برای نازنین

تابستان که بیاید می‌شود سه سال. سه سال گذشت از روزی که از شدت غم و ناراحتی هیکلم را به زور جا به جا می‌کردم. تابستان هشتاد و هشت بود و اوج دستگیری‌ها و شروع تبعیدهای ناخواسته که فرشته کوچک تو با دوتا بال فلزی اش به من رسید. تو نگران بودی که بال هایش در راه بشکند. ولی نکشستند. هنوز بعد از نزدیک به سه سال فرشته کوچک روی میز، روبرویم نشسته و دارد به رسالتی که تو برایش تعریف کرده بودی عمل می‌کند. قرار بود فرشته مواظب من باشد تا مسافرم بیاید. مسافرم آمد و دوباره رفت. این بار برای همیشه. من ماندم و فرشته فلزی. امروز تولد تو بود. دوباره فرشته را نشاندم روی میز. عکس‌هایت را زیر و رو کردم. عکسی که خواهرت گذاشته بود را دیدم. فکر کردم اگر همان قدر که من موقعی که زهرا را برده بودند غم داشتم سمیرا هم غم داشته باشد… فکرم تا همین جای جمله می‌کشد. قد نمی‌دهد ذهن‌ام. نه به کلمه. نه به حس. فقط دل‌ام خواست حالا که آنجایی و تولدت است برایت یکی دو خط بنویسم. و بگویم فرشته هنوز هست و من هنوز منتظر دیدن تو هستم.
تولدت مبارک.


نه تو بودی
نه هیچ کس دیگری
هیچ معجزه‌ای در شرف وقوع نبود
روسری‌هایت هنوز بوی گیلاس می‌دادند
من دیگر نمی‌دانستم
چقدر باید بخواهمت
من دیگر نمی‌توانستم
دست‌هایم بوی روسری‌هایت
روسری‌هایت بوی بهار
بهار بوی تو
من با خاموشی درخت گیلاس گریستم
شکوفه‌های گیلاس بر شانه‌های کوچه گریستند
بهار فصل رستگاری و اشک بود
ما به تکه‌های نام تو پناه بردیم
و بهار آرام و مست، با چشم‌های خیس
روی بند رخت رقصید.