بایگانی ماهیانه: مارس 2012

گلدان

گلدان‌ام
ترسیده است
گلدان‌ام
دیگر نمی‌خواهد
پشت این پنجره بنشیند
گلدان‌ام
حوصله‌ی این عابران تکراری این کوچه‌ی پیر را
ندارد دیگر
*
امروز بی‌هوا گفت: می‌خواهد بمیرد
من آرام‌ گریستم.

فروپاشی

پاشیدیم
عین تکه‌های سری لحظه‌ی انفجار
که بر در و دیوار می‌پاشد
عین تنگ ماهی لحظه‌‌ی بمباران
که روی پولک‌های تن‌اش خون می‌پاشد
پاشیدیم
مثل هیبت درختان
که زیر بهمن برف
پاشیدیم
مثل دیوارهای سنگی
مثل آهن‌
سخت بودیم و فراموش‌مان شد
که زمان مثل بمب ساعتی عمل می‌کند
مرگ ما را برد
و شبح انفجاری دیگر، هر شب
پشت پنجره‌های عاشقان شهر
شروه می‌خواند.

هفدهم اسفند ۹۰

یک مشت نرگس زرد روییده بود روی سنگ قبرهای چند صد ساله گورستان مرکز شهر. ساعت دوی صبح سرد بود، برای گرم شدن رفتم تا دم در گورستان و برگشتم. نرگس‌ها خیلی ناز بودند. بهار اینجاست.

مامانی

آنها فکر می‌کنند دیگر همه چیز تمام شده است
تو تمام شده‌ای
بودن تو تمام شده است
هنوز فرورفتگی تن‌ات لبه‌ی چپ تخت
چرک‌نویس‌هایت روزی میز
جای انگشت‌های پایت روی فرش
جای دست‌هایت
روی برگ‌های گلدان حسن یوسف
جای بوسه‌ات
پشت گوشت راست من
به طرز فاجعه‌انگیزی دیده می‌شود
گوشواره‌هایم را حراج کردم
و جاش سه بسته و نیم کدئین خریدم
***
زخم‌ام را در تاریکی اتاق باز کردم
پماد سوختگی دیشب تمام شد
ولی زخم تو هنوز تازه است

مامانی

چهارده سال گذشت از روز رفتن‌ات. آن روز که رفتی هم برف می‌بارید. امروز هم برف دیوانه‌ای گرفت. با این همه اتفاق بد، هنوز هم چهاردهم اسفند برایم سیاه‌ترین روز تقویم است.

سپاس

عزیز ناشناس و مهربانی که دیشب گل فرستاده بودی به کالج با یادداشتی کوتاه اما بدون نام!‌
خیلی فکر کردم ولی نشد که بشناسم‌ات و قدردانی کنم. گفتم اینجا بنویسم که اگر خواندی بدانی چه قدر دل‌ام شاد شد. یک دنیا ممنون.

روی دور تکرار

از گنبد نوشتم- به محمود- که می‌آیم تهران مادرم را ببینم. دل‌ام برای‌اش تنگ شده. چند روزی، اما، می‌روم کنار دریا. می‌آیی؟
جواب داد: خارج شدن از تهران دردسر دارد; ولی می‌آیم.
قرار گذاشتیم و آمد.
چند روز خیلی خوب را در آستارا گذراندیم- و چقدر حرف زدیم.
برگشتیم تهران و همان روز، همان صبح بازگشت، بی آنکه مادرم را دیده باشم، مرا جلوی خانه‌ی قدیمی‌مان گرفتند.
سرهنگ بهزادی گفت: چرا برگشتی؟ مگر به تو عدم ورود به تهران نداده بودیم؟
گفتم: آمدم مادرم را ببینم.
گفت: گه خوردی آمدی ننه‌ات را ببینی مادرسگ! یک زندان ابد برایت می‌تراشم و کارت را یک سره می‌کنم.
خندیدم و گفتم: آدمی به اسم کامو می‌گوید: یک روز زندگی کافی‌ست که آدم، یک عمر در زندان به آن فکر کند.
زد توی دهانم و گفت: جاکش! می خواهی بگویی خیلی خونسردی. نه؟
گفتم: نه به خدا! می‌خواهم بگویم از مردی افتاده‌ام و لایق زندان نیستم. زندا‌ن‌های شما را آدم‌های حسابی‌تر از من پر می کنند. من کاری نمی‌کنم که کار باشد. کلاس هم باز نمی‌کنم. خفت می‌کشم و شعر می‌گویم. آدم سر به زیر زن و بچه‌داری شده‌ام. اگر زندان‌هایتان را با امثال من پر کنید، جایی برای خایه‌دارها باقی نمی‌ماند. فحش ناموس هم ندهی بهتر است. اگر خیلی فشار بیاورید، توی این سن و سال می‌روم چریک می‌شوم. اقلا یک راس که که می‌کشم. خودش نعمتی‌ست!
ملایم شد و گفت: چند روز آستارا بودی؟
گفتم: چند روزی بودم.
گفت: درست!
گفتم: ده روز.
گفت: ننه‌سگ! دوازده روز. آن هم با محمود فلان‌فلان شده- که اجازه‌ی خروج ندارد.
گفتم:بارک‌الله به شما.
پرسید: آن‌جا چه کار داشتی؟
گفتم: جنگل را دوست دارم. به دریا اصلا کاری نداشتم.
گفت: داغ جنگل‌بازی را به دل‌ات می‌گذارم.

تکه‌ای از داستان پر آب چشم «چرک در خون» نوشته‌ی نادر ابراهیمی به تاریخ بیستم آذرماه پنجاه و هشت. روایت بیست و هفت سال محمود که بعد از بارها شکنجه و حبس در زندان های ساواک، بعد از انقلاب به جرم ساواکی بودن دستگیر و محاکمه می‌شود. روایت تکرار یک مصیبت بی‌پایان. آخرش ابراهیمی داستان را این‌طور تمام می‌کند: موهایم را نگاه کن! موهایم را نگاه کن! همه سفید شده است. دیگر کدام مصیبت را می‌توانم جبران کنم؟

خواب‌واره‌ها

آنجا کنار تخت زنی تنها
با چشم‌های قهوه‌ای مایل
از سایه‌های خالی و سنگی،
دلتنگ
با ننگ حکم‌‌ تلخ جدایی،
در جنگ
آغوش باز کرده به سمت‌اش
شب
در بر گرفته است تن‌اش را
تب
در چشم‌هاش خاطره‌ای بی‌سر
از مردهای قصه گریزان بود