بایگانی ماهیانه: آوریل 2012

نور

رد آفتاب‌سوخته‌گی روی گردن و بازوها و دست‌ها یعنی که خورشید اینجا زنده است و می‌تابد. رفتم چند ساعت نشستم زیر نور مستقیم و داغ. حالا هم دارم با رد پای خورشید روی دست و پا و تخت سینه‌ام حال می‌کنم. من آدم زمین سرد نیستم. نیستم.

مامان

حالا بعد از یک سال و نیم دوباره روی تخت کناری من آرام گرفته خوابیده. یک سال و نیم که دور باشی، تازه می‌فهمی چین و چروک روی پوست یعنی چه. امروز وسط خیابان چند بار بغل‌اش کردم. بی‌هوا. خیلی کیف داد.

خاکستری انگلیسی

رنگی هست به اسم خاکستری انگلیسی که به هر جای دنیا رفتم لنگه‌اش را پیدا نکردم. هر وقت هم آمده‌ام توصیف‌اش کنم بی‌خیال شده‌ام چون واقعن فقط باید توی این فضا چند سال زندگی کرد و بعد تازه آدم می‌فهمد چه‌طور رنگ‌‌اش عوض می‌شود. بیشتر رنگی که توی هوا پخش است انعکاس نور است روی در و دیوار کهنه و خزه‌بسته‌ و پیر شهر. وقتی چند روز پشت سر هم باران می‌بارد انگار شکم دیوارهای کهنه باز می‌شود و می‌ریزد وسط پیاده‌رو. خوب که دقت می‌کنی می‌بینی توی صورت عابرهای پیاده و حتی فروشنده‌ها هم از همین رنگ پاشیده‌اند. باد و سرمای هوا هم به تیره‌تر شدن رنگ اضافه می‌کند. توی این چند سال خیلی مشکلی با هوای اینجا نداشته‌ام و با رنگ و باران و باد هم راحت کنار آمده‌ام. ولی این اواخر از سازگاری به تحمل تغییر وضعیت داده‌ام. سخت شده یک کم. شاید مدت زیادی می‌شود که از کشور نزده‌ام بیرون. به این رنگ نکبت اضافه کنید، روزهای آخر مانده به تحویل کار و فضای پر از نگرانی کالج و یک سرماخوردگی طولانی با سرفه‌های کهنه که خوب نمی‌شود. ولی بالاخره امروز تمام شد و کار را تحویل دادم. در این لحظه فقط خوشحالم که سه روز دیگر بیشتر توی این هوای خاکستری نیستم. کاش می‌شد یک سالی نباشم. خسته‌ام از کم آفتابی.

دست چپ

آدم به نقص عضو به طور عجیبی عادت می‌کند و باهاش کنار می‌آید. اولگ پسر روسی کالج، یک دست‌اش از آرنج قطع شده. از آستین سمت چپ‌اش یک تکه استخوان ته‌گرد افتاده بیرون. ولی با سرعت زیادی تایپ می‌کند، کتاب ورق می‌زند، لیوان آب‌جو را جابه جا می‌کند، کیفش را سر دوش‌اش می‌اندازد. انگار نه انگار یک دست و پنج انگشت کم دارد. امروز که داشت تایپ می‌کرد و با ظرافت کنار‌ه‌ی گرد استخوان‌اش را می‌گذاشت روی دکمه‌های کیبرد، دیدم خیلی چیزها را دست‌کم گرفته‌ام. چسبیده‌ام به نداشته‌ها، به از دست رفته‌ها. آن تصادف هشت سالگی مثلن می‌توانست خیلی چیزها را ازم بگیرد. ولی لابد بعدش ادامه می‌دادم. تصورش هم ترسناک است ولی به هر حال ادامه می‌دادم.
دست، مخصوصن وقتی می‌خواهی دست یکی را بگیری و کنارش راه بروی. دست، مخصوصن دست چپ، برای من که دست چپ‌ام، مثل شاهرگ اصلی‌ام می‌ماند. حواس‌ام به دست‌ چپ‌ام باشد…

مخلوق


با شعر و شور و آتش و شب آفریدمت
با لحظه‌های مستی و تب آفریدمت
با دست‌های خالی و با جام‌‌های پر
با جان خود وجب به وجب آفریدمت
آن اسم اعظمی تو که بی‌وقفه آشناست
مثل خدا، بدون لقب آفریدمت
آنجا که آفتاب به شب طعنه می‌زند*
با خاک توس و تار و طرب آفریدمت
مجنون لهجه‌دار خراسانی‌ات شدم
با طعم خوب بوسه و لب آفریدمت
شب آمدی، سکوت و کویرم ستاره داد
بی‌واژه و بدون سبب آفریدمت
* خراسان: سرزمین خورشید
عکس: دشت شقایق، امام‌وردی‌خان، قوچان، خراسان
تکه‌ای از شب‌، سکوت، کویر. سال‌هاست که قطعه‌ محبوب‌ام است بین همه سنتی‌ها. دل‌ام که تنگ می‌شود، می‌گذارم‌اش روی دور تکرار.

