این هم شد زندگی؟

همه می‌روند کتابخانه احساس ارزشمندی کنند، من می‌روم احساس پوچی‌ام ده برابر می‌شود. امروز رفته بودم تزهایی که ملت پنجاه سال پیش توی همین دانشگاه نوشته بودند را کشیده بودم بیرون. موقعی که هنوز کامپیوتر و تایپ نبوده و ملت با این ماشین‌های حروف‌چین می‌نوشته‌اند روی کاغذهای نازک و بی‌کیفیت کاهی. ورق زدن‌اش کیف داشت ولی به اواسط تورق و یادداشت‌برداری که می‌رسم یک‌هو می‌پرسم خب که چی؟ این همه نوشتی. من تازه بعد از پنجاه سال اولین نفری بودم که امضایم خورده پای این تز به عنوان متقاضی و خواننده. بعد از روح جاری نویسنده تز در کلمه‌ها شرم می‌کنم و به تورق ادامه می‌دهم. یک جور خستگی و کسالتی هست پشت این تزها. از هر ده تا دوتای‌شان خواندنی‌اند. واقعن که چی؟