سایه

به شعر دست می‌برم
شعله‌های تو مرا در بر می‌گیرد
به کوچه پناه می‌برم
دست از سر تنهایی‌ام بر نمی‌داری
به رختخواب می‌خزم
بوی تن‌ات در خواب‌هایم می‌پیچد
به عقل معرفی‌ات می‌کنم
برایم بلند بلند شعر می‌خواند
دیگر به هیچ چیز جز تو نمی‌شود پناه برد
پ.ن. گیج‌ام. همه چیز را گم می‌کنم. دلتنگ‌ام. فردا هم دل‌ام می‌خواست پیش زهرا و عبد باشم که نشد. امشب همه مسافر تهران‌اند الا من.