌اش کیف داشت ولی به اواسط تورق و یادداشت‌برداری که می‌رسم یک‌هو می‌پرسم خب که چی؟ این همه نوشتی. من تازه بعد از پنجاه سال اولین نفری بودم که امضایم خورده پای این تز به عنوان متقاضی و خواننده. بعد از روح جاری نویسنده تز در کلمه‌ها شرم می‌کنم و به تورق ادامه می‌دهم. یک جور خستگی و کسالتی هست پشت این تزها. از هر ده تا دوتای‌شان خواندنی‌اند. واقعن که چی؟

محتاج بودن

بی‌خوابی زده به سرم. نمی‌توانم بخوابم. توی رختخواب چمباتمه زده‌ام و به همه سال‌هایی که رفتند و همه سال‌هایی که قرار است بیایند فکر می‌کنم. دیشب خواب دیدم تمام فامیل قدیمی مادرم توی خانه‌ی مامانی جمع‌اند. مامانی دوباره به طرز غیرمنتظره‌ای توی خواب من زنده شده بود. هر وقت خواب می‌بینم او زنده شده یک جای کارم می‌لنگد. یعنی دوباره شدیدن محتاج بودن‌اش شده‌ام. وقتی زنده بود احتیاج به بودن‌اش حتی وقتی که بود هم تمام نمی‌شد. هیچ تصویر دقیقی از اینکه کجای اتاق نشسته بود و چی تن‌اش بود ندارم، ولی بود توی خواب و همین کافی‌ست برای اینکه دوباره چند روز هی تصاویر و فضای سنگین آن خواب روی ساعت‌های روز سایه بیندازد. دخترخاله‌ام هم بود با شکم‌اش که دوباره بالا آمده و قرار است چند ماه دیگر بزاید. من نه بچه‌ی اول‌اش را دیدم و نه این دومی را خواهم دید. سحر مادر شد و من نبودم. نقطه. سر خط.
دخترخاله‌های مامان توی خواب کل می‌کشیدند. انگار عروسی کسی بود یا شاباش می‌دادند یا منتظر رسیدن کسی بودند. یادم نیست چند ساله بودم ولی حال‌ام مال الان بود. یک جور کسالت رقت‌بار تمام نشدنی از کلیه اتفاقات رویا و بیداری. می‌آیم بخوابم. باز همان تصویر می‌آید جلوی چشم‌ام. همه هستند غیر از او. ولی می‌دانم که یک جایی گوشه خواب‌ام نشسته است. زنده اما مریض احوال. توی خواب خوشحالم که هست. ولی همزمان فکر می‌کنم که بودن‌اش به قیمت دردکشیدن‌اش تمام می‌شود. شاید بهتر بود زودتر می‌رفت. ولی بلافاصله پشیمان می‌شوم و با خودخواهی تمام دل‌ام می‌خواهد قبل از او بمیرم.
در بیداری، گاهی وقت‌ها به استخوان‌هایش فکر می‌کنم. نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد که خاک استخوان‌های یک آدم را در خودش هضم کند. ولی لابد هنوز جمجمه و قفسه نحیف سینه‌اش هستند… مثل این فیلم‌های باستان‌شناسی.
شمردن سال و ماه به خصوص بعد از مرگ یا نبودن کسی که بودن‌اش برایت مهم است خیلی ترسناک است. من هر بار که برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم و سال‌های بعد از نبودن او را شمردم از وحشت دل‌ام می‌خواست از خودم که هنوز بعد از این همه سال هستم و نفس می‌کشم فرار کنم.
واقعیت به طرز فاجعه‌انگیزی واقعیت دارد و تنها چیزی که در این منطق جایی ندارد، دلتنگی آدم‌هاست.

