بازی اسم و فامیل

این پست بعد از خواندن این پست و این پست نوشته شد:
اسم من قرار نبود فاطمه باشد. قرار بود هدیه باشد. این اسم انتخاب مادرم بود و در دوران بارداری ظاهرن به چند اسم دیگر تغییر کرد که هیچ کدام‌شان در نهایت انتخاب نشدند: شقایق، لاله، آلاله و بنفشه. من متولد سال ۱۳۶۲ هستم. یعنی حدود پنج سال بعد از انقلاب “اسلامی”. ولی مادرم هنوز دل‌اش می‌خواست اسم من شقایق، لاله یا آلاله باشد به این دلیل که یادآور شهیدان انقلاب بودند. من جنگ را هم به این داستان اضافه می‌کنم. به خصوص که این روزها کار تحقیقی‌ام روی شعر جنگ است و از بس از لاله خواندم و نوشتم، از کنار گل لاله که رد می‌شوم حال‌ام خراب می‌شود و حداقل این روزها خوشحالم که اسم‌ام لاله نیست.
اسم بنفشه را هم مادرم وقتی بچه بودم و گیر داده بودم به اسمم گفته بود که چون خیلی فرهاد و البته در کل طبیعت (!) را دوست داشت می‌خواست روی‌ام بگذارد و آن قضیه بردن وطن به هرجایی مثل بنفشه‌ها و الخ. که خب بحمدالله و المنه عرق شیعی پدرم بر احساسات شاعرانه مادرم چربید و یک روز صبح از در در آمد و گفت که من اسم‌ام هست محمد (البته مادربزرگ‌ام و همه فامیل پدری‌ام او را امین صدا می‌زنند ولی اسم شناسنامه‌ای‌اش محمد است و به این نام شناخته می‌شود)، پس اسم دخترم هم باید فاطمه باشد! مادرم ظاهرن مقاومت می‌کند که این اسم تکراری‌ست و پدرم هم که می‌خواسته دل مادرم نشکند پیشنهاد می‌دهد که اسم‌ها را لای قرآن بگذارند و هر کدام که در آمد همان را ثبت کنند توی شناسنامه. من مطمئن نیستم که اسمی که از لای آن کتاب در آمده روند سالمی را طی کرده باشد. شبیه همین انتخابات اخیر مثلن! ولی اصراری هم ندارم کسی را متهم کنم. خلاصه که اسامی را گذاشتند لای کتاب مقدس و اسم فاطمه در آمد. روایت کرده‌اند که در بیمارستان پاستور مشهد، پدرم خیلی خوشحال در بدو تولد من را روی دست گرفته و با لهجه‌ی گیلگی گفته است: فاطمه می لاکوی! یعنی فاطمه دختر منه یا همچه چیزی. یکی از پرستارهای خوشمزه هم درآمده و گفته که اسم این بچه با این موهای فرفری روشن و چشم‌های آبی باید می‌شد جیمی کارتر و خندیده. بابای انقلابی و متعهد من هم عصبانی شده و خیلی جدی برگشته گفته مرگ بر آمریکا و بعد هم اضافه کرده که اسم دختر من اسم دختر پیامبر اسلام است نه آن مردک آمریکایی (حالا شاید نه به این شدت ولی چیزی در همین حدود)
بعدها که ادبیات خواندم افتادم دنبال معنای اسم‌ام و راست‌اش را بخواهید نتیجه تحقیق اصلن دلچسب نبود و شاید بهتر بود که هیچ وقت کنجکاو نمی‌شدم و به همان ظاهر قضیه اکتفا می‌کردم. «فاطمه» به روایت فرهنگ دهخدا مونث فاطم به معنای شتربچه ماده‌ای است که از شیر باز شده باشد. و فاطمه به معنای زنی است که بچه‌ی دوساله- دقت کنید- دوساله‌ی خود را از شیر گرفته باشد! یعنی تصور کنید که دو سال تمام شیر می‌دهد لاکردار! فکر می‌کنم دوم دبیرستان بود که به این مهم پی بردم و یک روز سر کلاس بینش به معلم‌مان گفتم که این فاطمه فاطمه که می‌کنید معنی‌اش همین قدر ضایع است! و او توپید که: خیر! فاطمه یعنی بریده‌شده از آتش! این‌که این را از کجایش در آورد خداوند عالم است.
خارج از ایران هم با اعراب و با غیر اعراب دو جور مشکل دارم. اعراب اصرار دارند فاطمه را فاطما (به سکون طا) تلفظ کنند که خیلی کلفت و غلیظ است. غیر اعراب هم اصرار دارند بگوید فطیما (به فتح ف و تلفظ بسیار رقیق ط و آن الف آخر که بین فتحه و الف گیر کرده و یک وضع مفتضحی را ایجاد کرده که فقط آدم را یاد شرق‌شناس‌های فسیل و نگاه فسیل‌ترشان به شرق می‌اندازد). وقتی فاطمه را به شیوه ایرانی‌اش تلفظ می‌کنم معمولن با دو گروه اشتباهم می‌گیرند: فرانسوی‌ها به خاطر تلفظ کسره در آخر اسم و پرتغالی‌ها به خاطر اینکه اسم فاطمه در این کشور ظاهرا خیلی رایج است (فاطمه دهکده ای در کشور پرتغال است که نزدیک شهر لیسبن واقع شده)