مرثیه‌ای برای کتاب‌ها- ۱

شهر، صبح، خاکستری‌ست
ظهر، خاکستری‌ست
عصر، خاکستری‌ست
کتابفروشی دیگر کتاب شعری برای فروختن ندارد
در ویترین‌، در پس‌زمینه سفید زندگی‌نامه‌ی «جابز»
مرگ خفیفی جریان دارد
کلمات پژمرده‌اند
برج‌های فلکی و نقاب‌های سیاه، پشت جلد کتاب‌ها
تصویر لبخند مرگ‌پیکران جهان، پشت جلد کتاب‌ها
بیست و یک رمز برای زندگی کردن
بیست و یک مرد برای دوست داشتن
یک زن برای مردن، پشت جلد کتاب‌ها
روزنامه‌ها لال‌اند
هیچ جا خبری از مردن موش‌های شهر در سم‌پاشی بهار نبود
چه کسی ما را از شر تیترهای سیاه
نجات خواهد داد؟

جیم مثل جنگ، ۲

من
کلاه‌خود نبودم
پوتین نبودم
خمپاره نبودم
تانک نبودم
من
فرمانده نبودم
سرباز نبودم
میدان مین،
سیم خاردار
خاکریز نبودم من
یک تکه عکس کوچک و بی‌گوشه بودم
در جیب سمت چپ، از بالا
روی خون گرمِ قلب‌های متلاشی سربازان وظیفه

جیم مثل جنگ

هر جا می‌روی تا می‌گویی ایرانی‌ام، اولین سوال‌شان این است که خب به نظر شما امسال جنگ می‌شود؟ مهم نیست علت حضورت چیست. رفته‌ای شب شعر، شعر بخوانی، یا بعد از یک روز طولانی، سر میز شام نشسته‌ای. یا رفته‌ای کنفرانس یک مقاله ارائه کنی که کمترین ربطی به آینده سیاسی مملکت ندارد. مهم نیست راجع به چی حرف می‌زنی و آن‌جا چه غلطی می‌کنی، مهم ملیتی است که این روزها، خارج از مرزهای ایران، با جنگ گره خورده. من یکی در طول این دو سه سال، بعد از همه اتفاقاتی که افتاد دیگر توان اینکه بخواهم به یک احتمال تلخ و سیاه دیگر فکر کنم را ندارم و این جور وقت‌ها خفه‌خون می‌گیرم. می‌گویم نمی‌دانم فقط امیدوارم شر بلاهت دو طرف، دامن مردم را نگیرد.


نمی‌دانم ایرانی‌هایی که اوایل جنگ خارج از ایران بودند و یک روز صبح چشم‌شان را باز کردند و دیدند عراق ایران را زده چه حالی داشتند. آن موقع اینترنت هم در کار نبود و نمی‌شد هنوز از رختخواب بیرون نکشیده، بین خواب و بیداری، این صفحه را باز کرد و آخرین خبرها را خواند و خوشحال شد که هنوز اسرائیل حماقت‌اش را عملی نکرده و یا رییس‌جمهور مملکت دوباره خامی نکرده و هیزم به آتش‌‌شان نریخته.
به جای حرف زدن درباره احتمال وقوع جنگ، نشسته ام و دارم روزشمار جنگ ایران و عراق را می‌خوانم و با خواندن این روزشمار فعلا حال و روز خوبی ندارم. دو شب پیش داشتم برای یک کنفرانس که درباره ادبیات و شعر بود، عکس‌هایی از اولین موشک‌باران دزفول را جمع می‌کردم تا ربطش بدهم به موضوع مقاله‌ام که درباره شعری برای جنگ قیصر امین پور بود. کلی عکس پیدا کردم ولی این یکی که اینجا گذاشته‌ام رسمن حالم را خراب کرد.
مادرم هفته پیش می‌گفت: می‌داند جنگ نمی‌شود ولی می‌ترسد. بهش گفتم اگر می‌دانی جنگ نمی‌شود برای چی می‌ترسی؟ هیچ چی نگفت. ولی من می‌دانم از چی می‌ترسد. یک عمر است که به خاطر شهادت شوهر خاله‌ام که مفتی و تصادفی یک ترکش مخش را شکافت و زندگی خاله و بچه‌ای که توی شکم‌اش بود را زیر و رو کرد، گیر است. هنوز هم دارد تنهایی‌های خواهرش را پر می‌کند. یک ترس غم انگیز و کهنه که خودش هم نمی‌داند از کجا می‌آید. بعد از این همه سال هنوز گاهی جمعه‌ها می‌روند بهشت رضا و آب و گلاب می‌برند. هنوز حواس‌شان به این هست که اسم شهیدشان از روی سنگ قبر محو نشود و چند سال یک بار یکی را می‌برند اسم‌‌اش را که زیر باد و نور و باران کمرنگ شده دوباره پررنگ کند. چندتا دل داغ آن هشت سال را دارد با خود می‌کشد؟