آرزوهای بهاری

به نظرم می‌رسد که آدم این‌جور وقت‌ها که عید است و همه اصرار عجیبی برای تغییر و تحولات جدی در خودشان و احتمالن جهان دارند باید کمی واقع‌بین باشد و جو الکی ندهد. به همین دلیل مثلن برای یکی مثل من خیلی بهتر است که وقتی این‌جور وقت‌ها در اثر هوای شدیدن بهاری و حال خوبی که دارم می‌خواهم بعد از قرن‌ها یک پست مثبت وبلاگی بنویسم ور ندارم از ترک سیگار در سال جدید حرف بزنم و خودم را ضایع کنم. چون خودم بهتر از هر کسی می‌دانم که نه دلیل کافی برای این کار دارم نه لذتی در ترک لذت هست و نه اصلن من آدم این تصمیمات کبری‌طور و سخت‌ام. این است که به جاش تصمیم‌های دیگری می‌گیرم. مثلن تمام کردن تز. مثلن جدی‌تر گرفتن موسیقی و تمام کردن این داستان نیمه‌کاره‌ای که ترس تمام‌کردن‌اش از هر چیز دیگری بدتر است. تصمیم گرفتن برای سرنوشت شخصیت‌های داستان، این که کی بماند و کی برود و کی بمیرد سخت‌ترین کار دنیاست. یک کتاب را هم دارم ادیت می‌کنم که امیدوارم تا آخر تابستان تمام شود.
دل‌ام می‌خواهد امسال سفر زیاد بروم. ولی خب این تنها ابزاری است که فعلن برای سفر رفتن دارم. آرزوی سفر رفتن. و البته که پول و ویزا مهم‌تر از نیت است. به طور خاص دل‌ام می‌خواهد زمینه‌ای جور شود و چند ماهی را مصر زندگی کنم و عربی‌ محاوره‌ای‌ام را به سرانجامی برسانم. دارم به یک پروژه جالب تطبیقی برای پست‌داک فکر می‌کنم که امیدوارم بتوانم در مصر عملی‌اش کنم. ولی خب این آخری در حد فانتزی است و هیچ کاری برای عملی کردن‌اش نکرده‌ام فعلن.
ماه پیش را خوب کار کردم و ماه دیگر امتحان دوم دکتری را می‌دهم. امیدوارم این روحیه تراکتورطور در کار کردن تا آخر امسال با من بماند. ماه دیگر یک کنفرانس جالب است که من هم یک مقاله داده‌ام. اولین بار است که نتایج تحقیق‌ام را جلوی یک سری محقق ارائه می‌دهم. دو دفعه پیش به خاطر مشکل ویزا از کنفرانس ماندم و نشد بروم.
ایده یک مقاله خوب درباره تاریخ اجتماعی شعر معاصر به ذهنم رسیده و با یکی دوتا از اساتید راجع بهش حرف زده‌ام و گذاشته‌ام توی برنامه‌ هفت ماه آینده که بنویسم‌اش. این‌ها را هم اینجا نوشتم که پس‌فردا اگر هیچ‌کدام شان را انجام ندادم اول از همه خودم، خودم را تخطئه کنم. در نهایت همان تز را به یک جایی برسانم هنر هشتم را باید به اسم من بزنند. بقیه پیشکش!


اینجایی که من هستم خیلی هوا بهاری‌ است و تبریک می‌طلبد. بهارتان مبارک
پ.ن. عکس هفت‌سین امسال‌ام
پ.ن. ۲. دوستانی که ایمیل می‌زنند و از بسته شدن کامنت‌دونی شکایت دارند، با عرض شرمندگی باید بگویم که اعصاب کافی برای خواندن کامنت‌هایی که هنوز به یک گذشته‌ی تمام شده مربوط می‌شود را ندارم. فکر می‌کنم پست‌های این وبلاگ به قدر کافی گویای اتفاقات تلخ اخیر بوده باشد و واقعن نیاز به سوال و جواب بیشتر در این باره نیست. ممنون از توجه همه و عذرخواهی بابت اینکه اینجا را با خودخواهی تمام تک صدایی کرده‌ام و دل‌ام می‌خواهد بیشتر یک دفترچه شعر و یادداشت باشد تا مکانی برای گفتگو و پرسش و پاسخ.

جبر کلمات

کم کم دارم از راه دور پشت خط اسکایپ و جی تاک کلمه کم می‌آورم. کلمه هایی که آدم از راه دور استفاده می‌کند هم ظرفیت دارند. یک جایی ظرفیت‌شان تکمیل می‌شود و می‌افتی روی دور تکرار. تکرار. تکرار روزمرگی‌های مسخره‌ای که طرف مقابل جواب‌اش را می‌داند قبل از اینکه بگویی فقط می‌پرسد، فقط می‌پرسی که چیزی گفته باشی. هر چه درد و دلتنگی هست قربانی همان چهار کلمه مبتذل می‌شود و می‌رود پی کارش.
از یک جایی به بعد، دیگر فقط پوست صورت و رنگ چشم و حالت چهره است که جواب می‌دهد، نه کلمه‌ای، نه صدایی، نه حرفی. من خیلی وقت است از آن یک جایی دیگر گذشته‌ام. خیلی وقت است دل‌ام فقط نگاه بی‌حرف می‌خواهد. از کلمات، از صدا، خسته‌ام.