خلاصه که به قول شاملو، نام کوچک‌ام عربی‌ست و دوست‌اش هم نمی‌دارم، و باید اعتراف کنم که حتی وقتی توام آواز می‌دهی هم این اسم معنی‌اش همین قدر ضایع و پوچ است! حالا شما هی بنویس فاطمه فاطمه است. که چی؟ بگذریم…

و اما فامیلی‌ام که شمس اسماعیلی است: داستان از این قرار است که اصولن شمسی در فامیل پدری من در کار نبوده. فامیل اصلی خانواده پدری من “اسماعیلیِ صداپشته” بوده است. “صداپشته” روستایی است واقع در پنج کیلومتری لاهیجان که جد پدری من اهل آنجا بوده و عمو و عمه پدرم هنوز ساکن آنجا هستند. اسم جد پدری‌ام هم اسماعیل بوده. در دوره‌ای که راه افتاده بودند روستا به روستا هر کس را اسم فامیلی عطا می‌کردند، به جد بزرگوارم که می‌رسند و اسم‌اش را می‌پرسند یک یاء نسبت به روال آن روزها می‌اندازند ته اسم‌اش و از آنجایی که از سرشناس‌های ده بوده اسم ده را هم می‌چسبانند پشت بند فامیل‌اش. سال‌ها بعد، پدربزرگ من که شاعر بوده ظاهرا دل خوشی از دنباله‌ی فامیل‌اش نداشته و معتقد بوده که صداپشته اصلن شاعرانه نیست چرا که آدم را یاد صدای ناموزونی که از پشت انسان در می‌آید می‌اندازد‌! و شاکی می‌شود و به فکر تغییر فامیل‌اش می‌افتد. برادرهایش موافقت نمی‌کنند و معتقد بوده‌اند که “اصالت‌شان” زیر سوال می‌رود. ولی پیرمرد خوش‌ذوق دست بردار نبوده و یک روز راه می‌افتد و می‌رود اداره ثبت لاهیجان و می‌گوید می‌خواهد فامیل‌اش را عوض کند. مسوول اداره ثبت می‌گوید: نمی‌شود اسماعیلی را حذف کنی ولی می‌توانی پشت بند فامیلی‌ات را با یک چیز دیگر جایگزین کنی. پیرمرد شاعر هم گزینه هایش را می‌گذارد روی میز: شمس‌ آفاق نما، شمس‌الواعظین (چون خودش واعظ بوده)، شمس لاهیجانی، شمس الشعرا و از این قبیل. علت علاقه‌ وافرش به شمس هم از همان قریحه شاعری‌اش نشات می‌گرفته. مامور می‌خندد و می‌گوید فقط می‌توانی شمس‌اش را بگذاری قبل از اسماعیلی، بقیه را هم باید بی‌خیال شوی. پیرمرد هم ناچار رضایت می‌دهد و می‌گوید تو فقط آن صداپشته را بردار هر چیز دیگری خواستی جاش بگذار. هم‌اکنون در فامیل پدری من فقط فامیل بچه‌های پدربزرگم (سه عمو و یک عمه) و پسرعموها و دخترعموهای خودم شمس است و عموهای پدرم همه‌گی فامیل‌شان اسماعیلی است. خیلی‌ها فکر می‌کنند ما مذهب‌مان اسماعیلی بوده، و برای همین فامیلی‌مان اسماعیلی‌ است به خصوص که مشهد اسماعیلی‌مذهب زیاد دارد. ولی همان طور که گفتم از اسم جدم گرفته شده است. پدربزرگ خدابیامرزم فکر کنم کلن با فامیلی‌اش مشکل داشت چون بعد از مرگ‌اش هم روی قبرش اسم‌اش را نوشتند شمس لاهیجانی و به این ترتیب کلن اثری از فامیلی‌ اصلی‌اش روی سنگ قبرش نیست.
فامیل دو بخشی داشتن در غرب مصیبت است. معمولن اینجا فکر می‌کند که شمس اسم میانی (میدل نیم) است و ایزماعیلی به قول خودشان اسم فامیلی‌ام است. از نظر این‌ها اسم و فامیل کامل من خیلی بلند است و به خاطر همین ترجیح‌شان این است که بی‌خیال اسماعیلی شوند و بگویند شمس. بچه که بودم فکر می‌کردم شمس خیلی فامیل عجیب و بی‌خودی است شاید چون خیلی در مقایسه با فامیل‌های ایرانی کوتاه بود. ولی بعدها که افتادم توی شعر و شاعری از پدربزرگ‌ام به خاطر تغییری که داد همیشه به نیکی یاد می کردم. الان فکر کنم فامیل‌ام را در کل از اسم‌ام بیشتر دوست داشته باشم.