کاغذبازی

این نوشته درباره نامه‌های همینگوی را می‌خواندم و فکر کردم همه سال‌هایی که زندگی کرده‌ام فقط با دو نفر کاغذبازی طولانی داشته‌ام که هر دو به خاطر تغییر جغرافیایی بعد از مدتی متوقف شدند. تجربه نامه‌نگاری کاغذی با هیچ نوع نوشتن و نشستنی قابل مقایسه نیست. آدم نامه‌نگاری اینترنتی هم هیچ وقت نبوده‌ام و بعد از چندتا ایمیل بی‌خیال کل جریان شده‌ام.
آن وقت‌ها که فاز، فاز کاغذ نوشتن بود، می‌رفتم کاغذش را می‌خریدم و خودنویس را جوهر می‌کردم و حواس‌ام بود نقطه را کجا بگذارم و کلمه را چه شکلی رسم کنم. انگار نوشتن روی کاغذ، جنس جمله‌ها و کلمه‌ها را هم تغییر می‌داد. صدای کشیده شدن نوک خودنویس روی کاغذ و اینکه می‌دیدی یک مشت کلمه دارند از لغزش دست‌هایت فاصله می‌گیرند و می‌ریزند روی کاغذ، زبان کشیدن به لایه چسب‌دار پاکت نامه و انتخاب تمبر و صندوق پست و از همه مهم‌تر انتظاری که آدم می‌کشید تا جواب نامه برسد، همه‌اش جنس مرغوبی بود که سال‌هاست دست‌ام ازش کوتاه است.
یکی دو روز پیش از کنار مغازه‌ای رد شدم که بساط نامه نگاری داشت و رفتم تو و نیم ساعتی برای خودم خوشحال بودم. فکر کردم این جنس کاغذ با آن رنگ جوهر خیلی خوب می‌شود و حتی پاکت را هم انتخاب کردم. آمدم دم دخل حساب کنم، دیدم آدمی که بشود بهش کاغذ نوشت ندارم، آدمی که بیرزد و بشود بدون حاشیه و راحت برایش نامه نوشت و نامه‌هایش را خواند. گاهی اینجا نمی‌شود نوشت. ایمیل را هم دوست ندارم. برای خودم توی دفتر می‌نویسم ولی یادداشت‌ شخصی کجا و نامه‌نگاری کجا؟ آخرش فکر کنم خودم به خودم نامه بنویسم و بندازم توی صندوق پست و بعد هم در کمال خونسردی بروم دم در پای دفتر پست‌چی امضا بزنم و بگیرم‌اش و توی یک پوشه همه را جمع کنم.


پ.ن. عکس، دست‌خط صادق هدایت است. دست‌خط هدایت و فرخ‌زاد را از بین دست‌خط‌هایی که از نویسنده‌ها و شاعر دیده‌ام، بیشتر دوست دارم.

یادآوری

کل روز راه بری و هی به اسم‌ات فکر کنی و هی یادت نیاد. جدی جدی یادت نیاد. بعد جیباتو بگردی ببینی کیفتو دیشب زدن، کارتات همه توش بوده و کل روز یا باید راه بری فقط یا هم اینکه بری بشینی روی تخت کتابتو بخونی. بعد هی فکر کنی شبیه این وضعیتو کجا خونده بودی؟ بازم یادت نیاد. این یکی رو دیگه باید یادت باشه آخه لعنت! نیست. هیچ چی یادت نیست غیر از یک پیزوری لش که یهو خودشو پرت می‌کنه وسط بعد از ظهر تو و شلنگ می‌گیره به همه روزت. بعد تازه یادت می‌یاد اسم‌ات چی بود. گرچه دیگه کمکی نمی‌کنه به تارهای گلوت.
پ.ن. آینه از محمود دولت آبادی رو بخونید اگه نخوندید.
پ.ن.۲. بلند فکر کردن خیلی ترسناکه.