معرفی کتاب: آخرین انار دنیا


مدت‌ها بود کتابی را دست‌ نگرفته بودم که حیرت نفهته در کلمه‌هایش، نفس‌ام را توی سینه قفل نگه دارد و نتوانم چشم ازش بردارم و یک نفس همه‌اش را بخوانم، کتابی که چشم‌هایم را هی خشک و خیس کند و اتاق را از دود غلیظ پر. نمی‌دانم این بختیارعلی کجا بود که تا حالا نشناخته بودم‌اش و این کتاب عجیب و غریب چرا باید انقدر دیر به دست‌ام می‌رسید؟ ولی همین‌قدر که روزهای آخر سال نو، «آخرین انار دنیا» را خواندم باید خوشحال باشم. حالا می‌توانم بگویم بین همه کتاب‌هایی که به فارسی در سال نود خواندم در کنار مجموعه شعر مرحوم بروسان «مرثیه‌ برای درختی که به پهلو افتاده»، «آخرین انار دنیا» بهترین رمانی بود که خواندم. بدترین کتاب هم – بر اساس انتظاری که از نویسنده‌اش داشتم- «لب‌بر‌تیغ» حسین سناپور بود. یحتمل «آخرین انار دنیا» را چند بار دیگر هم خواهم خواند. فعلن برگشته‌ام و دارم دوباره چندجایش را هی بلندبلند با خودم می‌خوانم. پیشنهادم این است که شما هم کتاب را بلند برای خودتان و در تنهایی بخوانید.. شمس لنگرودی راست گفته که: هر کتابی دستتان گرفته‌اید بگذارید زمین و آخرین انار دنیا را بخوانید.
وای… دل‌ام می‌خواهد چندین و چند جمله‌اش را اینجا عینن بیاورم، از بس که وصف‌ دقیقی بود از تجربه‌ تنهایی این مدت. ولی می‌گذارم برای پست‌های جداگانه‌ی بعدی که الان قاطی این حرف‌ها حیف و میل نشوند. «آخرین انار دنیا» درباره همه آنچه که ما در این سه سال زندگی کردیم است. درباره دردهای زندان و اسارت و تبعید، درباره تنهایی و عشق و شکست، درباره مرگ و آزادی و از همه مهم‌تر زمان و مکان. نویسنده ورای همه این مفاهیم ایستاده است و حرف می‌زند.
من متن کردی را هنوز ندیده‌ام اما ترجمه آرش سنجابی را علی‌رغم چند اشتباه کوچک نحوی، در بدو کار و به خاطر ناآشنایی‌ام با زبان کردی دوست داشتم. اما بعد از روشنگری یکی از رفقای عزیز کرد، فهمیدم که ظاهرن مترجم چندان به متن وفادار نبوده و بسیاری از مدعیاتی که در مقدمه کرده هم با واقعیت تطابقی ندارند. توضیحات روشنگرانه‌ای در اینجا درباب دست بردن سنجابی در متن و اشکالات ترجمه داده شده است و نویسنده گفته که متاسفانه علی‌رغم اینکه می‌خواسته متن کامل شکوائیه‌اش را در روزنامه چاپ کند نتوانسته و نقدش به ترجمه سنجابی تمام و کمال سانسور شده است. به دوست کردم هم گفتم که ببین چقدر متن اصلی به زبان کردی قوی بوده که علی‌رغم همه این نقدها باز هم این همه خواندنی است. متن آمیخته‌ای از نثر و شعر است و گاهی چنان وزن کلمه‌ها زیاد می‌شود که آدم فکر می‌کند الان است که همین‌جا، آخر یکی از همین جمله‌ها بمیرد. به گفته رضا کریم‌مجاور که مجموعه داستان‌های بختیارعلی را به فارسی برگردانده، او نوشتن را با شعر شروع کرده و دیوانگی‌های این متن هم شاید به همین خاطر باشد. تجربه بختیارعلی از زندان و تبعید و مبارزات سیاسی و نگاه شاعرانه‌اش به تمام آن حوادث از او یک خالق ادبی کم‌نظیر ساخته است. بختیار علی با این کتاب جز پنج‌ نویسنده محبوب‌ام شد و باقی کتاب‌هایش هم رفت توی لیست کتاب‌هایی که به زودی می‌روم سراغ‌شان.
روایت زندگی ممد دل‌شیشه‌ای با آن عشق ابلهانه‌که به کشتن‌اش می‌دهد، داستان سریاس و دیدارش با خواهران سپید و یعقوب و باتلاقی که همه جا با خودش حمل می‌کند… بیشتر نمی‌گویم که کتاب را دست بگیرید و بخوانید. آن‌قدر خوش‌دست است که زمین نمی‌گذارید و آن‌قدر نفس‌گیر که شاید بعد از خواندن‌اش ترجیح بدهید یک هفته‌ای به خودتان مهلت هضم شخصیت‌ها را بدهید. دل‌ام می‌خواست چند نسخه از کتاب را اینجا می‌داشتم و به دوستان‌ام عیدی هدیه می‌دادم. حیف که ندارم. اگر خواستید به رفقای اهل کتاب‌تان، عیدی، کتاب بدهید این کتاب را هم بخرید، هم پول‌تان جای خوبی رفته و هم هدیه‌ای عالی داده‌اید. این کتاب، عیدی خواهرم زهرا و همسرش عبدالله بود برای عید نوروز امسال من. و مثل همیشه یک عیدی بی‌نظیر. امروز جشن پیوندشان بود. از راه دور، صورت ماه جفت‌شان را می‌بوسم
نوشته شمس لنگرودی برای کتاب
سایت کردی بختیارعلی
معرفی کوتاه بختیارعلی در ویکی‌پدیا

