محتاج بودن

بی‌خوابی زده به سرم. نمی‌توانم بخوابم. توی رختخواب چمباتمه زده‌ام و به همه سال‌هایی که رفتند و همه سال‌هایی که قرار است بیایند فکر می‌کنم. دیشب خواب دیدم تمام فامیل قدیمی مادرم توی خانه‌ی مامانی جمع‌اند. مامانی دوباره به طرز غیرمنتظره‌ای توی خواب من زنده شده بود. هر وقت خواب می‌بینم او زنده شده یک جای کارم می‌لنگد. یعنی دوباره شدیدن محتاج بودن‌اش شده‌ام. وقتی زنده بود احتیاج به بودن‌اش حتی وقتی که بود هم تمام نمی‌شد. هیچ تصویر دقیقی از اینکه کجای اتاق نشسته بود و چی تن‌اش بود ندارم، ولی بود توی خواب و همین کافی‌ست برای اینکه دوباره چند روز هی تصاویر و فضای سنگین آن خواب روی ساعت‌های روز سایه بیندازد. دخترخاله‌ام هم بود با شکم‌اش که دوباره بالا آمده و قرار است چند ماه دیگر بزاید. من نه بچه‌ی اول‌اش را دیدم و نه این دومی را خواهم دید. سحر مادر شد و من نبودم. نقطه. سر خط.
دخترخاله‌های مامان توی خواب کل می‌کشیدند. انگار عروسی کسی بود یا شاباش می‌دادند یا منتظر رسیدن کسی بودند. یادم نیست چند ساله بودم ولی حال‌ام مال الان بود. یک جور کسالت رقت‌بار تمام نشدنی از کلیه اتفاقات رویا و بیداری. می‌آیم بخوابم. باز همان تصویر می‌آید جلوی چشم‌ام. همه هستند غیر از او. ولی می‌دانم که یک جایی گوشه خواب‌ام نشسته است. زنده اما مریض احوال. توی خواب خوشحالم که هست. ولی همزمان فکر می‌کنم که بودن‌اش به قیمت دردکشیدن‌اش تمام می‌شود. شاید بهتر بود زودتر می‌رفت. ولی بلافاصله پشیمان می‌شوم و با خودخواهی تمام دل‌ام می‌خواهد قبل از او بمیرم.
در بیداری، گاهی وقت‌ها به استخوان‌هایش فکر می‌کنم. نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد که خاک استخوان‌های یک آدم را در خودش هضم کند. ولی لابد هنوز جمجمه و قفسه نحیف سینه‌اش هستند… مثل این فیلم‌های باستان‌شناسی.
شمردن سال و ماه به خصوص بعد از مرگ یا نبودن کسی که بودن‌اش برایت مهم است خیلی ترسناک است. من هر بار که برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم و سال‌های بعد از نبودن او را شمردم از وحشت دل‌ام می‌خواست از خودم که هنوز بعد از این همه سال هستم و نفس می‌کشم فرار کنم.
واقعیت به طرز فاجعه‌انگیزی واقعیت دارد و تنها چیزی که در این منطق جایی ندارد، دلتنگی آدم‌هاست.