نود

سال سنگین و سهمگین نود. سال پایان انتظار و آغاز تنهایی. سال پایان دوری و آغاز جدایی. سال تثبیت فاصله. گرچه دیگر منتظر کسی نیستم. ولی هفت‌سین‌ام را دارم می‌چینم. سبزه‌ی امسال‌ام را خیلی دوست دارم. امیدوارم سال نود و یک، بعد از سه سال تاریکی، سال روشن‌تری باشد. برای همه و برای من.

سایه

به شعر دست می‌برم
شعله‌های تو مرا در بر می‌گیرد
به کوچه پناه می‌برم
دست از سر تنهایی‌ام بر نمی‌داری
به رختخواب می‌خزم
بوی تن‌ات در خواب‌هایم می‌پیچد
به عقل معرفی‌ات می‌کنم
برایم بلند بلند شعر می‌خواند
دیگر به هیچ چیز جز تو نمی‌شود پناه برد
پ.ن. گیج‌ام. همه چیز را گم می‌کنم. دلتنگ‌ام. فردا هم دل‌ام می‌خواست پیش زهرا و عبد باشم که نشد. امشب همه مسافر تهران‌اند الا من.

بازی اسم و فامیل

این پست بعد از خواندن این پست و این پست نوشته شد:
اسم من قرار نبود فاطمه باشد. قرار بود هدیه باشد. این اسم انتخاب مادرم بود و در دوران بارداری ظاهرن به چند اسم دیگر تغییر کرد که هیچ کدام‌شان در نهایت انتخاب نشدند: شقایق، لاله، آلاله و بنفشه. من متولد سال ۱۳۶۲ هستم. یعنی حدود پنج سال بعد از انقلاب “اسلامی”. ولی مادرم هنوز دل‌اش می‌خواست اسم من شقایق، لاله یا آلاله باشد به این دلیل که یادآور شهیدان انقلاب بودند. من جنگ را هم به این داستان اضافه می‌کنم. به خصوص که این روزها کار تحقیقی‌ام روی شعر جنگ است و از بس از لاله خواندم و نوشتم، از کنار گل لاله که رد می‌شوم حال‌ام خراب می‌شود و حداقل این روزها خوشحالم که اسم‌ام لاله نیست.
اسم بنفشه را هم مادرم وقتی بچه بودم و گیر داده بودم به اسمم گفته بود که چون خیلی فرهاد و البته در کل طبیعت (!) را دوست داشت می‌خواست روی‌ام بگذارد و آن قضیه بردن وطن به هرجایی مثل بنفشه‌ها و الخ. که خب بحمدالله و المنه عرق شیعی پدرم بر احساسات شاعرانه مادرم چربید و یک روز صبح از در در آمد و گفت که من اسم‌ام هست محمد (البته مادربزرگ‌ام و همه فامیل پدری‌ام او را امین صدا می‌زنند ولی اسم شناسنامه‌ای‌اش محمد است و به این نام شناخته می‌شود)، پس اسم دخترم هم باید فاطمه باشد! مادرم ظاهرن مقاومت می‌کند که این اسم تکراری‌ست و پدرم هم که می‌خواسته دل مادرم نشکند پیشنهاد می‌دهد که اسم‌ها را لای قرآن بگذارند و هر کدام که در آمد همان را ثبت کنند توی شناسنامه. من مطمئن نیستم که اسمی که از لای آن کتاب در آمده روند سالمی را طی کرده باشد. شبیه همین انتخابات اخیر مثلن! ولی اصراری هم ندارم کسی را متهم کنم. خلاصه که اسامی را گذاشتند لای کتاب مقدس و اسم فاطمه در آمد. روایت کرده‌اند که در بیمارستان پاستور مشهد، پدرم خیلی خوشحال در بدو تولد من را روی دست گرفته و با لهجه‌ی گیلگی گفته است: فاطمه می لاکوی! یعنی فاطمه دختر منه یا همچه چیزی. یکی از پرستارهای خوشمزه هم درآمده و گفته که اسم این بچه با این موهای فرفری روشن و چشم‌های آبی باید می‌شد جیمی کارتر و خندیده. بابای انقلابی و متعهد من هم عصبانی شده و خیلی جدی برگشته گفته مرگ بر آمریکا و بعد هم اضافه کرده که اسم دختر من اسم دختر پیامبر اسلام است نه آن مردک آمریکایی (حالا شاید نه به این شدت ولی چیزی در همین حدود)
بعدها که ادبیات خواندم افتادم دنبال معنای اسم‌ام و راست‌اش را بخواهید نتیجه تحقیق اصلن دلچسب نبود و شاید بهتر بود که هیچ وقت کنجکاو نمی‌شدم و به همان ظاهر قضیه اکتفا می‌کردم. «فاطمه» به روایت فرهنگ دهخدا مونث فاطم به معنای شتربچه ماده‌ای است که از شیر باز شده باشد. و فاطمه به معنای زنی است که بچه‌ی دوساله- دقت کنید- دوساله‌ی خود را از شیر گرفته باشد! یعنی تصور کنید که دو سال تمام شیر می‌دهد لاکردار! فکر می‌کنم دوم دبیرستان بود که به این مهم پی بردم و یک روز سر کلاس بینش به معلم‌مان گفتم که این فاطمه فاطمه که می‌کنید معنی‌اش همین قدر ضایع است! و او توپید که: خیر! فاطمه یعنی بریده‌شده از آتش! این‌که این را از کجایش در آورد خداوند عالم است.
خارج از ایران هم با اعراب و با غیر اعراب دو جور مشکل دارم. اعراب اصرار دارند فاطمه را فاطما (به سکون طا) تلفظ کنند که خیلی کلفت و غلیظ است. غیر اعراب هم اصرار دارند بگوید فطیما (به فتح ف و تلفظ بسیار رقیق ط و آن الف آخر که بین فتحه و الف گیر کرده و یک وضع مفتضحی را ایجاد کرده که فقط آدم را یاد شرق‌شناس‌های فسیل و نگاه فسیل‌ترشان به شرق می‌اندازد). وقتی فاطمه را به شیوه ایرانی‌اش تلفظ می‌کنم معمولن با دو گروه اشتباهم می‌گیرند: فرانسوی‌ها به خاطر تلفظ کسره در آخر اسم و پرتغالی‌ها به خاطر اینکه اسم فاطمه در این کشور ظاهرا خیلی رایج است (فاطمه دهکده ای در کشور پرتغال است که نزدیک شهر لیسبن واقع شده)

خلاصه که به قول شاملو، نام کوچک‌ام عربی‌ست و دوست‌اش هم نمی‌دارم، و باید اعتراف کنم که حتی وقتی توام آواز می‌دهی هم این اسم معنی‌اش همین قدر ضایع و پوچ است! حالا شما هی بنویس فاطمه فاطمه است. که چی؟ بگذریم…

و اما فامیلی‌ام که شمس اسماعیلی است: داستان از این قرار است که اصولن شمسی در فامیل پدری من در کار نبوده. فامیل اصلی خانواده پدری من “اسماعیلیِ صداپشته” بوده است. “صداپشته” روستایی است واقع در پنج کیلومتری لاهیجان که جد پدری من اهل آنجا بوده و عمو و عمه پدرم هنوز ساکن آنجا هستند. اسم جد پدری‌ام هم اسماعیل بوده. در دوره‌ای که راه افتاده بودند روستا به روستا هر کس را اسم فامیلی عطا می‌کردند، به جد بزرگوارم که می‌رسند و اسم‌اش را می‌پرسند یک یاء نسبت به روال آن روزها می‌اندازند ته اسم‌اش و از آنجایی که از سرشناس‌های ده بوده اسم ده را هم می‌چسبانند پشت بند فامیل‌اش. سال‌ها بعد، پدربزرگ من که شاعر بوده ظاهرا دل خوشی از دنباله‌ی فامیل‌اش نداشته و معتقد بوده که صداپشته اصلن شاعرانه نیست چرا که آدم را یاد صدای ناموزونی که از پشت انسان در می‌آید می‌اندازد‌! و شاکی می‌شود و به فکر تغییر فامیل‌اش می‌افتد. برادرهایش موافقت نمی‌کنند و معتقد بوده‌اند که “اصالت‌شان” زیر سوال می‌رود. ولی پیرمرد خوش‌ذوق دست بردار نبوده و یک روز راه می‌افتد و می‌رود اداره ثبت لاهیجان و می‌گوید می‌خواهد فامیل‌اش را عوض کند. مسوول اداره ثبت می‌گوید: نمی‌شود اسماعیلی را حذف کنی ولی می‌توانی پشت بند فامیلی‌ات را با یک چیز دیگر جایگزین کنی. پیرمرد شاعر هم گزینه هایش را می‌گذارد روی میز: شمس‌ آفاق نما، شمس‌الواعظین (چون خودش واعظ بوده)، شمس لاهیجانی، شمس الشعرا و از این قبیل. علت علاقه‌ وافرش به شمس هم از همان قریحه شاعری‌اش نشات می‌گرفته. مامور می‌خندد و می‌گوید فقط می‌توانی شمس‌اش را بگذاری قبل از اسماعیلی، بقیه را هم باید بی‌خیال شوی. پیرمرد هم ناچار رضایت می‌دهد و می‌گوید تو فقط آن صداپشته را بردار هر چیز دیگری خواستی جاش بگذار. هم‌اکنون در فامیل پدری من فقط فامیل بچه‌های پدربزرگم (سه عمو و یک عمه) و پسرعموها و دخترعموهای خودم شمس است و عموهای پدرم همه‌گی فامیل‌شان اسماعیلی است. خیلی‌ها فکر می‌کنند ما مذهب‌مان اسماعیلی بوده، و برای همین فامیلی‌مان اسماعیلی‌ است به خصوص که مشهد اسماعیلی‌مذهب زیاد دارد. ولی همان طور که گفتم از اسم جدم گرفته شده است. پدربزرگ خدابیامرزم فکر کنم کلن با فامیلی‌اش مشکل داشت چون بعد از مرگ‌اش هم روی قبرش اسم‌اش را نوشتند شمس لاهیجانی و به این ترتیب کلن اثری از فامیلی‌ اصلی‌اش روی سنگ قبرش نیست.
فامیل دو بخشی داشتن در غرب مصیبت است. معمولن اینجا فکر می‌کند که شمس اسم میانی (میدل نیم) است و ایزماعیلی به قول خودشان اسم فامیلی‌ام است. از نظر این‌ها اسم و فامیل کامل من خیلی بلند است و به خاطر همین ترجیح‌شان این است که بی‌خیال اسماعیلی شوند و بگویند شمس. بچه که بودم فکر می‌کردم شمس خیلی فامیل عجیب و بی‌خودی است شاید چون خیلی در مقایسه با فامیل‌های ایرانی کوتاه بود. ولی بعدها که افتادم توی شعر و شاعری از پدربزرگ‌ام به خاطر تغییری که داد همیشه به نیکی یاد می کردم. الان فکر کنم فامیل‌ام را در کل از اسم‌ام بیشتر دوست داشته باشم.